ماه‌هاي اليم / ابوالقاسم مبرهن

ماه های اَلیم                            ابوالقاسم مبرهن


هیس، هیس، پنجره ها را یکی یکی می بندیم.

کمی آرام تر، چه خبره... این طرف کبـری خانـوم، اون طرف آقای محمدی اینا، رو به رو حلیمه خانوم و بغـل دسـتی اش فرخنده خانوم اینا.

مادر می گوید: «پنجره ها رو چـرا می بنـدی ؟خـوب،مگه مول کردیم!!

پدر چه بخواهـد چه نخواهد. رگ صدایش از درز کشوی بسـته ی پنجره ها بیرون می زند آن طرف دیوار.کشوی پنجره ی حلیمه خانـم به آرامی روی غلتـک کنار می رود و نور چـراغ آشـپزخانه آقای محـمدی توی حیاط ما پَرمی کشـد، همـان طور که هر بار موج نور چـراغ اتـاق کبری خـانوم خامـوش می شـود و پنجـره حـلیمه خانم تَ قَ ی صدا می خورد و چفت می شود. مادر می گوید: بذار ببینم، سَرِچی دعوا دارن؟

مال خودمان را نفهمیده ایم همیشه از کجا شروع شده است. وسط های روز یا دَم دَمه های غروب یا سَر یک چیز کوچک، خیلی خیلی کوچک، یا از وقتی که دور سفره نشسته ایم و سیب زمینی هایمان را یکی یکی بر می داریم. شاید هم از نگاه های مادر یا دست های پدر. که یک باره مادر نهیب می زند سیب زمینی های پدر را می قاپد. «بدش به من، خرج دستت نیس که بفهمی من چی می گم؟ ببین این طوری.

سیب زمینی پخته را روی دو انگشت سربی رنگ می گیرد و به آرامی حریر پوستش را از تن می کند:

« ببین یه ذره هم حرومش نکردم.»

ما بی حرف پوست هایی به نازکی حریر گوشه پیش دستی جمع کرده ایم و سر آخر با تکه نان تمام سطح بشقاب ملامین را پاک می کنیم. پدر این بار حرفی نزده است، گاهی اوقات فقط یک کلمه. فقط یک کلمه روزی را که تا غروب به آرامی با ما آمده بود و آمده بود تا دَم دَمه های دنبه اش که دیگر پوستش را بکنیم و راحت برویم زیرپتو، همان جا مانده است روی دست مان. زیر گلویمان. توی سُفره ی مان. شب را با غصه خوابیده ایم. دوباره ما می گوییم:

هیس،هیس.

مادر می گوید: چیه مگه ما مول کردیم.

هر کدام گوشه ای می رویم. یا می رویم سر صندوقچه ی قدیمی کوچک آرایشش.

مادر می گوید: «از اول هم وسایل آرایش تویش نگذاشته ام»

درون صندوقچه را بیرون می ریزیم. سنجاق قفلی ها، کوپن های باطل شده. لیست های ماهانه ارزاق از سال 59 تا به امروز. بعضی هاگوشه و کنارش پاره شده است. لیست ماه پاییز یا آخر شهریور. رویش نوشته است: «ماه اَلیم» و همین طور ماه اسفند که اسم همه بچه های فامیل را با حرف اول شان شروع کرده است و عیدی هایی را که باید بدهد حساب کرده است و بعد به ترتیب آمده است.

تخم مرغ، خمیر دندان، برنج.

شده است یک جور بازی برای ما. لیست ها را بر می داریم قیمت تخم مرغ از سال ها ی 60 تا 66 هر کسی توانسته است درست تر بگوید برنده است. یا قیمت گوشت، توی بعضی لیست ها اصلن گوشت ننوشته است نوشته است عدس دو کیلو. توی ماه های مرداد و شهریور بیشتر باقلی آمده است و تَره.

مادر می گوید: من حساب چُس مثقال پولت رو تا آخر ماه جور در می یارم.

پدر می گوید: من کِی ولخرج بودم؟!

هر سال شلوارش را برده است پیش تقی دولتیِ خیاط. تقی دولتی زیگزاگ پس دوزش را باز کرده است و دو سانتی بیرون آورده است. رنگ لبه ی قایم شده تُند تُند است. تقی دولتی می گوید:

«چند روزی هوا بخوره می شه مثل رنگ بالایی.»

پدر می گوید: اصلن ما همین طور دوست داریم. نمی بینی عروس فرخنده خانوم چی می گفت این را مادر خودش تعریف کرده بود گفته بود:

تو خیابوناي اروپا که لخت هم راه بری هیشکی نیگات نمی کنه. من اصلن احساس زن بودنو از دست داده بودم. دلت می یاد این جا، روپوش، مقنعه، شلوار، جوراب. مقنعه که می زنی قوز صورتت قایم میشه. یه هوا قوزک پات که بیرون می یاد. هزار تا چشم رو اون می چرخه. باد که می افته لای چادرت و گوشه ی چادرت که پَر می زنه صد تا چشم بالا و پایین تو رو می پاد.

مادر می گوید: نیس که تن و بدن از ما بهترون توش بوده یادت مونده، هزار تا حرف بزنیم یادت نمی مونه. پنجاه و هفت که می رفت گریه می کرد.

پدر می گوید: گریه اش واسه ما نبود.

مادر می گوید: تقصیر شماها بود

پدر می گوید: ما گفتیم این طوری بشه؟!

ما می گوییم: هیس.س.

پنجره هایمان را کیپ می کنیم. از روی قرنیز دیوار می توانیم لبه ی بالایی پنجره ی اتاق رو به حیاط فرخنده خانوم را ببینم که به آرامی باز می شود و یک هوا نور از بازشدن در اتاق حلیمه خانوم می ریزد این طرف، بعد آرام، آرام، یکی به دو این ها شروع شده است. یکی چیزی پَرت کرده است دیگری جیغ کوتاهی کشیده است. مادر چادر به سر می کند. یا پدر کفش و کلاه کرده است و نیمه های شب بی صدا می آید و ما شب زیر پتو هایمان می رویم. فقط صدای آرام این ها را شنیده ایم. صدا های خفته و فرو خورده ناله هایی از سر کیف. یک آشتی شبانه. یک باند رول نیمه پاره ی پول زیر لیست ها پیدا می شود. خط مادراست. رویش نوشته است.

«اِنّ اللّهُ هو اَلرزاقُ ذواَلقوّه المبین»

هر ماه به ماه، مادر روی باند رول حقوق پدر همین جمله را نوشته است می گوید:

«خوش یُمن است»

نمی دانم توی این سال ها کدام مان بود؟ آن یکی که پسر بود. ماها هر دو دو قلو بودیم. حتماً یکی از ماها بود شاید هر دوی مان که عادت ماهانه شده بودیم. گاهی اوقات هر دوی ما با هم عادت می شدیم. مادر روی لیست های این ماه نوشته است. «ماه اَلیم» و از آن سال این کلمه توی همه ی لیست ها تکرار شده است. توی لیست ها آمده است. جگر یک کیلو بعد دورش خط کشیده است. کنارش نوشته است. اسفناج دو کیلو بعد خودش می گوید: « فرقی ندارد. هر دویشان آهن دارند» یا زیر یشان نوشته است. سویا یک کیلو و همین طور تا آخر.  یک بسته عکس سیاه و سفید را سال ها نگه داشته است. خودش با لباس سفید عروسی. دامنش پُف کرده است وکف دستش رو به جمعیت حالت گرفته است. به همه لبخند می زند و با ضرب آهنگ، گل بریزید رو سر عروس یار مبارک باد مبارک باد. چرخ می زند، پف دامنش روی یک دایره تا زانوهایش تاب می خورد و جایی دیگر کنار پدر و روبه روی آینه ی قدی نشسته اند دو نفری به آینه نگاه کرده اند و نگاه هایشان از آینه تا به این سوی ما آمده است و جایی دیگر توی پارکی. زیر درختی کنار هم ایستاده اند. مادر بدون جوراب. شلوار مقنعه، بافه موهایش در دو طرف شانه ریخته است. پدر باآستین کوتاه، پنجه در بازویش زده است. ما می گوییم. همین طوری بود؟ بدون جوراب. بدون مقنعه.

پدر می گوید. هه!!!

مادر می گوید: چیه حسرت می خوری؟

پدر می گوید: اون هم آدم نبود.

مادر می گوید: نیس که شماها آدم بودید؟!

ما بلند می شویم. هر کداممان سراغ چیزی می رویم. یکی پنجره دیگری درِ هال، آن یکی چراغ ها را خاموش می کند. بعد یکی از ما صدای تلویزیون را بلند می کند...حالا آرام، آرام روی عکسِ عروسی لبخند های مادر مانده است. انگار یک نفر توی راه جلوِ پَر کشیدنش را گرفته است و گفته است. «دیگر نیا». نمی دانم چه طوری ولی آرام، آرام. ما با این ها پا به پاآمده ایم. تا به امروز و یک لایه خاکستر آرام، آرام نشسته است روی هر کدام ما و غبارش در طول سال ها روی صورت، دست ها، پیشانی، لای موها. موهای من، او. موهای ما. به خودمان نگاه می کنیم. توی انبوه سیاهی سبیل برادرمان یک تار سفید، روی شقیقه خواهر، چند تا و برای من مادر و پدر چند تایی دیگر. صندوقچه را سر جایش می گذارم. مادر می گوید. آقای محمدی اینا سر شب دعوا داشتند صدای تلویزیون شان بلند بود، دو تا دیازپام 2 میل کف دستش می گذارم، پنجره ی آلومینومی را روی غلطک سُر می دهم. چراغ ها را خاموش می کنم.

فعلاً پوست روز را بی صدا تا به این جا کنده ایم...

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 881
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9217
بازدیدکنندگان در ماه : 40417
بازدیدکنندگان در سال : 476192
کل بازدیدکنندگان : 1405786
کاربران آنلاین : 77