جلسه‌ی نقد کتاب «همه چیز از هم می‌پاشد»/ نوشته‌ی«چینو آچه به» ترجمه‌ی علی هداوند


این جلسه روز سه‌شنبه 92/9/19 در جمع اعضای گروه داستان فارسی و دیگر علاقه‌مندان و با حضور مترجم کتاب علی هداوند در خانه‌ی فرهنگ گیلان برگزار شد.
جلسه با خوش‌آمد گویی ربابه کریمی عضو هیئت اجرایی گروه آغاز شد. سپس علی هداوند مختصری از سابقه‌ی کاری خود را به شرح زیر بیان کردند:
از سال 54 تا سال 63 در گیلان تدریس می‌کردم، با این منطقه آشنایم و اینجا را دوست دارم. از اینکه به این جمع دعوت شده‌ام، خوشحالم. در مورد نویسنده‌ی ‌این کتاب، باید بگویم که اهل نیجریه هستند و من خیلی علاقه‌مند بودم تا این کتاب را به مردممان بشناسانم و اولین‌بار این کتاب توسط من ترجمه شد. این کتاب تیراژ ده میلیونی در اروپا داشته و بسیاری از مردم جهان این نویسنده و آثارش را می‌شناسند و حتی به‌عنوان یک کتاب انگلیسی زبان در برخی دانشگاه‌ها تدریس می‌شود.
سه اثر دیگر از این نویسنده را در دست ترجمه دارم و امیدوارم با نثری باشد که مورد نظر نویسنده بوده، چینو آچه به در فروردین ماه سال گذشته، درگذشت. ایشان رابطه‌‌ی دوستانه‌‌ای با نلسون ماندلا داشت که از همین‌جا به روان پاکشان درود می‌فرستیم .
علی هداوند شعری نیز در رابطه با نلسون ماندلا خواندند و در ادامه افزودند:
من این کتاب را با عشق ترجمه کردم و آنچه که در این کتاب غالب است، اینست که  قاره‌ی آفریقا و کشورهای تشکیل دهنده‌ی آن، سرزمین‌های بلا کشیده‌ای هستند. نویسنده با هنر خود توانسته این مصایب را به تصویر بکشد و توانسته فرهنگ بومی و مناسبات مذهبی، اجتماعی و اقتصادی و ... و هر چیز دیگری که با زندگی انسان‌ها مرتبط است را در این کتاب، به خواننده منتقل کند. تاکید نویسنده به پایمردی در رعایت اصول انسانی و ارزش نهادن به حقوق انسان و زمین است.
پس از آنکه هداوند بخشی از کتاب را قرائت کردند، حاضران به نقد کتبی و شفاهی پرداختند.
سپس پرسش‌هایی از طرف حاضران مطرح شد که مترجم محترم پاسخ دادند. در پایان دسته گلی توسط پروانه نجدی از طرف خانه‌ی فرهنگ گیلان به آقای هداوند تقدیم شد. با هم دو نقد کتبی از خانم نرگس مقدسیان و آقای منوچهر بهدانی را بخوانیم:


نقد اول از نرگس مقدسیان
تقدیم به روان نلسون ماندلا که به گفته‌ی او «چینو.آچه.به، نویسنده‌ای است که دیوارهای زندان به یاری او فرو ریخت.»
  ماجراهای اسرارآمیز
یادداشتی بر رمان «همه چیزاز هم می‌پاشد» نوشته‌ی چینو .اچه .به
ترجمه : علی هداوند
رمان «همه چیز از هم می‌پاشد» اولین رمان از نویسنده‌ی نیجره‌ای است  که درسال 1958 منتشر شد. این رمان از معروف‌ترین رمان‌های افریقاست و عنوان آن برگرفته از شعر «ویلیام باتریس» به نام «آینده‌ی‌ بعدی» است.
چینو .آچه.به بعد از رمان «همه چیزاز هم می‌پاشد» رمان‌های دیگری چون «دیگر آسایشی نیست»، «پیکان خدا»، «مرد مردمی» و «تپه مورچه‌های ساوانا» را می‌نویسد که به گفته خودش گرچه ویژگی‌های اسلاف او را به تصویر نمی‌کشند، در زمره‌ی داستان‌های تخیلی افریقا محسوب می‌شوند ضمن اینکه جانشین رمان‌های پیشین او در وقایع‌نگاری تاریخ افریقا هستند.
رمان «همه چیز از هم می‌پاشد» زندگی اُکنگُووُ قهرمان کشتی در یوموفیا یکی از نه روستای تخیلی نیجریه را به تصویر می‌کشد و به تاثیرات استعمار انگلستان و میسیون‌های مذهبی مسیحی بر سنت‌های قبیله‌ای ایگبو در اواخر قرن نوزدهم می‌پردازد.
«همه چیز از هم می‌پاشد» یک رمان به سبک واقع‌گرای جادویی است، رمانی بومی اقلیمی است درآمیخته به رویا، اسرار، جادو و برخی از نمادهای اساطیری از قبایل افریقا. واقعیت‌هایی ازحوادث و اتقاقات کوچک که با رمز و راز و جادو و تخیل و افسانه، در ارتباط با سیر حادثه‌ی بزرگ مرکزی در آمیخته‌اند.
حوادث کوچک هر فصل به ظاهر ویژگی‌های داستان کلاسیک سیر صعودی و سیر نزولی، اوج و فرود و گره‌افکنی وگره‌گشایی داستان‌های کلاسیک را دارند.
اما گره‌‌افکنی وگره‌گشایی‌هایی، براساس وهم و خیال، اسرارآمیز و جادویی، که با معیارها و منطق آثار رئالسیم جادویی جور درمی‌آیند.
  رئالیسم جادویی را مختص جهان سوم می‌دانند. همین‌طور که در ترکیه یاشار کمال و لطیفه تکین آغازکنندگان این سبک به حساب می‌آیند، چینو.آچه.به را باید از پایه‌گزاران رئالیسم جادویی در افریقا شمرد.
در ایران نیز قبل از آشنایی با صد سال تنهایی گارسیا مارکز، رئالیسم جادویی ابتدا با «عزاداران بَیل» غلامحسین ساعدی  و «روزگار دوزخی آقای ایاز» رضا براهنی آغاز شد... امروز نیز «آواز کشتگان» و «رازهای سرزمین من»، « اهل غرق» اثر منیرو روانی‌پور، «روز گار سپری شده مردم سالخورده» اثر محمود دولت‌آبادی آغازهای موفق و ماندگاری به‌شمار می‌آیند.
رمان «همه چیز از هم می‌پاشد» فرهنگ، آداب وسنن، مناسبات قومی قبیله‌ای و عقب‌مانده‌ی قبایل افریقایی را به تصویر می‌کشد. مردان دارای زن‌های متعددند و زنان بدون اجازه‌ی مردانشان نه تنها اجازه‌ی بیرون رفتن ندارند بلکه حتی اجازه‌ی حرف زدن. ... نویسنده ذهینیت مردسالارانه‌ را در شخصیت اصلی داستان، اُکنگُووُ و دیگر مردان، و باز تولید آن در زنان قبیله را به خوبی به‌تصویر می‌کشد. هر گونه زبانِ گفتگو و مصالحه، ضعف و خصایص زنانه محسوب می‌شود. از طرف دیگر  سنگدلی، قتل، کشتار و خشنونت هرچه بیشتر نشانِ مردانگی، قدرت و اقتدار مردانه و مورد ستایش همگان است. اکنگُووُ می‌خواهد به فرزندان خود خصلت‌های مردانه بیاموزد، به خونریزی، قتل و جنگ‌های قبیله‌ای که مسبب‌اش بوده مباهات می‌کند ...و با افتخار به فرزندان پسرش می‌گوید که چگونه به قربانی خود نزدیک می‌شد وسرش را می‌برید...
روایت در «همه چیز ازهم می‌پاشد» که با زاویه‌ی دید دانای کل نامحدود صورت می‌گیرد گاه خیلی نمایشی و جزءنگارانه با حرکت تند و با تعلیق همراه است مثل فصل‌های شش یا یازده و گاه جای خود را به گزارش و توصیف می‌دهد و به وقایع‌نگاری مستند و تاریخی تزدیک می‌شود...
در میان فصل‌ها، قصه‌ها و افسانه‌هایی است، که از زبان مادر بزرگ‌ها و مسن‌ترها روایت می‌شود مثل داستان کرکسی که به خاطر خشکسالی به آسمان فرستاده می‌شود، قصه‌ی لاک‌پشت و یا ملخ‌ها که هر هفت سال در هر نسل یک‌بار می‌آیند.
ستیز، تضاد و تقابل‌های فرعی چون تک‌خدایی وچندخدایی، داخلی و خارجی سفیدپوست و سیاه پوست ...  در کنار تقابل اصلی و مرکزی، یعنی تقابل سنت و مدرنیته را به‌خوبی می‌توان در کتاب شاهد بود. جوانترها کم‌کم به سنت‌ها و آداب قدیمی پشت می‌کنند و از جانب بزرگترها وکهنسالان قبیله مورد سرزنش قرار می‌گیرند. خارجی‌ها و سفیدپوستان با همه‌ی ویژگی‌های آمرانه و خودپسندانه‌ای که دارند و علیرغم اینکه بسیاری از مخالفانشان را که زیر بار تبلیغات ایشان نمی‌روند به زندان‌ها می‌اندازند، ولی به خاطرِ آوردن نشانه‌های ابتدایی و اولیه‌ی مدرنیته چون ساختن مدرسه، بیمارستان، دادگاه حکومتی، کلیسا و گسترش بازار و شهرنشینی مورد اقبال نسل جوان واقع می‌شوند.
اهالی دهِ خیالی یوموفیا خدایان متعددی چون آگبالا،اگ روگوو، ایدمیلی و ... دارند.
اکنگوو در کنار انبار اتاقک عبادتگاهی دارد که بت‌های شخصی خود را در آنجا گذاشته، آن‌ها را پرستش می‌کند و در پیشگاهشان نذر و قربانی می‌کند...
مردم برای مشکلات و بدبختی‌هایشان برای کشت و کار با غیب‌گو آگبالا پناه می‌بردند به او خوراکی و شراب پیشکش می‌کنند و از او می‌خواهند تا با ارواح پدرانِ در گذشته‌ی خود حرف بزنند.
اهالی یوموفیا، بیماران جزامی، دوقلوها یا آن‌هایی را که دست و پاهایشان ورم می‌کرد، به جنگل شوم می‌بردند و به درختی می‌بستند تا بمیرند و اجسادشان را خاک نمی‌کردند که مبادا زمین آلوده شود!
ماجراهای مرموز و ماورای طبیعی چون:
چی‌ پلو کاهنه‌ای آگبالا، غیب گوی تپه‌ها و غارها که در زندگی عادی دو تا بچه دارد. آگبانج یکی دیگر از باورهای قبیله یعنی بچه‌های شریری که وقتی می‌میرند، دوباره وارد رحم مادرشان می‌شوند، تا باز به‌دنیا بیایند. اهالی یوموفیا به دستور جادوگر برای مرگ چنین بچه‌هایی عزاداری نمی‌کنند، جادوگر بچه‌ی مُرده را تکه تکه می‌‌کند، مچ پایش را دنبال خود می‌کشد، تا در جنگل شوم خاکش کند. بلایی که سر بچه می‌آورند برای اینست تا دیگر هوس برگشتن به شکم مادر نکند...
دادگاهی از ارواح نیاکان ومردگان قبیله‌ها در خاته‌ای مرموز «اگ و وگوو » که هرگز هیچ زنی درونش را ندیده و چیزی در موردش نباید بر زبان آورد و هرگز ازمرموزترین مناسک قبیله و نیرومندترین آنها چیزی نمی‌پرسد. ارواح نیاکان قبیله موجوداتی که از کله‌اشان دود بلند می‎شود و اندامشان از الیاف نخل، و صورتی بزرگ وچوبی که غیر از گردی چشم‌هایش همه جایش با رنگ سفید پوشیده شده و دندان‌های سیاه بزرگ به اندازه‌ی انگشت دارند...
آگبالایی که مناجات‌خوانان ازینما روی دوش خود از کوه دشت و جنگل‌های انبوه می‌برد. سرانجام یک جایی مرموز در دل شب جایی‌که آنجا معبد خدای بزرگ است می‌ایستد واز گودالی که فقط یک مرغ می‌تواند از آن رد شود، گذر می‌کند در فصل یازدهم که موی خواننده را بر تن سیخ می‌کند...
این‌ها ،خرده روایت‌ها، یا روایت‌های عمودی هستند که ویژگی‌های جادویی و اسرارآمیز به این رمان رئالیستی می‌دهد.
بالاخره چینو .آچه.به برای یوموفیا، یکی از نه روستای تخیلی نیجریه، با خدایان متعدد آن، آیین‌ها ومناسک‌اش در عروسی‌ها و عزاداری‌ها، چراغ‌هایی که با روغن خرما می‌سوزد، محصول سیب‌زمینی، شراب‌های خرما و کاهنه‌ها، جادوگرها، غیب‌گوی متعددش، در هر فصل یک ماجرای ماورای طبیعی و مرموز، مبهم و اسرارآمیز را رقم می‌زند .
"اکنگوو" که از هیچ شروع کرده با سخت کوشی و گستاخی که دارد به بزرگترین و قدرتمندترین مرد قبیله تبدیل می‌شود.
اکنگوو قهرمان جنگجو و یکه‌تاز در همه‌ی قبایل که زمانی قتل از افتخارات او محسوب می‌شد بالاخره به خاطر خشونت و قتل یک سفید پوست، مجبور به تسلیم در برابر سرنوشت می‌شود و قبل از اینکه کشته شود، خودش را می‌کشد.
هیچ چیز ازلی وابدی نیست. رمان «همه چیزاز هم می‌پاشد» بیانگر دگرگونی، تغییر و تحول و گذر زمان است ...حکایت‌گر رودخانه‌ی زمان است که با نیروی پر شتاب خود پیش می‌رود و هیچ نیرویی را یارای مقابله با او در دراز مدت نیست  ...
****

نقد دوم از منوچهر بهدانی

نقدي بر كتاب همه چيز از هم مي‌پاشد: نويسنده. چي نو آچه به /  مترجم علي هداوند

ترجمه كار بسيار دشواريست ومترجم بايد آگاهي كامل و همچنين توان لازم را داشته و كاملا" به فن نويسندگي واقف باشد زيرا ترجمه كتاب‌هاي فلسفي يا اجتماعي يا آموزشي و گونه‌هاي ديگر هر كدام سبك و سياق خودش را دارند. اما وقتي مورد ترجمه‌ی داستان يا رمان باشد نه تفسير لازم مي‌شود و نه ترجمه‌ی صرف، بايد گونه‌اي ترجمه شود كه علاوه بر اينكه دستور زبان رعايت شده باشد از كلمه‌ها و معانی استفاده كند كه خواننده با آن آشنایي داشته باشد تا حس و حال دروني داستان را جذب كند. گاهی به ترجمه‌هایي بر مي‌خوريم كه انگار مترجم كتاب فرهنگ و لغات را جلويش گذاشته و موبه‌مو ترجمه مي‌كند حتي اگر از لحاظ تحت‌اللفظی درست باشد آن حس و زيبایي متن به‌خصوص رمان را نمي‌تواند به خواننده انتقال دهد من خواننده بايد وقتي متني را مي‌خوانم با تمام حواس پنچگانه‌ام حسش كنم اگر از تلخي مي‌گويد بايد حس كنم اگر از تصوير مي‌گويد بايد ببينم و همچنين اگر از گرما و سرما و... ، يعني وظيفه‌ی دشواري به‌عهده مترجم هست. آقاي هداوند چنين مهارتي دارند كه من هنگام خواندن كتاب فكر مي‌كردم ايشان خودشان كتاب را نوشتند متن روان، جمله‌ها درست، كلمه‌ها مناسب و واژه‌ها آشنا. سپاسگزاريم از ايشان. اما كتاب همه چيز از هم مي‌پاشد: گويند كه مرد اسكيمو از مبلغ مذهبي پرسيد اگر ما ندانيم و گناهي مرتكب شويم خدا ما را مي‌بخشد؟ مبلغ مذهبي گفت بله مي‌بخشد .مرد اسكيمو گقت پس چرا مي‌خواهيد به ما چيزي ياد بدهيد كه اگر ندانيم به هيچ مشكلي بر نمي‌خوريم. در اين كتاب هم گفتگوي مرد پير با مبلغ مذهبي بسيار زيباست، مي‌گويد: تا به حال رسم نبوده ما براي خدايان با هم بجنگيم در اين مورد هم بيایيد از همين سنت پيروي كنيم اگر كسي پنهاني در كلبه‌ی خود مار مقدس را كشت خود مي‌داند و خدايش، ما كه هيچ كداممان نديديدم.  وقتي كسي به مقدسات ما توهين كرد چه مي‌كنيم ؟ مي‌رويم دهانش را مي‌بنديم ؟ نه یا انگشت توي گوشمان مي‌كنيم تا نشنويم و یا پاسخی منطقی به او می‌دهیم. اين يك اقدام عاقلانه است. داستان را كه خواندم كتاب بسيار خوب "ريشه‌ها" از آلكسي هيلي براي من تداعي شد كه هنوز لذت خواندنش در ذهنم هست. داستان "همه چيز از هم مي پاشد" نيز از آداب و فرهنگ و باورها و عقايد مردمي كه در بخشي از نيجريه، زندگي مي‌كنند مي‌گويد، هنگام خواندن اين حس به خواننده انتقال داده مي‌شود كه چه مردم احمق و بي‌رحم و خرافه‌پرستي، ولي سال‌هاست كه اين مردم با همين روش زندگي مي‌كنند و زنده ماندند و هر اتفاقي را كه دليلش را نمي‌دانستند به خدايان نسبت مي‌دادند و هر گرفتاري كه علتش مجهول بود به جادو پناه مي‌بردند البته در درمان از گياهان دارویي هم استفاده مي‌كردند جالب اينكه به ريش‌سفيدان قبيله بسيار احترام مي‌گذاشتند و هميشه در هر كار اجتماعي و يا تصميم‌گيري براي رفع مشكلات قبيله از مشاورت آن‌ها استفاده مي‌كردند... مي‌توان گفت خوب يا بد يك حكومت شورایي داشتند .شايد اگر مبلغان مذهبي دست از هدايت كردنشان مي‌كشيدند همچنان زندگي مي‌كردند. مردم اين قبيله زندگي بسيار ساده‌اي دارند خانه‌اي كه با كمك همسايه‌ها درست مي‌شود. هر سال با خاك سرخ بازسازي مي‌شود و اگر جواني دو راس بز داشته باشد چند خمره شراب و تنبل نباشد و كار كند آماده براي شروع زندگي است و چه جشن‌هاي ساده و با شکوهي اجرا مي‌كردند، قهرمان داستان ما نخواست چون پدرش مردي ضعيف و تنبل و ترسو باشد علاوه بر اينكه نترس و شجاع هست و در مبارزه با قهرمان آن وادي پيروز شده‌است، مردي عاقبت‌انديش هم هست همان‌طور که با صداقت تمام از فردي كه سيب‌زميني داشت براي كشت زمین خود، قرض مي‌گيرد تا به كار بپردازد و همچنين وقتي پسر خوانده‌اي به او سپرده شد با توجه به اينكه خون‌بهاي قبيله بود و با او به خشونت رفتار مي‌كرد ولي به آن بچه وابستگي عاطفي و پدرانه پيدا كرد، اما با قرباني شدن او نيز مخالفتي نكرد چون نمي‌خواست با عقيده و سنت ديرينه به جا مانده‌ی مردم مقابله كند. شايد هم نمي‌توانست چون هنوز هم در اين عصر هستند افرادي كه بي‌هيچ منطق فقط با يك عقيده‌ی افراطي و بسيار بد دست به خشونت و مردم‌كشي مي‌زنند. و چقدر جالب كه هميشه افرادي ميانه رو در هر جامعه‌اي پيدا مي‌شوند كه در اين قبيله هم هستند... و بالعکس خشونت‌طلبانی كه در هر دو طرف حضور دارند و متاسفانه هميشه عامل خرابي و نابودي مي‌شوند هم خودشان نابود مي‌شوند و هم ديگران را فنا مي‌كنند و جز خرابي و ويراني محصولي درو نمي‌كنند ... قهرمان ما به اجبار در اين مسير قرار مي‌گيرد.
نویسنده‌ی گزارش: مهستی خلخالی
عکس‌: ربابه کریمی
گردآوری و تنظیم: پرویز فکرآزاد




 

دیدگاه های کاربران

علیرضا تمدنی
۲۳:۳۱ - ۱۳۹۲ شنبه ۱۴ دي
رمان را خواندم و لذت بردم . در انتظار کارهای بعدی آقای هداوند هستم . مخصوصا اگر از چینو آچه به باشد .
امیدی
۲۳:۳۱ - ۱۳۹۲ چهارشنبه ۲۷ آذر
چه کار خوبی می کنید که به نقد کتاب های خارجی با حضور مترجم آن می کنید. در تهران و جای دیگر حداقل بنده ندیده ام. ممنون
سهیلا
۱۲:۳۰ - ۱۳۹۲ جمعه ۲۹ آذر
تبریک فراوان به استاد عزیز و گرامی و دوست داشتنی، آقای هداوند،همیشه شاد و پیروز باشید
ﺩﺍﻟﻮﻧﺪ
۲۱:۴۷ - ۱۳۹۲ يکشنبه ۱۱ اسفند
ﺁﻗﺎﻱ ﻫﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﺎﻱ ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﻲ ﺩﺍﺭﻩ...ﺁﺷﻨﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺳﻨﺘﻬﺎﻱ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ...ﻋﺎﻟﻲ.... ﻭ ﺗﺤﺴﻴﻦ ﺍﺯ ﻃﺮﺯ ﺑﻴﺎﻥ...
الهام
۱۴:۱ - ۱۳۹۴ شنبه ۱۳ تير
سلام علی هداوند استاد زبان من در سال 84 بودن من واقعا دلم میخواد یک بار دیگه باهاشون صحبت کنم اگر امکانش هست ایمیل و یا شماره تلفنی ازشون بم بدین

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 827
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9163
بازدیدکنندگان در ماه : 40363
بازدیدکنندگان در سال : 476138
کل بازدیدکنندگان : 1405732
کاربران آنلاین : 43