بازخواني مجموعه داستان « پشت تصوير مرد » نوشته ي نرگس مقدسيان / طلا نژادحسن

پنهان در پشتِ پرده‌ي روايت
بازخواني مجموعه داستان « پشت تصوير مرد » نوشته ي نرگس مقدسيان
طلا نژاد حسن

به تعداد چشم ها نگاه و به تعداد نگاه ها واقعيت وجود دارد. « نيچه »
اين مجموعه از نوزده داستان كوتاه تشكيل شده است .

داستان‌ها داراي ويژگي مشترك از نوع :
- همه ي آن ها به نوعي به زندگي زنان . آن هم بيشتر فضاي كنوني معيشتِ زنِ ايراني اشاره دارند.
- تمامي داستان ها معنا محور هستند و با مضموني درون كاوانه سيرِ داستان را به عينيت بيروني هدايت مي كنند.
- داستان ها اكثراً نخبه گرا هستند و بر خلاف ظاهر ساده و زبانِ ساده ي آن ها از پيچش ها و تودرتويي هاي خاصي برخوردارند كه از دريافت ذهن يك خواننده ي معمولي به دوراند.
- كوتاهي و دوري از تطويل ويژگي بارز تمامي اين داستان ها است. كوتاهي كه به بدنه و شكل گيري مضمون هيچ خدشه اي وارد نكرده و نويسنده در حدِ بضاعت و ظرفيت آدم هايي كه به عرصه آورده مجالِ جولان به آن ها داده است .
اين كوتاهي مي تواند امتيازي براي اين نوع داستان باشد. زيرا با توجه به خاص بودن خواننده ي آن و فرصت هاي كمِ خوانش و گزينش اين خواننده در دنياي امروزي . امكانِ دسترسي و انتخاب را بيشتر فراهم مي كند.
- راوي در پانزده داستان از اين مجموعه در هيأت اول شخص و از زبان و منظر يك زن ، روايت مي شود. در سه داستانِ « گرانيگاه » ، « بچه » و « ماهي هاي دودي » روايتگر ، مرد است . اما باز اول شخص .

دو داستان « نه عزيزم تو حالت خوبه » كه از راوي سوم شخصِ محدود به ذهن استفاده شده اما تنها داستاني كه از راوي « آينه اي » يا به عبارتي دوم شخصي كه همان اول شخص است كه با تصوير خود در آينه ، رو به رو ، و در تقابل صحبت مي كند استفاده شده . داستان ِ « ديگر دلت نمي خواهد بچلاني اش» است. اين راوي در حقيقت ، هم اول شخص است ، هم دوم شخص و هم خواننده كه بيرون از متن قرار دارد. همه از طريق يك راوي كه ظاهراً ضمير دوم شخص برايش به كار مي رود ، قصه را دنبال مي كنند. اما زاويه ي ديد هر سه ي اين ها در يك تقابل با هم قرار دارد.
« به ديوار آينه كاري اتاقت نگاه مي كني . به هر سمت كه مي روي زني همرنگ لباست به طرفت مي آيد. و مي خواهد در گوشت چيزي بگويد ... » ص 36
- سادگي سلاست و رواني نثر و دوري از هر نوع تعقيد ويژگي همه ي اين داستان ها است . اما ريتم يكنواخت و استفاده از آهنگي يك دست براي تمامي اين داستان ها جاي تأمل و بازنگري دارد. استفاده از جملاتِ كوتاه براي متن هايي كه القاء دلهره و ترس و اضطراب مي كند براي داستان هايي با اين مضمون و برعكس به كار بردنِ جملاتِ بلند با ريتم ملايم ، براي داستان هايي با مضمون دروني و روانشناسانه بسترِ مناسبي براي جريان روايت خواهد بود .
- زبان و لحن در بيشتر اين داستان ها به دليلِ روايتگر زن ، آن هم اكثراً از يك قشرِ خاص و فرهنگِ خاص يعني اقشار مياني آن هم با زمينه ي ذهني روشنفكرانه نزديك به هم از آب درآمده تنوع و تكثر در اين بنيانِ داستاني هميشه مي تواند طراوت و سرزندگي خاص به داستان بدهد. خصوصاً اگر اين پروسه به رويكردهاي بيروني زندگي شخصيت زنجير وار متصل شود. كمك گرفتن از ضرب المثل ها ، اشعار ، قصه ها ، تمثيل ها و ... مي تواند استعاره ها و تأويل هاي مناسبي براي عمق بخشيدن به زبانِ داستان فراهم نمايد. در داستان « بيشتر عمرم را ... » اين تلاش صورت گرفته با توجه به قصدِ نويسنده براي نزديك شدن به فرهنگ اقليمي مي تواند انگيزه ي مناسب براي رسيدن به اين هدف را فراهم نمايد.
- مكان و زمان در بيشتر اين داستان ها در اختيار خواننده است . به نوعي زمان و مكانِ اين داستان ها مي تواند قابل تعميم باشد. ذهنِ خواننده ، با عين و ذهن ارتباطشان دهد و بستر مناسب زماني برايشان قائل شود. به عبارتي اگر چه نويسنده سعي در ساختن زمان يا مكان خاصي براي به جريان درآوردن روايت ها نداشته اما معماري و نظام نشانه شناسي درون متن ، خود به خود «‌امروز » ي بودنِ آن ها را ثابت مي كند.
- در بيشترِ اين داستان ها سطور سپيد بر متن غالب است . به عبارتي سپيد خواني و خوانشِ لايه هاي زيرين بخش اعظمِ داستان ها را ساخته به اين ترتيب حضور خواننده پا به پاي نويسنده در عرصه ي روايت براي گشودن ايهام ها و پُر كردن حفره ها ضروري است .
- داستان ها اكثراً مضامين اجتماعي و به گونه اي سياسي دارند. به دونِ آن كه نويسنده مستقيماً اسير هيچ گونه جهت گيري سياسي و يا شعاري شده باشد. خواننده ي علاقه مند با پس زدنِ لايه هاي رويينِ متن لذتِ دريافتِ چنين مضاميني را از ايهام ها و استعاره ها دريافت مي كند.
- اگر چه تقريباً تمامي اين داستان ها برخوردار از نقدِ فمنيستي مي توانند باشند اما احساساتي گري و مردستيزي كاذب بر هيچ يك از مضامين آن غالب نيست و به نوعي حرمان و درماندگي هر دو جنس را در روابطِ نابرابرِ و معادلاتِ غلطِ اجتماعي مي بينيم.
- اكثر اين داستان ها به كمكِ استفاده از روايت بيروني و گاه آوردنِ فرا داستان ساخته شده اند. كه تكنيكِ مناسب و شگردي در خورِ زبانِ داستاني امروز مي تواند باشد. راوي در اين پردازش ها مرتب گريز مي زند به فيلمي كه از تلويزيون در حال پخش است . يا داستاني كه قبلاً خوانده ، « ساعت ديواري خوابيده » ، « منم نازلي » ، « نه عزيزم تو ... » و « پشتِ تصوير مرد » از اين تكنيك بهره برده اند. با آوردنِ قسمت هايي از اين تصاوير بخشي از مضمونِ دروني متن را مي سازد.
- نكته ي مهمي كه در بيشتر اين داستان ها بايد مورد توجه قرار مي گرفت رعايت توازن ميانِ توصيف و روايت است . در بيشتر اين داستان ها توصيف بر روايت ارجح انگاشته شده . در نتيجه رخدادها كه روايت را مي سازند ، كُند پيش مي روند. گاه احساس مي شود شخصيت ها به دليل قرار گرفتنِ مكرر در پشتِ خط قرمزها از كنش باز مي مانند و به توصيف پناه مي آورند.
- « ماهي هاي دودي » ، آخرين داستانِ مجموعه ، هم از نظر تكنيك و هم از جهت مضمون بر ديگر اين داستان ها برتري دارد و مي توان آن را يكي از تك داستان هاي موفق واقع گراي مدرن به حساب آورد. با تمام این اوصاف، این مجموعه به عنوان اولین کار نویسنده جوان، نرگس مقدسیان، نوید خلاقیت و موفقیت او را در این عرصه به همراه دارد.

تا چه قبول افتد و که در نظر آید(حافظ)


نگاه دوم:
نگاهي کوتاه به مجموعه داستان پشت تصوِير مرد، نوشته‌ي نرگس مقدسيان
فرهاد فتوحي
farhad.fotuhi@gmail.com
«حالا پس از مدت‌ها پاهايم به اين شنزارعادت کرده‌اند هر چه جلوتر مي روم،شن‌ها داغ تر مي‌شوند،عمق شان بيشتر. گاهي در جلوي پايم ناگهان گودالي حفر مي‌شود که بي اراده پاهايم مي لغزد و در آن فرو مي‌رود.»
چگونه مي توان يک متن داستاني را خارج از دنياي زبان جستجو کرد و چگونه مي‌توان ساختي ادبي را برشمرد که از فرايندي زباني براي رساندن آنچه سوبژه نويسنده است بي‌نصيب باشد که داستان خود دنياي زبان است براي رساندن پيام، پيام‌هايي گوناگون از منشا قدرت‌هاي متفاوت و نمادهاي محتمل قرار‌دادي شده يا غير‌محتمل در حال ساخت. مناسبت زبان در دنياي داستان آن‌جا‌ست که به راحتي مي توان گفت منظور ازخود داستان زبان است‌. متن به ‌تنهايي خود تمام حالت‌ها و عناصر ساختمندي روايت را شکل مي‌دهد و هر جا داستاني بيشتر به زبان پايبند باشد و از ملزومات زباني بهره فراوان‌تري ببرد نسبت به هم‌نوعانش در درجه مقبوليت بيشتري قرار دارد. شايد حد فاصل بين نويسندگان نه فقط حس دروني شهرزاد بودنشان ,که در کنار آن و مهم‌تر از آن ايجاد زباني در خور براي بيان روايت است، زباني که با مخاطب ارتباط برقرار کند و ذهنش و درونش را با خود همراه کند.سحري که از ابتداي داستان گوش مخاطب را درگير جادويي گريز‌ناپذيرمي‌کند زبان است.
مجموعه داستان پشت تصوير مرد نه معجزه‌اي زباني و گيرايي خارق‌العاده‌اي در بافت زبان وتکثير آن به عنوان متني هنري دارد و نه نگاهي متفاوت ازنوع  زبان، اما به خودي خود از زبان منحصر به خودش در رابطه با مخاطب برخوردار است که از سلامت زباني و رويکرد استاندارد در سنت داستان فارسي بی بهره نيست . هر چند به نوعي مي‌توان گفت که از نگاه ساخت عناصري ,داستا‌ن‌هاي اين مجموعه هر کدام مي‌توانند در فضاي ساخته شده کنوني بزرگ‌تر نيز شوند.اما رشد فضای  داستان را به سمت کمال در اغلب داستان‌هاي مجموعه نمي‌توان ديد و اين مهم  را مي‌بايست در حوصله‌ي نگاه نويسنده جستجو کرد که آيا نويسنده نيازي براي ساخت‌‌مندي داستان از لحاظ هنري‌تر کردن روايت دارد يا خير.
عنصر غالب مجموعه پشت تصوير مرد «زن» و اتفاق‌هاي زندگي زنانه است. جداي چند داستان متفاوت از اين مجموعه نوزده داستاني، اکثر قريب به اتفاق داستان‌ها با عنصرغالب زن در زندگي فردي و اجتماعي مي‌چرخد، آن‌جا که زن فهميده نمي‌شود، زن استحاله در آشپزخانه است و تبديل شده است به يکي از ابزار کار براي طبخ غذا آن‌جا که هنر و ارزش‌هاي فرد و باورهاي کوچک و بزرگ قهرمان‌هاي داستان‌ها مورد بي‌توجهي مردانه , خانوادگي و گاه اجتماعي قرار مي‌گيرد. آن‌جا که زن نويسنده داستان با فرياد گرسنگي شو‌هرش به خود مي‌آيد که در آشپزخانه ايستاده و اين نمود خود تبديل مي‌شود به ساخت نوعي اسطوره‌سازي فرهنگی و اجتماعی .
آن‌گاه که مسئله از يک آسيب به يک باور در ذهن نويسنده تبديل مي‌شود و خواسته ها و درونيات و وسواس هايش مورد بي‌توجهي قرار مي گيرد, اين انکار شدن شخصيت و احساست زنانه توسط مرد و جامعه مرد محور براي زني که مي‌خواهد خوب زندگي کند غير ممکن مي شود و  نويسنده می کوشد تا با کشاندن زن و آسيب‌هايش به تاريخ و نسل‌هاي قبل و شايد انتقال آن به نسل‌هاي بعد اسطوره زنانه خويش را  متکثر سازد .
اين همانند‌سازي‌ها در داستان‌هاي اين مجموعه خواننده را به سوي نوعي  فرهنگ‌سازي حاصل از اجتماع مي‌برد که در آن زن به‌صورتي اسطوره‌اي از يک انسان تبديل به موجودي مصرفي شده و قابليت‌هاي انساني‌اش لحظه به لحظه تهي مي‌شوند و حتي گاهي خودش را در قالب حيواني مسخ شده در خانواده حس مي‌کند، زيرا مورد بي‌توجهي قرار مي‌گيرد. در بعضي از داستا‌ن‌هاي اين مجموعه، نويسنده توانسته است اين سوبژه‌ي ذهني و درگيري غير‌قابل انکارش را با شگرد خوب داستان و آوردن موقعيتي ديناميک و فعال، به خواننده برساند. اين پيام به خوبي و در پس اين حرکت عناصري به مخاطب داده مي‌شود مانند داستان «ديگر دلت نمي خواهد بچلاني‌اش»:
«حالا بعد از مدت‌ها امروز هوس کردي سري به اتاقت بزني‌. همين که چشمت به آينه‌کاري‌ها مي‌افتد، چنان جيغ بلندي مي‌کشي که تمام بدنت شروع مي‌کند به لرزيدن. با دستت جلوي چشمانت را مي‌گيري. جرات نمي‌کني تو آينه نگاه کني بعد آرام فقط از لاي انگشتانت نگاه مي‌کني. باورت نمي‌شود. تمام زن‌هاي چارديواري اتاقت دم درآورده‌اند؛ عين دم کلفت و پشمالوي پاني».
‌زنجيره‌ي داستان از ابتدا بدون اين‌که بخواهد رابطه‌اي کنکاش‌گونه ايجاد کند، در يک خط ساده پيش مي‌رود. در خطي با رقابت زني که دچار تنهايي در چارچوب خانه است، با اين‌که ديگران هستند اما زن تنهاست و اين تنهايي او را دچار سردرگمي بيمار‌گونه‌اي  کرده است. رقابت  بين او و سگ و ديدن تمام جزئيات و درگيرهای حسادت گونه در اين پرسه رقابت و در نهايت تصوير متکثر شده زن در آينه و مسخ او و تبديل شدنش به موجودي ديگر که بيش از او مورد توجه است، او را در نگاه خود تبديل به همان حيوانی مي‌کند که در کل داستان با او درگير بوده است و داستان را به صورتي که گفته شد به پايان مي‌رساند. ‌چنين رويکردي‌ در  اکثر داستان‌هاي اين مجموعه به چشم مي خورد  زنان در گيرو‌دار نرسيدن، خواسته نشدن، فريب خوردن و خيانت که گاهي وجود دارد و گاهي ساخته شده‌ي ذهن شخصيت های داستان  است قرار دارند ، ‌و مردان زودگذر و صاحب دنياي خود هستند
مجموعه پشت تصوير مرد کوشيده است داستان‌هايي از لحاظ فرمي متفاوت را به خواننده پيشنهاد کند. هرچند داستان‌ها اکثراً کوتاه ,بدون ايجاد خرده‌روايت و سرد پيش مي‌روند که مي‌توان با ديدي ديگر آن را مجزاي از سبک نويسنده براي تبديل شدن فضاي ذهني‌اش به باور مخاطب دانست. عمدتاً شخصيت‌ها انسان‌هايي هستند که در چارچوب خانه و ابزار درگيرند و همه بي‌هيچ‌گونه ترديدي به سمت عاقبتي همانند پيش مي‌روند و گاهي به راحتي مي‌توان گفت اين عاقبت از پيش تعيين شده غير‌قابل‌ انکار و البته عادت شده براي فرد است و مخاطب را به نظريه‌ي «‌اثر هاله‌اي» بارت پيش مي‌برد که‌ اثر هاله‌اي در درون جامعه زاده مي‌شود و اشاره به معنا و مفهومي دارد كه اشياء و اتفاق‌ها در زندگي اجتماعي پيدا مي‌كنند، بي‌آن‌كه ذاتاً داراي چنين معنايي باشند‌. معني حقيقي بدون در نظر گرفتن کارکردش تهي مي‌شود و مفهوم جديدي مي‌يابد مانند داستان متفاوت «گرانيگاه».
« صداي زنم توي سرم مي پيچد که مي گويد ديوونه. تو ديوونه هستي. هنوزم اثر ديوونگي‌هات از اون گرانيگاه صاب مرده مونده و بعد صداي مرد ميانسال توي آينه که دنبال چي هستي؟ آسمان گرانيگاه يا آسمان واقعي؟ آسمان گرانيگاه رو که ديدي مصنوعي بود! آسمان واقعي هم که هر کس زيرهر آسمان که...‌»
در داستان گرانيگاه که نويسنده کوشيده است از زاويه ديد شخصيت مردي داراي نوعي جنون خاص به مسائلي سيال و انتزاعي نگاه کند. نويسنده زن از برخورد با شخصيتش به خوبي برآ‌مده و توانسته مردي باشد که داراي توهمات غير‌همگون با ديگران است. در اين داستان نويسنده توانسته است مفهوم پشت روايت را به خواننده القاء کند.
عنصر غالب ديگري که در اکثر داستان‌هاي مجموعه وجود دارد ايجاد نوعي درگيري رواني برای  شخصيت‌هاي داستان است, که عمدتاً دچار تنها‌يي‌هايي بر اثر افسردگي يا وسواس‌ و گاهي دچار روان‌پريشي‌هاي زودگذرهستند,‌ نه از آن نوع که نتوانند در دنياي ‌آدم‌هاي به اصطلاح منطقي زندگي کنند، آنجا که انديشمند معاصر مي‌گويد آن‌ها ديوانه‌اند چون تعدادشان از ما کمتر است. اين برخورد روانشناسانه نوعي رنج رواني از ناکامي‌هاي پياپي و رنج‌هاي ناگزير است که هر چه بيشتر شخصيت‌هاي داستان‌ها را حول محوري واحد مي‌چرخاند. اکثر شخصيت‌ها با اين‌که زاويه ديد داستان گهگاه تغيير مي‌کند اما داراي انفعالي دروني و فرسايشی متاثر از اجتماع هستند و اين ناگزير, آنها را با هر اتفاق داستاني به سمت دروني شدن و تک گويی شخصيت‌ها برده است.
فضاي بي رنگ حاکم بر داستان‌ها و نيزعدم ايجاد توصيف و خرده روايت مي تواند خواننده را ناگزير به فراموشي داستان کند. در واقع اين توصِيف هنري در ايِجاد فضاست که خواننده را برای يادآوري صحنه‌هاي داستان با خود همراه مي کند. چطور ممکن است بدون خرده رواِيت و توصيف از چگونگي رفتار و ساخت ابزار و استفاده  هنری شده  فضا از داستان بهره برد. داستان بي رنگ داستاني بي زندگي است , حتي در داستان هايي با تامل بر فضاي دروني شده و افسرده نيزمي توان از رنگ‌هايي استفاده کرد که به خواننده در برخورد با روايت کمک می کنند. هنوز از آثار بزرگ جهان آن چيز ی که به يادمان مي آيد استفاده از توصيف‌هاي خلاق در بيان حالات شخصيت و به يادآوری خرده روايت ها  براي ايجاد و انتقال فضا به خواننده است .البته بي رنگي اکثر داستان‌ها در  اين مجموعه کمک کرده که فضاها خالی شده ,دورني و بی هدف و دور از اميد به خواننده القا شود .
در داستان «بيشترعمرم را بدون آنکه بدانم با مرتيکه زندگي مي کردم»،متن از لحاظ فرم و بيان روايت با داستان‌هاي ديگر متفاوت است. شخصيتي که در کنکاش جواني- پيري خود سردرگم است با انتخاب زاويه ديد منحصر به فرد و پرداخت زاويه پنهان شخصيت و آوردن محدوده روايت به اتفاق‌ها و رفت وآمد روايت به گذشته و حال، نويسنده توانسته است مخاطب را در ايجاد منحني کشش مناسب دنبال خود بکشاند و به خواننده نشان دهد که از پس بيان اين گونه روايت‌ها نيز برمي‌آيد. از اين دست ترفند های  فرمي با چرخش زاويه ديد در داستان يا تبديل گوشه‌اي از روايت داستان به شگرد سيال ذهن در چند کار متفاوت مجموعه به چشم مي‌خورد.
اگر درچند داستان بسيار کوتاه مجموعه که ما را بيشتر ترغيب مي کنند, با داستاني ميني مال روبرو هستيم، بقيه داستان‌هاي مجموعه را مي توان داراي استانداردهاي نوع متفاوتي از داستان کوتاه دانست. نويسنده از سنت ادبي داستان کوتاه ايراني زياد بهره نمي برد و داستان منحصر به خودش را مي نويسد؛ خشک، سرد و ماشيني که البته مي‌توان گفت با اتفاق‌ها و درونيات شخصيت‌ها هم خواني و هماهنگي دارد.
براي کساني که به بافت هنري روايت چندان معتقد نيستند و دوست دارند که داستان بي پرده اصل مطلب را بگويد داستان‌هاي خوشايندي هستند که خواندنشان خالي از لطف نیست                                                                                                                                                                                                                                                                  
مي توان گفت مجموعه داستان "پشت تصوير مرد" با نوزده داستان تقريبا کوتاه مي‌تواند مطالعه‌ي خوبي براي يک بعد از ظهر داستاني باشد و البته براي زنان مورد استفاده‌ي بِيشتر که شايد خود را در لابه‌لاي شخصيت‌هاي داستان بيابند.
و البته باِيد گفت : دنياي داستان هم مثل شن‌هاست که گاهي داغ مي‌شوند وعمق‌شان بيشتر و در جلوي پا ناگهان گودالي حفر مي‌شود که نويسنده ممکن است ....


نگاه سوم:
" پشت تصویر مرد "
روایتی از نوع" سولی لوکی "

عباس گلستانی
agolestan@gmail.com
مجموعه داستان  "پشت تصویر مرد "  نوشته ی  خانم نرگس مقدسیان از 19داستان کوتاه تشکیل شده است و از این نظر در کوتاه بودن داستان ها هیچ شکی نیست ، زیرا تمام کتاب را می توان یک نفس و حداکثر در دو ساعت خواند واین نیز از ارزش آن  هیچ نمی کاهد ، چون مضمون مجموعه چند برابرزمان خوانش ، اندیشیدن به نوشته را بیشترمی طلبد . از 19 داستان این کتاب ، 17 داستان ، روایتتوسط اول شخص زن هدایت می شود به جز سه داستان ِ گرانیگاه ، بچه و ماهی های دودی که روایتگرآنها مرد هستند ، دو داستان مانده که شامل  دیگر دلت نمی خواهد بچلانی اش  و  نه عزیزم تو حالت خوب ِ خوبه تو ، سوم شخص قصه را پی می گیرد اما نه در شکل کلاسیک دانای کل  بلکه به شیوه ای ظاهر می شود که روایت از نوع کانون یا آینه یا مرکز شناخت قصه را پیش می برد . چون راوی در این شکل از روایت ، تمام شناخت خود را حداکثر روی یک یا دونفر از شخصیت داستان متمرکز می کند وچنان حرف می زند که گویی ازویژگی های چهره ی خود در برابر آینه سخن می گوید  مثل داستان" دیگردلت نمی خواهد بچلانی اش " ، به گوشه ای از آن توجه کنید : " دیگر دلت نمی خواهد در چار دیواری آینه کاری شده خانه ات تنها بنشینی . به بهانه های جور واجور بیرون می روی . احساس می کنی ذائقه ات عوض شده .
مثلا این اواخر از دیدن استخوانهای تازه در گوشه و کنار خیابانها ، دست و دلت شروع می کند به لرزیدن . (ص 35 )
داستان های این مجموعه اکثراً نخبه گرا هستند و یک خواننده ی معمولی که اطلاعاتی از آرمان گرایی و ایدئولوژی نداشته و یا مفاهیم فمنیستیک را نیاموخته باشد ، درک او بخصوص از چند داستان مثل" گرانیگاه " و " پشت تصویر مرد " در حد نازل خواهد ماند . همچنین نویسنده ی محترم در بیشتر این داستان ها کوشیده است از منظر روانشناسی به امور بپردازد و از طریق انالیز و کاوش درونی ی شخصیت های داستان خود آنها را به خوانندگان کتاب  نشان دهد . زمان داستان ها بدون اینکه اشاره ای به آن شود می تواند از گستره ای وسیع برخوردار باشد ، داستان از  حال  می گوید اما اگر گذشته ای نبود قصه نوشته نمی شد . تعدادی از این داستانها ، حدیث نفس اشخاصی ست که از تجارب شخصی ی زندگی ی خود باخود سخن می گویند ، در گستره ای از زمان که اصلا در اینجا به داستان کوتاه آسیب نمی زند .
در تعدادی دیگر از این داستان ها ، موضوع تقابل سنت و مدرنیسم طرح می شود ، اما حل نشده رها می گردد مثل داستان " بچه " . منشا داستانهای این کتاب ریشه در رخدادهای بیرونی دارند ، با اینکه مضمون آنها نخبه گرا هستند اما شخصیت ها معمولی و آشنا اند؛ زن خانه دار ، زن نویسنده ، مادر و پدر پیر ، شوهر کارگر و... . داستانها شخصیت محور، پیش می روند و کم کم روابط آنها با خود و پیرامونیان به نمایش در می آید .
خوانش این مجموعه، مارا با نویسنده ای آشنا می کند که نکته بینی و تأ مل در نوشته هایش فراوان
حس می شود  و حاصل آن داستانهایی است دیگرگونه که تکرار و کلیشه را در حدی نزدیک به صفر
کاهش می دهد . نویسنده در گویش حکایت با توجه به اشخاص داستان که در بین دیروز و امروز
سرگردان و برای ورود به فردا درمانده و بیچاره اند و با خود بگو مگو دارند و گاهی نیز دچار تک
گویی می شوند ، از بیان روایی  سولی لوکی (soliloquy) بهره برده است ، بیان روایی که شخصیت
داستان با صدای بلند با خود حرف می زند و یا در ذهن با خود کلنجار می رود و خواننده با وضع درهم
وُ برهم ذهنی ی او آشنا می شود ، مثل مرد داستان " گرانیگاه " .
روایت از نوع  سولی لوکی ، شکلی از جریان سیال ذهن می باشد که نویسنده به منظور خاص آن را
انتخاب می کند تا خواننده بدون کمک نویسنده ، شخصیت داستان را آن گونه که هست بشناسد و مورد ارزیابی قرار دهد . جریان سیال ذهن دراین مجموعه داستان ، انسان درون آدمهای داستان را رو می کند و او را در تنهایی اش همراه با جدال او با ذهنش به جایی می برد که خواننده در قضاوت خود با این سؤال روبرو می شود که خلاصه این انسان با این همه معضل که جزء باورهای اوست در انطباق
بامحیط پیرامون خود که ضد باورهای او عمل می کند چگونه باید کنار بیاید .
جریان سیال ذهن (stream of consciousness  ) ، اصطلاحی به عاریت گرفته شده ازویلیام جیمز
نویسنده ی کتاب " اصول روان شناسی " در سال 1890 می باشد . شیوه ای از روایت که در گیری های شخص یا اشخاص داستان را رو می کند ، آن بخش از معضل ذهن را که هنوز به صورت گفتار نمی تواند شکل بگیرد واز حالت روان شناسانه ای که او باید از رفتار طبیعی و عاقلانه ای پیروی کند فاصله می گیرد و یا به عبارتی در این نوع از داستانها ، مشکل ذهنی یا فرایندهایی از آن نمی تواند حالت لفظ به خود بگیرد و نویسنده در بعضی از مقاطع مجبور می شود که بجای شخصیت داستان به آنچه که در ذهن او می گذرد با کلام مفهوم بخشد و در " گفتگوی درونی غیر مستقیم " شرکت کند . بنا براین نه هرگفتگوی درونی ، بلکه آن نوع ازگفتگورا که ازقاطعیتی بر خوردارنباشد و در خلق رابطه ی منطقی با حوادث، زمان و مکان ناتوانی ی خود را نشان بدهد در جریان سیال ذهن طرح می شود .
داستانهای این مجموعه از پلاتی بر خوردار است که ابتدا ، وسط و انتهایی ندارد ، منطق آنها در متن
جریان دارد و هیچ حادثه ای از نوع کلاسیک نصیب خواننده نخواهد شد و اگر قرار باشد گره ای در
آخر داستان گشوده شود این خود خواننده است که مسئولیت گشودن گره به عهده ی او می افتد . بی دلیل نیست که نویسنده از زاویه ی دیدی داستان را روایت می کند که اول شخص در داستانهای گرانیگاه، ساعت دیواری خوابیده  و ماگما ، بدون اینکه خود بخواهد روایتگر بیچارگی های خویش می شود .
نویسنده براساس اصول داستان کوتاه موفق عمل نموده است زیرا : 1 - آدمهای داستان معدودند . 2 – در هر داستان تمام عناصر در خدمت یک موضوع بوده تا آن درست به مضمون تبدیل شود . 3 - از
عناصر زاید و کش دار خالی است . 4 - تقریباً از بیشتر داستان ها می توان نتایج مختلف گرفت و تأویل
را به عهده ی مؤول گذاشت . داستانهای این مجموعه از نوع حادثه ، پلیسی ، و سرگرم کننده نیست ، بیشتر ، داستان شخصیت هاست و مسیر آن طوری پیش می رود که خواننده از طریق ذهنیت آدمها به آنها نزدیک می شود تا علت و انگیزه ی کردار قهرمان داستان کشف شود و یا خود خواننده از آن طریق به دریافت ویژه ی خود یرسد . تکیه ی داستانهای این مجموعه بیشتر مشکل اجتماعی مثل درماندگی ، فقر ، خیانت و حقارت نیمی از انسان بودن می باشد .
اینک به برر سی کوتاه چند داستان از این مجموعه می پردازیم :
داستان اول " گرانیگاه " نام دارد ، داستان آدمی است که آرمانشهر یا رویای خودر ا گم کرده است و درحالتی از اتوپیا بسر می برد که نه می تواند گذشته ی خود را از یاد ببرد و نه توان سازش و سازگاری با واقعیت ملموس زندگی را کسب کند ، در ستیز ِ مدام با خود است ، جنگی که در یک طرف ارتشی از وعده های بشردوستانه صف کشیده اند ودرطرف دیگر لشکری ازحقایق که بالفعل بر زندگی ی او چنگ انداخته اند . از یک سو کسی فریاد می زند : " اول دیگری بعد خود " و در سوی دیگر صدای زنش که از قدرت برتر سازش با محیط برخوردار است در سرش می پیچد : " دیوونه ! تودیوونه هستی " .
قهرمان داستان مردی است که خود به شیوه ی سولی لوکی روایتگر بیچارگی های خویش است نه می تواند دل از اتوپیای خود بکند و نه توان درک زمانه را دارد ، در جدال ذهنی با خود زندگی را تلف می کند و در میان " آسمان گرانیگاه "  و  " آسمان واقعی " همچنان معلق مانده است . آیا همه ی بشردوستان بعد از شکست هدفهای آرمان خواهانه ی خود اینگونه سایکوپات و روانی می شوند ؟ و همانگونه هستند که نویستده ی محترم در این داستان نشان می دهد ؟ خیر ، بشر دوستانی که در آرمانگرایی کلاسیک آمادگی ی ایثارتمام وجود خود را داشتند ،شکست اتوپیا ،آنها را به بیچارگی و جنون مبتلا نکرد برعکس توان بالای انطباق و درک نسبی ی دوران آنها را با آرمانی جدید میدان دار بخشی از حقایق زندگی کرده است و بیداری ی هر صبح را با رویایی که ریشه در زمین دارد معنا می بخشند . اما مرد این داستان رویای خویش را از دست داده است و رسیدن او به بیداری ، اگر به بیداری برسد ، زمان می طلبد، بقول  بیلی وایلدر  ، باید رویایی داشته باشید تا از خواب بیدار شوید .
داستان بعدی " ساعت دیواری خوابیده " می باشد . به شیوه ی نمایش در نمایش ، داستان در داستانی را شاهدیم ، داستانی از دو زن که هر دو از مشکلات رنج می برند ، اما به عمد از حل آن سر باز می زنند . زن داستان در گریز از ترمیم سوراخ وسط تشک  و زن راوی، سهل انگار در خرید سوسک کش و در این میان شوهرِ زن ِ راوی علیرغم توصیه به زنش در خرید سوسک کش قوی ، از خرید آن امتناع می کند  ، چرا ؟ از تحقیر زن خوشش می آید ؟ راستی خود زنها چرا دست به اقدام نمی زنند و آنقدر منفعل اند که زندگی ی شان با کرم و سوسک به لجن کشیده می شود ، آیا ازکسی یا چیزی می خواهند انتقام بگیرند ؟ راستی !  این ساعت دیواری ی خوابیده  تاکی باید بخوابد ؟" منم نازلی " داستان دیگر این مجموعه است ، در این جا نیز زن راوی مثل چند داستان دیگر در جدل ذهنی با خود کلنجار می رود ودو زن دیگر را در کنا رخود دارد وگاهی به تک گویی با آنها می پردازد، نازلی ی کوهنورد ولیلای افغانی.راوی بدون اینکه با صدای بلند حرف بزند، با بیان روایی سولی لوکی درد مشترک هر سه را بیان می کند . زن راوی که شوهرش اصلا او را نمی بیند و فقط به فکر شکمش است ، نازلی ی کوهنورد که مرد زندگی اش اصلا او را نمی شناسد و لیلای افغانی ، زن کتک خورده ای که اصلا نمی داند که با او مثل یک شیئ  رفتار می کنند و او این رفتار را طبیعی تلقی می کند .
داستان " مرع های خیس " ، داستان فقر و فلاکت آدمهایی است که توسط آدمهای غنی و دارا ، مورد سوء استفاده ی تبلیغاتی قرار می گیرند.آدمهایی که با فیلم های تبلیغاتی ی  کمک به فقرا ، فقر را طبیعی جلوه می دهند تا ریشه کن کردن فقر به فراموشی سپرده شود . نویسنده در این داستان دست به نمایش آدمهایی می زند که چگونه در زیر خط فقر از حریم و حرمت انسانی ی خود دفاع می کنند .
داستان " هیچی ، چیزی نیست " با تمثیل وسمبل آغاز می شود و همانگونه نیز پایان می یابد . هیچکدام از شخصیتهای داستان مشخص نیست که زن هستند یا مرد ، سه نفرند : وسطی ، دست راستی و دست چپی . در مسیری گام نهاده اند ناآشنا ، پراز شن ، خار ، عقرب و زوزه ی باد . مسیری با چشم اندازی نا مشخص ،چیزی در انتظار کسی نیست و معلوم نیست حتماً کسی در انتها، به از راه رسیدگان خوشآ مد بگوید . سمت راستی به حالت مردد می گوید : " هیچی ، چیزی نیست "  آیا این داستان ، داستان آدمهای
این مکانی و این زمانی نیست ؟
در این داستان کوتاه سه صفحه ای ، خواننده ای مثل من با درکی که قطعیت معنا در آن باشد ، روبرو
نیست . داستان در بیان مفهومی گام می نهد که می توان از نوعی  " معنا باختگی " نام برد ، داستانی از نوع " آبسورد " ( absurd )  که زندگی را با ارزشهای از دست رفته بیان می کند ، پیاده روی بیهوده در شنزار ، عقرب های گلوله شده در سر راه ، ترس از سخن گفتن با همراه ، مناطق ناشناخته و هراس آور ، اشیاء از دور مثل گل زیبا اما از نزدیک ماری سمی و خطرناک ، زوزه ی باد و سر آخر شادی
کاذب از چیزی که همراه راوی میگوید : " هیچی ، چیزی نیست " .
راوی داستان می گوید : " نمی دانم کی وارد این جاده شنی شده ام ... فقط تا یادم هست اوضاع به همین شکل بوده است "  .
نویسنده در اعتراض به ارزشهای ازدست رفته ی زندگی ، از معناباختگی ی زندگی سخن می گوید اما به پوچی نمی رسد ، نمایش زندگی یی که در مسیر دشوار سه عابر به همراه انواع دروغ و فریب  نشان داده می شود ، هنوز امید را از دست رفته تلقی نمی کند و اینگونه هست که علیرغم دستهای خارگزیده ، " جرقه ای از شادی در چهره ی سیه چرده ی "  همراه دست راستی اش برق می زند .
داستان " سعی می کنم نگاهم به آینه نیافتد " مثل داستان " بچه " از تقابل سنت و مدرنیسم حرف میزند . جوانی که از روابط دنیای مدرن برای خود قفس می سازد ، قفسی که هر گونه رفتار غیرقابل قبول از نظر او خیانت و بی بندوُباری محسوب می شود ، از آرایش غلیظ زن واحد روبرو گرفته تا دست
تکان دادن زن برای همکار پسرش . خانم مقدسیان در این داستان ، گیجی و باز بیچارگی ی انسان  در مرحله ی گذار از سنت به مدرنیته را بخوبی ترسیم می کند .
داستان " بچه " و " سعی می کنم نگاهم به آینه نیافتد " ، همانقدر که تلاش دارد بدبختی های انسان این مکانی را در مرحله ی گذار به مدرنیته نشان بدهد و ضرایب سرعت و کندی ی نسلهای متفاوت را در برابر این پدیده بسنجد ، اما در داستان کوتاه " پشت تصویر مرد "  ، نویسنده در جدال بین مدرنیته و پست مدرنیسم  ، بدون اینکه خود بخواهد یا نه ، در نقش راوی داستان جایگاه تاریخی ی خود را به عنوان یک زن این زمانی در سه مکان سنت ، مدرنیسم و پست مدرنیسم مطرح می کند . در این داستان زن نویسنده در عین ایمان کامل به حقانیت خود به عنوان یک انسان ، از ریزفاکتورهایی رنج می برد که در نهایت زن را به نوعی از فمنیسم سوق می دهد که ریشه در نسب شناسی  ی فمنیستی در جغرافیای محل زیست او دارد . زن نویسنده بنابر ماهیت کارش که علاوه بر خانه داری، نویسندگی نیزهست بطور طبیعی دارای اطلاعاتی می باشد و این آگاهی آنقدر هست که او را به اندیشیدن وادارد و چیزی بنام فمنیسم را دریافت کند . اما اگر همین خانم نویسنده ، مدرنترین اصول فمنیستی جهان را آموخته باشد درشرایطی قرار بگیرد که حتی قادر به طرح آن در جامعه نباشد چه رسد به اجرای آن ، به اجبار تن بهاصولی از سنت می دهد که از نظر او می تواند نفرت انگیزترین قانون ضد زن در تمام عمراو باشد. زیرا  در جامعه حقایقی عمل می کند که تمام دانسته ها ، تجارب انسانی و هویت فرهنگی ی فرد را تحت تأثیر قرارمی دهد ،عملکرد آن حقایق رامی توان درحوزه های مختلف انسانی از قبیل اقتصاد ، سیاست ،
مذهب و جنبه های مختلف عاطفی مشاهده نمود . در این داستان ، نرگس مقدسیان به شکل بسیار ظریف، زیبا و هنرمندانه  به روایت آنها می پردازد و نشان می دهد که با وجود موانع و ترمزهای اجتماعی ،
تجارب انسانی وهویت های کسب شده پروژه های ساده ای نیستند که براحتی حذف شوند ومعدوم گردند، بلکه به روش های پیچیده در هر فرصت ممکن حضور خود را هر بار قوی تر به رخ می کشد ، تازه، این در شرایطی اتفاق می افتد که اکثر زنان کشور علیرغم تحمل رنج ، حقارت و محرومیت ،از چیزی دفاع می کنند که خلاف منافع انسانی ی اوست واز فمنیسم اطلاع چندانی ندارند  واین نیز ریشه د ر نوع تربیت ، فرهنگ و ایدئولوژی ی حاکم بر آنها دارد . وقتی مادر سنتی خانواده ،  زن ِ منفغل ، ساکت و معصوم را  زن ایدآل جامعه معرفی می کند ، بطور طبیعی از فرزند دختر خود نیز خواهان بازتولید همان زن می باشد.این باز آفرینندگی هم چیزی جز تولید موجود وابسته به مرد یا شوهر، نیازمند حامی، و فادار و توسری خور ِ شوهر ِ مثلا زحمت کش ، نمی تواند باشد . داستان کوتاه " پشت تصویر مرد " تابلویی از اجتماع همین زنان است . مقدسیان درابتدای داستان، بشکل مینیاتوری همین موضوع را اشاره می کند : " زن مانع بازنویسی مجدد داستانم می شد در حالیکه دست هایم را محکم گرفته بود می گفت : اگه یه روز کار سخت شو از نزدیک می دیدی ، اگر می دیدی دست های ترک خورده وُ زخم و ُ زیلی شو "نویسنده ی مدافع حقوق زن علیرغم اعتقاد راسخ به استثمار خود در خانواده و جامعه ، در چنبره ی روانی ، اعتقادی و عاطفی گیر می کند و آنقدر از اندیشه ی بلند خود می برد تا در نوشته اش به ذهنیت کوچک او برسد و داستان را اینگونه به پایان می بَرد : " ... می خواهم نقش خشن تر و دیکتاتورمآبانه ای به مرد بدهم ... اما ناگهان دستی قلمم را از دستم می گیرد ، یک لحطه فکر می کنم ، شاید شوهرم ...  اما صورت سفید و آرام زن ِ داستانم را می بینم ... که می گوید : اگر یه روز کار سخت شواز نزدیک می دیدی ، اگر می دیدی اون دست
های ترک خورده و زخم و زیلی شو !"  وبدین گونه داستان با همان جمله ابتدایی خود به پایان می رسد .
و اما حرف آخر .
تصویر یا طرح روی جلد کتاب ، به عبارتی می تواندمناسبت خود را ازمنظرمفهوم و محتوایی ی تأویل
برانگیز با عنوان کتاب و همچنین با داستان کوتاهی به همین نام اعلام کند. مرد طرح روی جلد نمایی
است از انسان رباتیک ، ساخته شده از فنر در چهار چوب قاب با چهره ای از نوارهای نازک فلز و
چهر هایی مضطرب  و هراسان در اطراف او ، اما همه با مفتولی متصل بهم که گویی آنها را به عمد
مرتبط کرده اند . مرد داستان کوتاه " پشت تصویر مرد " اما ، مثل دیگر آدمها از پوست و گوشت و
استخوان  و احساس ساخته شده است ، ولی آنچه را که بر او فرمان می راند ، بخش مهمی از فرامین حاکم بر او ، مثل ربات از جاهای دیگری بر او صادر می شود . اگر آدم آهنی ها از اتاق فرمان یا کامپیوتر هدایت می شوند ، شخصیت طرح روی جلد یا داستان ما نیزاز تاریخ ، فرهنگ ، سنت و تربیت خانوادگی و جامعه ی خود فرامین اعمَال خود را دریافت می کند و تا وقتی که دست به فرمات اندیشه ی خود نزند و دریافت های مدرن تکانی به او ندهد ، در به روی همان پاشنه خواهد چرخید . طرح روی جلد این مجموعه داستان ، در انتقال این معنی که انسان محصول کارخانه ی محیط خویش است ، درست عمل کرده است.

نگاه چهارم:
كنش گري هاي اجتماعي و بازتاب آن در ادبيات داستاني
محمدرضا مدبرنيا

نگاهي به مجموعه داستان پشت تصوير مرد، كاري از خانم مقدسيان، با تقديم به ايشان به پاس پويايي شان در امر ادبيات داستاني
وقتي از آگاهي شروع مي كني بايد عالم خارج را اثبات كني
در ادبيات مدرن دو ويژگي مهم وجود دارد كه همواره بايد مورد توجه قرارگيرد اين دو ويژگي عبارتند از :
1-واكاوي روابط انسان ها در تعامل با يكديگر و روابط آنها با محيط اجتماعي
2-هويت
ادبيات داستاني بيش از آنكه ادبيات باشد سرگذشت پرفراز و نشيب جوامع بشري است، طبيعي است كه اين سرگذشت يك سرگذشت معمولي نيست در واقع شكلي از سرگذشت است كه خلاقيت و آرمان هاي رهايي بشري را در قالب زبان به ما نشان مي دهد ، زيرا زبان به دليل تعريف نه گزينش، يك برون ذات اجتماعي است.
رئاليسم جنبشي در هنر و ادبيات داستاني است كه با پيروي از اصل (واقعيت غايي) مي كوشد تا شخصيت هايي شبيه به انسان هاي واقعي خلق كند، براي مثال در داستان رئاليستي اي مانند (شهر كوچك ما) نوشته احمد محمود روايتگر نوجوان تحول رواني مهمي را پشت سر مي گذارد و با مشاهده بولدوزرهايي كه خانه اش را ويران مي كنند به وجود فاصله طبقاتي پي مي برد و در كنش اجتماعي در تغيير و از بين بردن اين فاصله كوشش مي كند، داستان هاي رئاليستي تاثير رويدادها در شكل گيري باورها و تغيير رفتار انسان ها را به نمايش مي گذارند.
بايد سرانجام معلوم شود ميان هنرمند و نويسنده در جامعه در جريان مدرن شدن و كار مدرن او چه رابطه اي است. در بسياري از بحران هاي اجتماعي و وضعيت هاي اضطراري اين نمايندگان لايه هاي اجتماعي هستند كه روي مردم تاثير مي گذارند، هنرمندان و نويسندگان مستقل هميشه جزء موثرترين اهرم هاي جامعه براي شكل دهي به حركت هاي اجتماعي هستند كه منفعت عمومي و پلوراليسم در آن لحاظ شده است زيرا نوشتن رمان في نفسه امري است مدرن.
يك داستان خوب، داستاني است كه فقط درگير فرم و زبان نباشد، بلكه يك قصه خواندني، بايد ساختار محكم و درون مايه خوبي داشته باشد، كار خانم مقدسيان اين ساختار را دارد ولي به شدت دچار پارادوكس بين درون مايه و انتخاب راه هاي پيشبرد اين درون مايه، سبك و نگاه دچار تزلزل، اعتقاد راسخ به سبك دارم و به نگاه بي تغير در آفرينش ادبيات داستاني معتقد نيستم، البته از جايگاه و منظر نگارنده، هرچند به اين اعتقاد هستم كه داشتن جهان بيني و نحوه نگرش به پديده ها، يك نياز اساسي براي نويسنده است و نويسنده بدون جهان بيني و نگاه شبيه آبكشي است كه مواد مصالح از آن فقط عبور مي كند و در آخر چيزي رسوب نمي كند،‌اما به اين معني نيست كه نويسنده همواره يك جور نگاه كند يك جور بنويسد و خودش را تكرار كند، بلكه معتقدم شرايط پيراموني به نويسنده حكم مي كند يك نويسنده چه چيزي را و چطور بنويسد، اگر چه نوآوري هاي كوچك حتي در مقام تكثر و فرديت يا من و اراده آزاد موجب لذت مخاطب مي شود و بي بها نيستند ولي به گواهي تاريخ هنر و ادبيات، هر تحول بنيادي اي مبتني بر ايجابات و ضرورتي تاريخي است همان طور كه پيدايي و پاياني نهضت رمانتيسيسم و مكتب هنري منبعث از آن و رخ نمودن كساني همانند نواميس و غيره ناشي از مقاومت در برابر تحميلات مرحله اي از سرمايه داي صنعتي است كه برخلاف مدعيات اوليه، سلب هويت و مسخ روابط انساني را با خود دارد، نويسنده امروز، مثل هر انسان آگاه امروزين به عين عصر ارتباطات و جهاني شدن نمي تواند به حال زميني نباشد با اين مقدمه، زبان اثر پخته و شيرين و شيواست اگرچه رمان ها اين روزها سخت درگير مساله تكنيك و قصه هستنداما اين اثر از ميان اين دو دغدغه عبور مي كند و ما غلبه تكنيك بر روايت يا به عكس را نمي بينيم. خوب بود اشاره اي به تاريخ نگارش در پاي هر داستان مي شد.
نقد داستان ها:
1-گرانيگاه: در اين داستان نويسنده سعي كرده تكثر و چندگانگي يا من، اراده آزاد را با زباني شيوا بيان دارد ولي با سوالاتي چند، طبق گفتگوهايي كه من بطور شفاهي با ايشان داشتم به نوعي از نوشتن به شكل ايدئولوژيك فاصله گرفته اند و رابط مريد مرادي را قبول ندارند و اساسا براي ادبيات داستاني وظايفي آنچناني را برنمي تابد و بيشتر به فرديت و اراده آزاد اعتقاد دارد ، بطوري كه در ص 3 سطر هشتم همين داستان: «زماني كه يك آسمان ديگر را ديدم- فهميدم آن آسماني كه آن همه سال زيرش رشد كردم، بزرگ شدم مصنوعي بود آن همه شب را پاي ستارگان مصنوعي صبح كرده بودم» يا مانند ص 2 «سرسبزي شما فقط در دشت سرسبز ممكن است» يعني نشان دادن اينكه همه رشدها بر بستر اراده آزاد و تكثر فرديت معني دارد در گذشته هر چيزي كه بود رشدش منفي بود و بدون دستاورد، نويسنده گرانيگاه همه مناسبات گذشته در آن را نفي و آنجا را نمادي نشان مي دهد كه زندگي دستوري بوده و مورد شك قرار مي دهد و آسمان واقعي را كه بر بستر من آزاد ترسيم مي كند به اين شكل تعريف مي شود: هركس زير آسمان: و به نوعي به نظر كليه مناسبات زندگي در اين آسمان آزاد را بشكلي كاملا انتزاعي و مجرد بررسي مي كنند به دور از جهاني پيراموني، هيچ معلوم نيست اين آسمان زندگي نمادهاي مثبت آن چيست و اثر تاثيرگذار آن در زندگي روزمره و جاري كجاست و دستاورد آن‌كدام، با هر نگاهي كه از نظر نويسنده محترم ادبيات بايد در اين حوزه عمل كند، همچنان گذشتن از زندگي زير آسماني مصنوعي و ستارگان خيالي و زندگي زير آسمان تكثركرا مخاطب را راضي نمي كند، بدون اينكه انگيزه ها و عناصر تشكيل دهنده اين دو آسمان بررسي و تاثير آنها براي بهبودي زندگي انسان و زندگي بدون رنج را مشخص كنيم و نشان دهيم كدام آسمان در كمتر كردن اين رنج موفق عمل مي كند به نظر نويسنده در اين تغيير دو آسمان به فرديت تكيه دارد و جمع و دستاورد آن را توتاليتر مي انگارد و به نوعي به اخلاق كانت اعتقاد دارد- كانت نويسنده آلماني جمله اي معروف دارد: «انسان قوه محركه تاريخ است در مقام فرديت.»در اخلاق كانت كه در آن (من) يا (اراده آزاد) و فرديت، محوري عمل مي كند رابطه اش با مناسبات اجتماعي اصولا مطرح نمي شود، زيرا كانت و پيروان او مناسبات اجتماعي را به عنوان شالوده رفتار اجتماعي نمي شناسند، همين كاري كه نويسنده داستان انجام داده، به اين سان، فلسفه و اخلاق كانت كه بنيادش بر جدايي عين و ذهن و فرد و جامعه است، نه تنها نمي تواند بر شقاق جهان سرمايه داري غلبه كند بلكه آن را توجيه  مي كند، كانت به ايده آليسم ذهني متعلق است، و مي توان گفت چون تلقي كانت از روش صرفا به صورت سياست دروني ذهن جلوه مي كند و نه سياست كل هستي( عين و ذهن) در فرايند شدن، بنابراين روش از موضوع شناخت جدا انگاشته مي شود، در صورتي كه انسان بايد تاريخا بررسي شود با كل هستي خود در رابطه با مناسبات توليد و روابط آن، در اين داستان تمام مناسبات زندگي در گرانيگاه را شر مطلق نشان داده مي شود و مفاهيم انتزاعي و مجرد كه نمود آن هر كس زير هر آسمان مي باشد را خير مطلق به حساب مي آيد، البته نويسنده علي رغم ميل باطني خود گوشه اي از زندگي با ارزش در گرانيگاه ضد ارزش را نشان داده آنجايي كه زندگي در آن دستوري و يكنواخت بوده .ص1 : نصف حقوق آن روزم را مي گذاشتم كف دست پسرك باركش. در اين جا هيچ پاسخي به اين ارزش زميني داده نشده و از آن به سادگي عبورده كرده و فراموش شده، چون نويسنده از اين نگاه فاصله گرفته، آيا آسمان واقعي و تكثرگرا با پند و اندرز و اخلاق بدست مي آيد؟
در داستان قصه گم شده: ستم مضاعف به زن از منظر مناسبات اجتماعي گفته نشده و نماد آشپزخانه را بشكل فشار مضاعف ترسيم كرده بدون اينكه جايگاه آن مشخص شود.
در داستان مرغ هاي خيس: سطر 5، صداي ملايم آواز مردي مي آيد كه مي خواند :‌تنها منشين برخيز ببين گل هاي ... در اين جا همان پارادوكس يعني شك كردن به كارم

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 888
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9224
بازدیدکنندگان در ماه : 40424
بازدیدکنندگان در سال : 476199
کل بازدیدکنندگان : 1405793
کاربران آنلاین : 77