تنها يک روايت دارد / حسن فرهنگ‌فر


اگر تنها مي رفتم ، مه آ مي ماند پيش کي ؟ بعدش چه ؟ حتا نمي خواستم يک لحظه تنهاش بگذارم . حالا من مانده ام ، لااقل ديگر دلواپسش نيستم . شايد آنجا تاجي بر سر و شنلي بر دوش ، با شکوه تمام نشسته بر تخت و . . . چه دارم مي گويم ؟ زده به سرم ؟! آنجا هم از اين خبرها نيست . چند روز گذشته ؟ آخرين سيگارم را کي بود دود کردم ؟تو اين مدت هر دقت دلم پر کشيد، حسرت خوردم که خرگوشکش را کاش داده باشند دست ! داده اند ؟ از طرف اين ها نگاه کني ، همه ي گناه هاي عالم رو دوش ماهاست ، هميشه همينطور بوده . چه مي دانستم تمام راه ها را مرگ موش زده اند ! حتماً مي گويي تنها براي تو زده اند ؟ نه براي من ، او ، او ، او ! اما آنها که من نبودند ! من و تو با هم فرقي نداريم ؟ اين جوري نمي شود ، بالاخره يکي بايد يک کاري بکند . کاش واقعاً مي شد با اين تيله قائله را پايان داد ! منطق گنگي است ؟ اگر اين تيله نبود ، هيچ جوري نمي شد تحمل کرد . کوتاه نمي آيم ، شايد يک بار تيله ام را برداشتم و اين آسمان را ريختم به هم گناه همه ي اين« او » ها هم گردن من .
روزگار چند بار به من شليک کرده باشد ، خوب است ؟ اگر جان سگ نداشتم ، همان چند سال پيش مرده بودم ، قبل از اين که اين همه صاعقه به من بزند . اين ها فقط بلدند بگويند : « چه خبرت هست پيام ؟ آروم بگير . »
چه طور آروم بگيرم وقتي که پول دادند وقت و بي وقت تو کوچه داد بزنند : « شور بلال و شير بلال / شور بامزه بلال ، . . . »
تو بگو ، وسوسه مان نمي انداخت ؟ اين ها اگر مردند ، رک و راست بگويند که خار چشم شان هستيم ، بگويند :    « رومون نمي شه همين طوري بگيريم حلق آويزتون کنيم ، اينه که مي خوايم قطره قطره بچکونيم توخون تون و . . . »
موهايم را از ته زده اند . روي اين نيمکت نشسته ام و گمانم يک نفر ديگر هم توي اين لباس جا مي گيرد . چه کار کنم ؟ گاهي دست هايم را ز هم باز مي کنم تا دخترم ، مه آ را که مي آيد جلو چشم ، بغل کنم . اما انگار يکي دستم را پس مي زند . آن وقت کاري ندارم جز اين که زانوهايم را بغل کنم ، سرم را بيندازم پايين و چشمم باشد به دمپايي هاي رنگارنگ و پارچه هاي آبي که مي روند و برمي گردند .
بالا سر مه آ ايستاده بودم و نگاش مي کردم . انگار خواب بود ، يک خواب سنگين ، عين فرشته بود ، لب هاي گوشتالودش مانده بود کنارگوش خرگوشک ، انگار داشت چيزي    مي گفت که من نشنوم ! نمي دانم چرا اسم عروسک اش را گذاشته بود خرگوشک . خواستم ببوسمش ، ترسيدم بيدار شود . باورکردني نبود ، چرا باورم شده بود خوابيده  است ؟ زانوهايم ديگر نمي توانستند نگه ام دارند . نشستم ، دست کشيدم روي پوست مهتابي اش . عين يخ بود ! بالاخره با ترس و لرز چشم هاش رو بوسيدم . حالا ديگر نوبت من بود . آن قدر نگاش کردم که يادم رفت ، يادم رفت يا نتوانستم ؟ شايد نمي توانستم . يقين داشتم کار درستي مي کنم ، بايد توي برهوت ولش مي کردم به امان چه کسي ؟ زنده مي ماند مي شد مثل کي ؟ آخ اگر بداني چه قدر دلم تنگ شده براي بغل کردنش !
اي واي پسره ي لنگ دراز مي آيد طرفم !
- چه طوري ؟ . . . بالاخره نگفتي چه شد آوردن تون اين جا ؟ بهت نمي آد دست و پاي باباهه رو بسته باشي و . . . حوصله اش را ندارم ، از آن آدم هايي است که خيال مي کند خيلي بارش است . سرم را بلند کنم ، ول کن نيست .
- لااقل اسمتو بگو . . . باز نمي خواي چيزي بگي ؟ . . .
بگويم که هستم ؟ چه بدردش مي خورد ؟ نمي خواهم چشم از زمين بردارم .
- غزاله تو رو به اين روز انداخته ؟
- غزاله را از کجا مي شناسد ! آهان ، فهميدم ! بي چاره مادر !
« آخه زاي جان ! تي نازنين جانَ . . . »
بايد دگمه ي پيراهنم را ببندم . آن جا را چه طوري ديده !
- ناراحتت کردم ؟ . . . حالا ولش کن . اونو مي بيني سيخ وايستاده و دستشو مثل هيتلر نگه داشته ؟ مي گه اينا ، اونايي هستن که دنبال خرِ دجال راه مي افتن و بشکن مي زنن . . . گفتي اسمت چه بود ؟ . . . کري ؟ ! هچ گامّاز.
چقدر حرف مي زند اين بشر ! پک آخري را چقدر عميق زد ! حتماً دلش نمي خواست تمام شود . کاش يک نخ داشتم ! دلم مي خواهد هميشه بيايم بنشينم روي همين نيمکت و يک نخ سيگار روشن کنم ، مه آ را بياورم جلو چشم و هيچ کس با من کاري نداشته باشد .
من که نخواستم تنهاش بگذارم ، اگر نمي آمدند ، مرا نمي گرفتند ، دستم را نمي پيچاندند ، دمر نمي انداختنم توي ماشين و نمي بردند ، حالا کنارش بودم . فقط توانستم بزنم به آن جاي يکي شان و دادش را در بياورم . البته او هم جبران کرد . قرار گذاشته بوديم با هم برويم ، نفهميدم چه شد ! چه کسي مامورها را خبر کرده بود ؟ ! غزاله که مثل هميشه نيمه شب مي آمد خانه ، آمده بود ! پس من چرا نمي ديدمش ؟ هنوز کارم تمام نشده   بود . قرار نبود تنها بفرستمش و من بدبخت باز تو بدبختي ام بمانم
- کسي در اين مکان نيست که به پرسش هايم پاسخ بگويد ؟
مثل هميشه همه ي سرها بر مي گردد به طرف جواني که باز رفته است بالاي صندلي و دست هايش را مثل هيتلر نگاه داشته .
- اگر من انسان هستم و اسم من هست آدم ، پس به چه سبب مي بايد بروم در مستراح بنشينم و کثافت از من خارج شود ؟ اگر من آدم هستم ، به چه دليل مي بايد چيزي را توليد کنم که بوي آن براي ديگران غير قابل تحمل باشد ؟ هان ؟ جوابي نداريد ؟
خوب دارد راستش را مي گويد بي چاره ! چه طور مي شود آدم همه کار را بکند و اسمش آدم هم باشد ؟ ! حالا اگر اين حرف را يکي ديگر زده بود ، خوب بود ، نه ؟
- کبريت داري؟
لنگ دراز باز آمد !
مي خواي يه سيگار بهت بدم ؟ . . . به چي داري فکر مي کني ؟ . . . مي دوني اين مرده چن ساعته تو کثافتش خوابيده ؟ . . . چه قدر دلم مي خواهد يک نخ ازش بگيرم .
- دارم با ديوار حرف مي زنم ؟ . . . ديگه داري حوصله مو سر مي بري ، پاشم برم تا  قاتي نکردم .
هيچ چيز بهتر از اين نيست که تکيه بدهم به ديوار و چشم ها را ببندم ، گوش  بدهم به حرف هاي مه آ با خرگوشک اش . چي دارد مي گويد زير گوشش !
مثل همه ي عصرها نشسته بودم توي ايوان . بوي پاييز زودتر آمده بود . ايوان پر شده بود از برگ هاي نيم مرده ي چنار کوچه ، حال و حوصله جارو کردن نداشتم . گفتم به درک غزاله مي آيد و هر چه خواست بارم مي کند . تيله ي دوست داشتني ام را به ذهن آوردم ، چشم ها را بستم ، تيله را توي مشت فشار دادم ، لبخند زدم . ديوارها را با دست عقب   مي راندم تا قد يک باغچه جا باز کنم براي غزاله و چند متري براي بازي مه آ که تلفن دوباره زنگ زد . دستپاچه شدم . تا بلند شوم و بروم شماره را نگاه کنم ، شد چهار بار . صاحب خانه بود . مجبور شدم جواب بدهم . تا گفتم الو ، گفت :
- گوشي را بده به غزاله خانم .
- چه کارش داري ؟
- غيرتمند شدي !
گوشي را کوبيدم روي تلفن . چشمم به بازي مه آ بود . همين که به فرداي او فکر  مي کردم ، گريه ام مي گرفت . خيلي هنر مي کردم ، حالي اش مي کردم . آخرش چي ؟ مي شد غزاله .
دارد مي آيد !
- مي دوني چيه ؟ تو يه جوري هستي که آدم دوس داره باهات حرف بزنه . مي خواي برات شعر بخوانم ؟ . . . 
کفرم در مي آيد يکي پا برهنه بدود تو فکر آدم !
منتظرم يکي پيدا بشه تا دفترمو براش بخونم ، شايد خيال مي کني شعر يه چيزي يه مثل بازي يُويُو ! هيچکي     نمي خواد حرف شعرو بزنم . مي گن اين چيزا حالتو خراب مي کنه . به جهنم . . . تو هم که يا سرتو مي ندازي پايين به چيزت نگاه مي کني يا مثل مجسمه زل مي زني تو چشم آدم و . . . ولش کن بابا ، نخواستيم !
عجب ! پس اين هم شاعر است ، بدبخت ! چه قدر شاعر داريم ما ! لااقل يکي شان توي شعر هم شده اين آسمان را نمي ريزند به هم !
از لاي اين ميله هاي پشت پنجره که بيرون را نگاه مي کنم ، روي تپه ي روبه رو ، تکه تکه درخت هاي قهوه اي که دارند خشک مي شوند ، پيداست . گرما شيره ي شان را کشيده . شيره ي خاک را کشيده چه برسد به درخت هايي که لاي سنگ ها در آمده باشند يا ريشه ي شان رسيده باشد به سفره هاي سنگ ! تا حالا اين طوري نديده بودم .  نه تنها من ، پدرهاي ما هم نبايد به ياد داشته باشند که تمام بهار و تابستان ، آن هم اين جا ، يک قطره باران نبارد . آيا دوباره جان مي گيرند ؟
بايد تيله را بياورم به ذهنم و توي مشت فشار دهم . بايد با دست چپ کمر درخت هاي قهوه اي را يکي يکي بگيرم و با دست راست تخته سنگ ها را از زيرشان بيرون بکشم . بايد همه ي ابرها را بر سرشان ببارانم تا جان بگيرند . بايد . . .
- نوبت شماست آقا !
با من است ؟
- با شمام آقا ، نوبت شماست .   
دنبال پرستار راه مي افتم . مردي که در خيسي اش خوابيده بود ، حالا نشسته است و گويا خجالت مي کشد از جا بلند شود . بروم دستش را بگيرم ، بلندش کنم ؟ دم در اتاق پزشک ، يکي ايستاده ! همه اش تقصير اين بود ، مگر نه ؟ کارم تمام نشده بود ، خرگوشک را گذاشته بودم بغل مه آ و بالا سرش نشسته بودم که آمديد تو . چه کسي شما را خبر کرده بود ؟ همين تو بودي که دستم را گرفتي و پيچاندي و مرا ازش جدا کردي . هنوز کارم تمام نشده بود ! هنوز من مانده بودم ! خوب کردم زدم اون جات . نمي توانستم ؟ تو از کجا مي داني که نمي توانستم ؟      مي خواستم بمانم و سير سير نگاهش کنم ! بايد تيله ام را فشار دهم ، تنها با دو انگشت زير چانه ي اين لندهور را بگيرم ، بلندش کنم ، بچسبانم به سقف . خانم دکتر مي گويد :
- بفرماييد .
ميشيِ خوش رنگ ! عين چشم هاي غزاله ! اما قدش به شانه ي غزاله هم نمي رسد .
- مي بينم بهتري !
الکي زور مي زند بخندد ، فکر مي کند من خرم . هر چه باشد بهتر از آن گوريل است ، مردکه ي الدنگ ! گويا خودش هم دوست دارد ما ازش بترسيم . نه حرف زدنش شبيه دکترهاست نه قيافه اش .
- امروز ديگه به ما مي گي چه طور شد اون اتفاق افتاد مگه نه ؟
چه قدر بازي مي کند با خودکارش ! اعصابم دارد خرد مي شود .
- نمي خواي حرف بزني ؟ . . . با شما هستم آقا پيام ! . . . مي خوام کمکت کنم . . .
حالا ديگر کمک هيچ کس را نمي خوام . دلم مي خواهد تو صورتش بخندم ، خنده ام  نمي آيد .
- ولي شما بايد با من حرف بزنين آقا پيام !
- از خانم دکتر بپرسم چرا باران دير کرده است ؟
- بايد به ما بگين چه باعث شد که . . . بايد . . .
بايدهايش دارد شروع مي شود باز .
اين مردک ولدزنا از گوشه ي چشم نگاهم مي کند ، انگار با آن هيکل گنده اش مي ترسد از من . چرا صندلي اش را آورده ، نشسته بين من و خانم دکتر ؟ ! اگر بخواهند زياد سربه سرم بگذارند ، مي روم عقب ، مي آيم جلو ، سرم را محکم مي زنم به تيزي اين ستون سيماني .
- آقا پيام !
تيله توي مشتم عرق کرده است ، بايد فشارش دهم و او را با اشاره ي انگشت با صندلي و يال و کوپالش بلند کنم ، تو هوا بچرخانم و از لاي ميله هاي پنجره پرت کنم توي حياط بيمارستان .
- تا چيزهايي که تو رو اذيت مي کنه به ما نگي که . . .
ديگرنمي خواهم بخش چهار مردان اصلا وجود داشته باشد ، بايد در آهني اش را از جا بکنم و همه را بفرستم بيرون.
- آقا پيام !
مامور دارد چپ چپ نگاهم مي کند . از بس دندان هايم را روي هم ساييدم ، درد  گرفته است .
- مگر دوستش نداشتي آقا پيام ؟
اي واي تيله ام افتاد !
- آقا . . .

حسن فرهنگ فر. لاهيجان

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 878
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9214
بازدیدکنندگان در ماه : 40414
بازدیدکنندگان در سال : 476189
کل بازدیدکنندگان : 1405783
کاربران آنلاین : 76