لطفاً خودتون رومعرّفی کنین / محمود بدر طالعي

لطفاً خودتون رومعرّفی کنین*

محمود بدر طالعي

مصاحبه گر: پیش از هرچیز لطفاً خودتون رومعرفی کنین.

-      من" داريوش كَرند"کارمندِ بازنشسته ی وزارت امورخارجه، متولّد ِرشت، محله ي ساغریسازان، فرزندِ ابوالفضلِ ونجمه، نوازنده ی عودم.

مصاحبه گر: آقای سیروس ِکرند باشما نسبتی دارن؟

- اوزون بُرون!برادرمه. همان وقت هاکه من در رادیو عود می زدم، او فلوت می زد.

مصاحبه گر: راستی؛ چه جالب!

- بله.سال های سی ونه، چهل. هفته ای سی ونه تومان وهشت قران از رادیو حقوق می گرفتم. همه هم خرج ِدوستان می شد. اگر دستم بود وخانواده می فهمید، ناراحت می شد.آن وقت نمی توانستیم برویم الواتی. یادش بخیرکافه ی"نوبهار"کافه ی بزرگان ِفرهنگ وهنروادب. یکی که الان دوست دارم ببینمش، داستایفسکی بودآقا! اون نویسنده اسمش چی بود، نانوایی وجاشویی وحمالی می کرد؟

مصاحبه گر:گورکی؟

- بله!اصلاًٌ داستایفسکی وگورکی بود. چه رمان هایی می نوشت!

مصاحبه گر: تاجایی که من یادم هست، ایشان رمانی ننوشته ان.

- خُب، شماآن موقع خیلی کوچک بودید.

مصاحبه گر: درست.امّاکتاب هاکه کوچک وبزرگ نمی شوند. ایشان پانزده بیست تاکتاب نوشتن، همه هم داستان ِ کوتاه ونمایش وشعر!

- بگذریم. یکی دیگرشاعری بود هم اسم ِمن وخیلی هم خوب شعرمی گفت. عین ِحافظ. عین ِمولانا. چه خوانندگانی! چه نوازندگانی! این ها آدم های بزرگی بودند.آدم های بزرگی داشتیم. بایداین هاراجمع کرد. نمی دانم چرا نمی توان جمع شان کرد؟ من بیست ودوسال دریونان بودم. فلسفه؛ فلسفه ی یونان. افلاطون، ارسطو، سقراط. همین"فروغ فرخّزاد"آقا! اوّل آنتروپولیسم بود، بعدماتریالسم شد. به بخشین جابه جاگفتم. اوّل ماتریالسم بود،بعدآنتروپولیسم شد.چه شعری می گفت:

چشم ِ من ازچشم ِ توروشن تراست/ درسیاهی آتش ِدیرنده است. یاآن جاکه می گوید:

بگذاربگذریم/چون رود درصحاری سوزان .چه غزل سراهایی داشتیم. چه  هنرمندانی! صبا، خالقی! حالابه این مردم نگاه کنین. ازچهره های آن ها می توانی بفهمی کسی به فکرهنر و هنرمند نیست.کسی کتاب نمی خواند. موسیقی گوش نمی کند. به تاترنمی رود.آقا!آن وقت ها تاتر می گذاشتندچی؛ عاشق ِ گیج، بچّه جنی شده.آرشین مالالان.

مصاحبه گر: تماشاخانه ی گیلان؟

- آفرین!همین جایی که حالاشده سینماقُزمیت. ببنین!پسرم می گه بابا!نُه ماهه دست به سازنبردی. راست می گه. نُه ماه ؛بگونُه سال. بله نُه سال می شودکه دست به سازنبردم. وقتی می گویم هنرمند باید روح داشته باشد یعنی همین. من دوسال درهنرستان موسیقی درس خواندم. امّا...

مصاحبه گر: درواقع شمابه دنبال آن روح گمشده هستین.

- من به این هاقانع نیستم. طرح های بزرگی درذهن دارم. استخر ِپرورش ِماهی. پرورش ِطیوروپرورش وپرواردام.

-باکسی وجایی هم صحبت کردین؟

-بله. باجهادسازندگی. آن هاطرحم راپذیرفتند. این خانه، این شهرک زندانه. من بایدپروازکنم. ایژ...ژ. زمینی طرف های – عباّس آباد-گرفته ام دوهزارهکتار. دشت ودامنه. دوطرف ِ خیابان درخت کاری سبز. خلوت وآرام. تاسیسات می زنم وکنارش یک خانه ی شاعرانه.برنامه ی اصلی آن جاست. دوستان ازتهران وشیرازواصفهان که بیایند می برمشان کنار ِرودخانه ودشت. بله آقا. پروازمی کنم.ایژ. شاعران ِامروزشعرشان بی حس ومُرده است. وقتی- رهی معیری- وچه می دانم – پژمان بختیاری- و-شهریار-شعرمی گفتند جانت پروازمی کرد.آتش می زد. می سوختی.گُرمی گرفتی.آب می شدی. امّاحالا...همه چیز از بین رفته. فلسفه، هنر، عشق، دوستی. تازگی آهنگی شنیدم خارجی درباره ی یک پیانیست.آهنگ ساز، پیانوشو با هواپیما حمل می کنه، وبعد ازبالای آسمان شوت می کنه تو دریا. ازش می پرسن- ایناشعره ها- چرااین کاروکردی، می گه تمام آهنگ های دنیا رونواختم. تمام نغمه ها روساختم. دیگه چیزی نیست. هیچ چیز. اینه. حالا ما هم به این جارسیدیم.

-  با اجازه...

- پریشب آقای- زعفرانی- اومد خونه ی ما. نشستم براش ساز زدم. شروع کرد به خواندن. طفلکی! دندونای مصنوعیش مزاحمش بود. خجالت می کشید. بااین همه من حال کردم آقا. یک وقتی همین آقا وقتی می خوند، باغ ِ- محتشم- تکان می خورد. به لرزه می افتاد. اینه سرنوشت هنر وهنرمند. توخونه که هستم هوای رشت رو احساس می کنم. به مشام ِجان روح می بخشه. امّاوقتی ازخونه می آم بیرون، جوردیگه ایه.آدم ها، ساختمان ها و ماشین ها. شما هم همین احساسودارین؟

مصاحبه گر: چه عرض کنم!

-  حالا. من بیست وپنج تهران بودم. تهران، تهران ِ قدیم آقا! به بخشین! دیگه سگ صاحاب شونمی شناسه. نمی دونم چرا این جوریه!

مصاحبه گر: عرض کردم باید برین سُراغ چرا.

- خیلی حرف زدم، به بخشین. سال ِ هشتادودو عمل ِ قلب کردم. باید برم خیابانِ"نامجو" نرسیده به پل چی می گن، حافظه ام دیگه یاری نمی کنه.آهان روبارِ...حالا. رفتم رنگ فروشی یه قوطی رنگ بگیرم. دیدم آقایی چهل ساله ماهرخ رفته توصورتم! نگاهم می کنه.گفت آقا شماچه قشنگ صحبت می کنین. قیافه ی شمانشون می ده خیلی می فهمین. بعدخودشومعرّفی کرد. می شناسین؟

مصاحبه گر: نمی دونم کدوم شونو می گین!

- با من آمد تا میدان ِ- میرزا-آقا! دوسه تاغزل خوند، چی!گفتم کجا جمع می شین؟گفت حجم کارزیاده ،صبح تاشب تومغازه ام.کتابی هم قراره دربیاره."بیا که عشق بورزیم". زیادحرف زدم. خُب، ببینم شمارا.

مصاحبه گر: دست شما درد نکنه. متشکّرم.

  محمود بدرطالعي

* ازمجموعه ای به همین نام.
 

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 875
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9211
بازدیدکنندگان در ماه : 40411
بازدیدکنندگان در سال : 476186
کل بازدیدکنندگان : 1405780
کاربران آنلاین : 75