« كم، اما هميشه» نوشته ی نيما حسندخت

« كم، اما هميشه»
نيما حسندخت
یک نکته: این نوشته نقد نیست. شرحی است همسویانه با یک اثر دراماتیک برای معرفی و تشویق خواننده ی تا کنون نخوانده ی آثار اریک امانوئل اشمیت.شاید که فرصتی باشد تا در آینده یی نزدیک نگاهِ زاویه دارِ خود را نسبت به این اثر و جهانِ ذهنی نویسنده قلمی نمایم. به هر رو اجرای نمایشنامه خوانی خرده جنایت های زناشوهری که به کوشش گروه تئاتر خانه ی فرهنگ گیلان و به یاری آقای کورش رنجبر و سیمین زرگران میسر گشت بهانه یی شد برای این بازخوانی و انتشار این نوشته.

شبي، يك مجسمه ي سي سانتي متري در دستان ليزا قرار مي گيرد و او به وسيله ي آن، همه ي عقده هاي فروخورده ي خود را با ضربتي مهلك بر سر همسرش ژيل فرود مي آورد. ژيل بي هوش شده و راهي بيمارستان مي گردد. پس از مدتي به هوش مي آيد، و چنين وانمود مي كند كه حافظه اش را به كلي از دست داده است. او دروغ مي گويد تا شايد به رازهاي پنهان زندگي  زناشويي اش ،كه پس از پانزده سال به چنين سرنوشت مهيبي دچار شده است، پي ببرد. پس بازي يي را مي آغازد و همسر خود را بدين وسيله مي آزمايد. او در جريان اين آزمايش، خود نيز آزموده مي شود. نخستين صحنه ي نمايشنامه به گونه اي طراحي شده است كه تداعي كننده ي همان نمايشي است كه اين زوج، يكي خود آگاه ، و ديگري ناآگاهانه، در پي بازنموني آن هستند. و هريك خواهان آن است كه به گونه اي تصوير آرماني پندار خود از ديگري را جايگزين آن تصوير بيرونيِ جهان واقع نمايد.
« ليزا : امشب جا به جا مي شي و زندگي رو مثل گذشته از سر مي گيري.»
ليزا با ادا كردن اين جمله در دقايق آغازين ورود به خانه، در واقع آرزوي نهاني و نهايي خود را بيان مي دارد. اما اين گذشته مگر نه همان دنياي هولناكي است كه باعث به وجود آمدن بحران شد؟ جواب اين سوال هر چند آري است ؛اما بايد بدين نكته توجه نمود كه ليزا مي خواهد در اين فرصت يگانه ، گذشته را به گونه اي دلخواه بازسازي نمايد. اما ژيل از آنجايي كه مي داند، پس در بند بازسازي گذشته و يا فراموشي نيست، او مي خواهد تصوير آن منِ برساخته شده توسط ليزا را بشناسد. تصويري ازآن منِ پنهان شده.
« ژيل : اگه منو دوست داري ديگه نمي توني همزادم رو دوست داشته باشي... اگه منو دوست داري، كج و كوله، عليل، پير، مريض، قبولم مي كني. ولي به شرطي كه خودم باشم. اگه منو دوست داري، من رو مي خواي، نه يك انعكاسي از من رو ...»
اما اين « من» كيست كه ژيل از ليزا مي خواهد كه بدون در نظر داشتن آن برساخته هاي ذهني دوستش داشته باشد. اين پرسشي است كه براي خودِ ژيل هم هنوز بي پاسخ مانده است.
« ژيل : منو دوست داره؟ اصلن قابل دوست داشتن هستم؟ ... من يك بيگانه ام . حتا براي خودم. مطمئن نيستم كه براي خودم ارزش قايل باشم. يعني وسيله ي محك زدنشو ندارم.»
پس در پي اين اندازه و معيار مي رود. و او كسي جز ليزا نيست. چرا كه در آينه ي اوست كه مي تواند خود را بهتر ببيند و « از خود ابديتي بسازد» شاملو . چرا كه يكي از راه هاي شناخت خودمان ، ديگران، و تصوري است كه آنها از ما دارند. پس تلاش در ترغيب ليزا مي كند.
« ژيل : اگه دوستش نداشتي ، وقت مناسبيه كه از شرّش خلاص شي ... جرات نمي كني كه بهم اقرار كني كه زندگي زناشويي خوشبختي نداشتي؟ ... خوب از فرصت استفاده كنيم و همه چيز رو روشن كنيم ... كمكم كن تا خودمو پيدا كنم.»
اما ژيل تا اندازه اي هم از رو به رو شدن با آن  « من» دلهره دارد. البته اين دلهره ي ناشناخته اي هم نيست. چرا كه شايد همه ي ما نيز ، در گذشته هاي دور و نزديك خود ، دقايقي داشته ايم كه از به ياد آوردن آن هراسانيم. دقايقي كه ناخودآگاه، بر شكل گيري جريان سرنوشت اثر گذار بوده است. و گاه آن را ناخواسته، از مسير اصلي و تعيين شده مان جدا ساخته است.
« ژيل : دارم مي رم تا با خودم رو به رو بشم. ولي نمي دونم درسته يا نه؟... از چيزي كه قراره دستگيرم بشه مي ترسم. از چيزي كه مي تونستم باشم مي ترسم... آخه بعضي وقت ها به خودم مي گم شايد مغزم عمدن پاك كرده. شايد به نفعشه كه يادش نياد.
ليزا: چه نفعي؟!
ژيل : نفعش اينه كه نمي دونه. اين بي خبري ازش محافظت مي كنه. احتمالن از حقيقت فرار مي كنه.»
اما اين بار ليزا است كه او را دعوت به جستجو مي كند. جستجويي كه خود در پي آن است. كنكاشي در گذشته و بازسازي آن، به قامت آرمان ها و خواستني هاي خودش. او خود را بيوه اي مي پندارد كه آرزوهاي بزرگ دارد. بيوه اي در جستجوي آينده اي درخشان. آينده اي كه در آن ديگر بيوه نيست. و اين بيوه گي ،كه تعبيري كنايي از تنهايي است، از نظر ليزا مي تواند با بازسازي آن گذشته ي  نه چندان خوب ، تبديل به يك هم بودنِ  مسالمت آميز گردد. ژيل مي داند امكان برآوردن چنين خواسته اي را ندارد. چرا كه آن گذشته اي كه قرار است  از سوي ليزا بازسازي شود، نه تنها هنوز نگذشته است، بلكه او هرچه بيشتر مي خواهد چونان يك كاشف در پيچ و خم ها و تو به توهاي آن بماند و بكاود. او نخستين ضربه را در هيات كلام، همان دقايق آغازين نمايشنامه چنان بر سر ليزا فرود مي آورد كه او را به فرودي زودرس و مايوس كننده دچار مي كند.
« ژيل : ليزا، فكر مي كنم ما مشكلاتي داشتيم كه سعي مي كني، بي اهميت جلوه شون بدي.
ليزا: مشكلي نداشتيم ... نه بيشتر از بقيه ي مردم.»
اما پس از چند لحظه خودش را جمع و جور مي كند. او از پنهان كاري مبتديانه ي خود شرم مي كند و اين ناباوري را به درستي  در چشمان ژيل مشاهده مي نمايد. پس كوك سازش را تغيير مي دهد.
« ليزا : معلومه كه داشتيم. مشكلات عادي زن و شوهر ها، بعد از سال ها زندگي ... مثل فرسوده گي اميال.»
بدين ترتين ليزا اين مشكلات را به ساده ترين دگرگوني زيستي يي نسبت مي دهد كه به طور غريزي ممكن است، در نحوه ي ارتباط هر زوجي تاثير گذار باشد. او با اين دليل نابهنگام به گريزي تن مي دهد كه خود دام پنهانِ ديگري است. و از آن جا كه دروغ، دروغ مي آفريند، حاثه را چنين بازسازي مي كند:
« ليزا : وقتي داشتي از پله ها پايين مي اومدي، يك هو برگشتي، پاتو گذاشتي، تعادلتو از دست دادي و پشت گردنت به اين چوب خورد.»
ژيل كه از اين تحريف به نوعي دل آزرده شده است، به نخستين دروغ ليزا اشاره مي كند. آن جا كه ليزا مجموع داستان « خرده جنايت هاي زناشوهري» را كه ژيل نويسنده ي آن است، در نخستين ديدار در بين كتاب هاي ديگر با خود به بيمارستان نمي آورد. و وقتي ژيل از او دليل اين نياوردن را مي پرسد، به دروغ مي گويد كه ژيل از نوشتن اين كتاب پشيمان بوده است. اما خرده  جنايت هاي زناشويي چيست؟ اين كتاب به ديدگاه من به نوعي بيانيه ي ژيل درباره ي ارتباطي است كه ما از آن عمومن به ازدواج ياد مي كنيم. بيانيه اي كه چنين بيان مي شود:
« ژيل : خرده جنايت هاي زناشوهري. مجموعه داستان هاي كوتاه مزخرف. بس كه نظريه هاش بدبينانه است. تو اين كتاب زندگي زناشويي رو مثل مشاركت دو قاتل معرفي مي كنم.چرا؟ براي اين كه از همون اول، تنها چيزي كه باعث مي شه يك زن و مرد با هم باشن خشونته، اين كششي كه اونا رو به جون هم مي اندازه ، كه بدنشونو به هم مي چسبونه، ضربه هايي كه با آه و ناله و عرق و داد و بيداد توامه، اين نبردي كه با تموم شدن نيروشون خاتمه مي گيره. اين آتش بسي كه اسمشو لذت مي ذارن همه ش خشونته. حالا اگه اين دو قاتل شراكتشونو ادامه بدن و ترك مخاصمه كنن و با هم ازدواج كنن، با هم متحد مي شن كه عليه جامعه بجنگن. ادعاي حق و حقوق و مزايا مي كنند، ثمره ي كشتي شون، يعني بچه هاشونو به رخ جامعه مي كشن تا سكوت و احترام بقيه رو كسب كنن. ديگه شاهكاري مي شه از كلاهبرداري. دو تا دشمن با هم سازش مي كنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده! اين ديگه حد اعلاي كلاهبرداري شونه! حالا كه هم آغوشي وحشيانه و پرلذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جازدن، ديگه هركاري مي تونن بكنن: به اسم تعليم و تربيت به بچه هاشون اردنگي و توسري بزنن و براي بقيه مزاحمت ايجاد كنن و حماقت و سرو صداشون رو به همه تحميل كنن. خانواده يا به عبارتي ديگه خودخواهي در لباس نوع دوستي ... بعد قاتل ها پير  مي شن و  بچه هاشون مي رن تا زوج هاي قاتل ديگه اي بسازن. اين بار اين درنده هاي پير كه ديگه نمي دونن چطوري خشونتشونو خالي كنن، به جون هم مي افتن، درست مثل اوايل آشنايي شون، با اين تفاوت كه از ضربه هاي ديگه اي به جاي پايين تنه استفاده         مي كنن. ديگه ضربه ها كاري تر و ماهر ترن. تو اين نبرد هركاري مجازه: مريضي، كري، بي تفاوتي، خرفتي. اوني پيروز مي شه كه بيشتر عمر كنه. آره اينه زندگي زناشويي. شركتي كه اولش پدر مردمو در مياره، بعدش پدر همديگه رو. يك راه دور و درازيه به طرف مرگ، با جنازه هايي كه به جا ميذاره. يك زوج جوان مي خواد از شرّ بقيه راحت شه، تا با هم تنها بمونن. وقتي پير شدن، هركدوم مي خوان از شرّ اون يكي خلاص شن. وقتي يه زن و مرد سر سفره ي عقد مي بينين، هيچ وقت از خودتون مي پرسين كدومشون قراره قاتل اون يكي بشه؟»
آنچه در مقابل ديدگان شما گذشت در واقع تصوير كلامي يي است از گذشته ي ژيل. گذشته اي كه ليزا در گريز از آن به طريقي مجبور شد كه  به پديد آورنده ي آن صدمه بزند. پديد آورنده اي كه خود نيز اكنون با خواندن دوباره ي داستان تلاش دارد كه به بازنگري  و واكاوي هستي رازناك خويش بپردازد. او از خود مي پرسد:
« ژيل : چرا اينو نوشتم؟
ليزا: وقتي ازت پرسيدم گفتي واسه اين كه واقعيته.
ژيل: شايد، ولي چرا بايد واقعيت رو اون طوري كه هست تجسم كرد. و نه اون طوري كه مي خوايم باشه؟ رابطه ي زن و مرد يك واقعيت نيست، قبل از هر چيز يك روياست.»
ژيل حال گويي آمادگي اين را دارد كه از گذشته اش درگذرد . او به اين طريق به ليزا مي فهماند كه نمي توان گذشته را بازسازي كرد. چرا كه اين كار نه تنها چيزي را درست نمي كند، بلكه باعث به وجود آمدن پشتوانه ي تو خالي يي مي شود كه هر تكيه دادني به آن سبب پرت شدن به درّه هاي سرشار از تهي مي گردد.ژيل مي خواهد ساختن را از خويش بياغازد. اين خويشي كه در حال زندگي مي كند و ره پوي آينده است. اين ساختن، بدون در نظر داشتن خواسته هاي انساني ديگران از ما به راستي امكان پذير نيست. چرا كه انسان حيواني اجتماعي است.ژيل در نهايت به ليزا مي گويد كه از همه ي حوادث باخبر است. و در واقع هيچ گاه حافظه اش را از دست نداده است.
« ژيل : اگه بهت دروغ گفتم. فقط براي اين بود كه به حرفات گوش كنم. و بفهمم كه با چه مردي خوشبخت تري... فراموشيم، نوعي تحقيق و جستجو بود. مي خواستم بفهمم چه چيزي باعث شده به حدّي از من متنفر شي كه در تاريكي بهم حمله كني. فراموشيم دروغي بود براي بازگشت و يافتن تو. دروغ هاي من فقط از عشق بود.»
ژيل احساس مي كند كه خود را شناخته است. و اين خود شناسي زودرس دليلي فخر مندانه مي شود تا از همسرش بخواهد كه امكان آن را فراهم آورد كه بتواند او را ببخشد. اما ليزا كه تا كنون خود را بازي خورده ي اين صحنه احساس مي كند  به عرصه ي ديگري پاي مي نهد و جدالي را آغاز گر مي شود كه فارغ از هرگونه فراز و فرود هاي ويژه ي داستان هاي جنايي است. او از ذات خشونت سخن مي گويد و اين كه:
« ليزا : وقتي خشونت وارد يه زندگي مي شه ، ديگه چه فرقي مي كنه كه كي بروزش مي ده؟!»
از اين منظر او ژيل را چون خودش مقصر مي داد. و از اين كه ژيل در اين بازي خود را برنده احساس مي كند، او را نكوهش مي نمايد. و اين خود دريچه ي ديگري را بررازناكيِ اين زندگي مي گشايد .
« ليزا: سرنوشت عشق زواله. خودت تو كتاب خرده جنايت هاي زناشوهري نوشتي. وحشتناكه! وقتي خوندمش احساس كردم كه ناخواسته، صحبت هاي درگوشي دوتا آدمو شنيدم كه نمي بايست. صحبت هايي كه ازم غيبت مي كردي و كلي چرند درباره ي ما سرهم كرده بودي. صحبت هايي كه آرزوهامو به باد مي داد. زوال عشق، موريانه ... اين زندگي من بود. تنبلي جاي عشقو  مي گيره، عشق جاشو به عادت مي ده ... اون چه باعث مي شه يك زن و مرد با هم بمونن، مسايل مبتذل و پستيه كه بينشونه : به خاطر منافع، ترس از تغيير، وحشت پيري، ترس از تنهايي، تحليل مي رن. ديگه حتا فكرشم نمي كنن كه يك كاري بكنن تا  زندگي شون عوض شه. اگه دست همو مي گيرن، فقط براي اينه كه تنها به گورستان نرن.»
اين است كه ما همراه با ليزا و ژيل كه حال ديگر به نهايت حادثه رسيده اند، در پندارهاي خود بازنگري مي كنيم. و به اين نتيجه مي رسيم ، اين مشكلي كه در زندگي اين زوج به وجود آمده ، نه به خاطر فرسوده گي اميال و يا دلايل نظير آن، بلكه عجب آن كه به خاطر عشق پديدار گشته است .
« ژيل : چون منو دوستم داري منو مي كشي؟
ليزا: دوستت دارم، و اين منو مي كشه.»
گويي اين تنها جايي است كه به تفاهم رسيده اند.پس مشكل از دوست داشتن است. در اين كه گاهي اوقات انسان ها نمي دانند كه بايد يكديگر را چگونه دوست بدارند. و اين كه شدّت عشق مهم نيست، بلكه طول مدت آن داراي اهميت است. و اين كه تو كسي را كه به او تعلق خاطر داري ، كم ، اما براي هميشه دوست بداري. ژيل بر اين باور است كه شايد ليزا براي رابطه هاي كوتاه مدت ساخته شده است.
« ژيل : اگه آدم مي خواد از همه چيز مطمئن باشه بايد به روابط كوتاه مدت اكتفا كنه. روابط راحت، آشنا، بي دغدغه، با يك آغاز مشخص، يك وسط و يك انتها.يك راه مشخص با مراحل كاملن واضح و تعيين شده... يك زندگي بي ماجرا و فهرست گونه... عشق ابدي عاقلانه نيست. اين كه آدم كسي رو مدت ها دوست داشته باشه ديوونگي محضه. كار عاقلانه اينه كه فقط دوران شيرين عاشقي، عاشق باشي. آره عقل گرايي عاشقانه اينه‌: تا وقتي كه اوهام عاشقانه مون ادامه داره همديگه رو دوست داريم. همين كه تموم شد، همديگه رو ترك مي كنيم. به محض اين كه در برابر شخصيت واقعي قرار گرفتيم و نه اوني كه در رويامون بود، از هم جدا مي شيم.»
ژيل تنها راه جان به در بردن از اين امواج سهمگيني كه گاه و بي گاه موجب برهم خوردن درياي زندگي زناشويي          مي شوند را معتقد بودن به يك باور مي داند :
« ژيل : در اين صورت براي اين كه ادامه پيدا كنه، بايد عدم اطمينان و ترديد رو قبول كرد. كاري كه فقط با اعتماد        مي شه انجام داد ... وقتي كه مايوس بشم به تو نگاه مي كنم كه علي رغم ترديدها، سوء ظن ها، خستگي ها، آيا دلم        مي خواد اين زنو از دست بدم؟ و جوابشو پيدا مي كنم... عشق و عاشقي كار عاقلانه اي نيست. يك آرزوي واهيه كه ديگه مال اين دوره زمونه نيست ... اگه برات اعتماد كردن سخته، براي اينه كه در جايگاه تماشاچي و قاضي قرار        مي گيري. از عشق توقع داري ... در حالي كه اين عشقه كه از تو توقع داره. تو مي خواي كه عشق بهت ثابت كنه كه وجود داره. چه اشتباهي. اين تويي كه بايد ثابت كني كه اون وجود داره.... با اعتماد كردن»
آيا اين تنها راه ممكن براي با هم بودن است؟ به طبع نه. اين شيوه تنها يكي از شيوه هايي است كه ميليون ها زوج، در سراسر زمين، براي تداوم ارتباط شان به كار مي برند. اندكي  ژيل و ليزا را به حال خود وا مي گذارم تا لحظاتي هم در سكوت بدانچه گذشت بينديشند. و خود به ياد خاطرات دوران سربازي مي افتم. و به ياد شيوه اي از نگهباني دادن در شب، كه بدين صورت انجام  مي گرفت : دو نفر در مدت زمان دو ساعت و نيم مي بايست از مكان مشخصي حفاظت مي كردند. هركدام از آن ها درست در نقطه ي مقابل يكديگر قرار مي گرفتند و شروع به قدم زدن مي نمودند؛ تا زماني كه به هم مي رسيدند و از كنار يكديگر بدون هيچ مكثي عبور مي كردند، تا در جايِ پيشين آن ديگري قرار بگيرند. قانون اين شيوه از نگهباني بدين صورت بود كه اين دو تن  نمي بايست به هيچ وجه در طول اين دو ساعت و نيم در جايي مي ايستادند و يا به صورت موازي راه رفته و با هم حرف مي زدند.خب، خيلي دشوار بود. اين كه تو با آن انساني كه در چند قدمي ات حس مي كردي نمي توانستي به راحتي حرف بزني. آن ها كه دوران سربازي را پشت سر  گذاشته اند، به خوبي مي دانند كه يك تنِ خسته هستي و يك دلِ پُر براي خالي كردن.پس مي بايست چاره اي انديشيده مي شد تا هم قانون را رعايت نمود و هم به مراد دل خود رسيد و با يار آشنا به گفت و گو پرداخت. پس بدين شيوه عمل مي كرديم: از زماني كه مي توانستيم يكديگر را ببينيم و صدايمان را به هم برسانيم، شروع به حرف زدن              مي نموديم. و اين كار تا زماني كه از رو به روي هم مي گذشتيم و دوباره به مرزهاي تنهايي مي رسيديم، ادامه            مي يافت. در دقايقي كه با خويش خلوت مي كرديم، هم مي توانستيم كمي به خود بينديشيم، و هم به آن چه كه، فكر مي كرديم بهتر و خوشايند تر است كه در ديدار كوتاه و گزيده ي بعدي براي هم بازگو كنيم. و اين شيوه ادامه              مي يافت، تا زماني كه پاسِ نگهباني تمام مي شد و رهسپار آسايشگاه مي شديم و اين پُست را به ديگري وا مي نهاديم؛ تا آن ها نيز به شيوه ي خود با يكديگر ارتباط برقرار نمايند. تلخي و شيريني اين خاطره را به ژيل و ليزاهايي كه مشغول خواندن اين سطور هستند تقديم مي كنم. چه آن ها كه در اين هنگام در كنار يكديگرند؛ چه آن ها كه به خاطر بعضي پيشامد ها ي از اين دست از هم دورند؛ و چه آنان كه در آينده اي نه چندان دور در نقطه اي از زمين، سرانجام يكديگر را مي يابند. اين خاطره تصوير نماديني از نوعي رابطه را ترسيم مي كند كه  بي شباهت به آن چه اشميت مي گويد نيست. و آن اين كه در پاسداري زناشويي و براي تازه نگاه داشتن اين رابطه، گاه مي بايست با تنهايي همدم بود و خلوت كرد. آن وقت است كه مي توان لحظات با هميِ شيريني را آفريد. لحظاتي كه فارغ از هجوم عادت هاي مايوس كننده كه دشمن ديرين عشق است، مي شود براي نو نگاه داشتن آن رابطه ي ازلي – ابدي  تلاش نمود. ما نيز گاه نياز داريم كه روابط مان را از نو شروع كنيم. چونان ليزا و ژيل كه در واپسين دقايق نمايشنامه بار ديگر به ياد خاطره ي نخستين روز آشنايي شان مي افتند. روزي كه ديده هاي عيب جو ، به وسيله ي حجاب زيباي عشق پوشانده شده است.
« ژيل : كسي در زندگي شماست؟
ليزا : آره. فعلن تو.»

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 1096
بازدیدکنندگان ديروز : 1808
بازدیدکنندگان در هفته : 10090
بازدیدکنندگان در ماه : 41030
بازدیدکنندگان در سال : 476740
کل بازدیدکنندگان : 1402745
کاربران آنلاین : 51