سپیدرود زیرسی و سه پل نوشته کیهان خانجانی به چاپ پنجم رسید




واگویه‌ی واقعیت ِدهشت
(نشانه‌شناسی داستان «؟» از کتاب سپیدرود زیر سی و سه پل)

مسعود پورهادی
مجموعه داستان «سپیدرود زیر سی وسه پل» نوشته ی کیهان خانجانی از چهارده داستان کوتاه تشکیل می شود که داستان «؟» در این مجموعه به لحاظ انتخاب موضوع و کارکرد تکنیک، با سایر داستان ها تفاوت دارد. داستان در مرز بین واقعیت و تخیل، در بافتی بومی اما رویکردی مدرن روایت می شود.
واقعه ی داستان در قبرستان ده رخ می دهد: رنگ سیاهی به شکل علامت سوال روی قبرها و زمین قبرستان به¬طور ناگهانی ظاهر می شود. راوی ِدوم داستان، «گداعلی» که برای نجات دختر دم مرگش به بقعه ی قبرستانی می رود تا: «بچسبد به ضریح آقا» و بگوید: «چار تا ازمون گرفتی، این یکی رو به حق جدّت نگیر.» متوجه ی دایره ی تو پُر ِسیاهی می شود که «از انتهای قبرستان شروع می شد و در گوشه ای، از روی چهار سنگ کوچک چیده شده در کنار هم می خزید، در وسط قبرستان کمان برمی داشت، چون نیم رُخ ِجمجه ای بسیار بزرگ؛ سقفِ سرِ جمجمه در ابتدای قبرستان و گردنش در انتهای آن بود.»
به اهالی خبر می رسد، دختر مریض از دست می رود، نعش او می ماند روی دست اهالی، چون «آنجایی که می خواستند برای میّت قبر بکنن، نقش خوابیده بود.»
می مانند که چه بکنند، به علامت دست می کشند، آن را بو می کنند. بدویّت رفتارشان نشان از حاکمیت جهان سنت است.
  مرده برای دفن آماده است، زن ها بی تابی می کنند، عقل کسی به جایی راه نمی دهد، علامت، دراز به دراز، تمام قبرستان را به زیر سیطره ی خود درآورده و روی خاک و قبرها خوابیده است و مانع ادامه ی روزمرگی می شود. حضور ناگهانی این علامت، به خلاف داستان های جادویی، زندگی اهالی ده را زیر سلطه خود درنمی آورد، بلکه فضایی جبری ایجاد می کند که در آن اراده ی آزاد انسانی، اختیار ندارد و انسان های درگیر این فضای جبری، با واگویه¬ی مصائب خویش: «خُناق از یه طرف، قحطی نان و چای و قند و هزار کوفت و زهرمار از یه طرف، جنگ هم از این طرف!» و از طریق توسل به جادوی کلمات می¬خواهند طلسم سرنوشت جبری خود را واکنند، و با کلمات به کالبدشکافی فاجعه ی در راه _ که علامت ِآن خود را نشان داده _  می-روند.
بافت داستان بین فضای رئالیستی و گذر به ماورای آن، که نه جادو است و نه اسطوره، واگویه ی رئال (واقعیت) دهشت است. نگاهی است به بدویّتِ فضای جبریِ زندگی انسان هایی که محصورِ محضِ روابطی متافیزیکی اند و در معرضِ مداوم «بادهای مسموم».
داستان از نظر زمان تاریخی معلق است مابین یک زمان واقعی و یک زمان خیالی. روابط درونی داستان از پیچ مالیخولیا و پیچیدگی خبر نمی دهد. بستر تاریخی داستان بر اساس برخی از نشانه هایی که شخصیت ها ارائه می دهند باید سال های جنگ جهانی اول باشد. «سربازای بیگانه چند روز تمام از رشت رد می شدن، یه بنده خدا می خواست از جاده ی آج بیشه رد بشه، رفت زیر چرخ ارابه، نزدیک یه هفته کسی جرات نکرد نعشو از زیر پای سربازا بکشه بیرون، صبر کردن تا همه رد بشن بعد.»
و اما چرخش هواپیما در آسمان قبرستان و تجربه ی زیستیِ رنگ و قیر و سیم  خاردار، با این بستر تاریخی همخوانی زمانی ندارد؛ این ها مواردی هستند که بعدها وارد تجربه ی زیستیِ ساکنان دهات شمال ایران شده اند. نویسنده با آشنایی زدایی زمان و درهم آمیختن فضای رئال و خیال پردازی، بدیُمنی و دهشتِ ناشی از حضور ناگهانی حادثه ای که آدم های داستان شناختی نسبت به آن ندارند، موفق به آفرینش داستانی بومی  شده که الگوهایی اینجایی دارد.
فضاسازی و توصیف شخصیت های داستان «؟» ساختاری سینمایی دارند. استفاده از نماهای نزدیک برای معرفی شخصیت های داستان کوتاه «گداعلی که زیربغل های پیراهن سیاهش از شوره سفید شده بود.»، «نقدعلی تیغه ی بیلش را زمین کوبید.»، «خانم گل پیراهن سیاه تاسیده ای به تن، با پستان های آویخته.»، «بانو گالش هایی سیاه و براق به پا.»
و پاساژهای با همان فورمت برای فضاسازی:
نماهایی گنگ از قلوه سنگ های جاده؛ تنه و شاخه¬های درختان، سیاه وهمناک؛ هوهوی باد؛ سایش برگ ها؛ جیرجیرک ها؛ زوزه ی شغال ها و پارس سگ ها. و «حصار قبرستان با سه ردیف سیم خاردار.»، «بقعه از دو سه فانوس که نورشان ضریح را روی دیوار می لرزاند.»
داستان با برش هایی تند از نمایی به نمایی دیگر، جزء به جزء، پاره پاره، و با حفظ فاصله ی نویسنده با متن، روایت می شود. راوی، سوم شخص ِآزادمنشی است که هر وقت شخصیت های داستان اراده کنند، روایتش را قطع می کنند و خود به ادامه ی روایت می پردازند.
واگویی، ایجاد فضا و یک دستی زاویه دید و تکنیک، در کار به خوبی حس می شود. طرح روابط درونی داستان بر اساس چالش انسان با فضای جبری و حالت تعلیقِ ناشی از آن، به داستان شاخصه ی ویژه ای می-دهد که می توان آن را در چارچوب داستان بومی با مایه های ایرانی _ پس زمینه ی شمال ایران _ طبقه بندی کرد، چارچوبی که طلایه دارِ آن زنده یاد غلامحسین ساعدی است.
در این زمینه «کیهان خانجانی» مایه های فراوانی دارد. داستان «عدل ظهر بود» در مجموعه ی «سپیدرود زیر سی وسه پل» گواه این مدعا است.

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 100
بازدیدکنندگان ديروز : 1359
بازدیدکنندگان در هفته : 7936
بازدیدکنندگان در ماه : 36722
بازدیدکنندگان در سال : 456922
کل بازدیدکنندگان : 1822291
کاربران آنلاین : 269