نقد کتاب محمدرضا پور جعفری "دیدار با خورشید"

جلسه داستان 1391/11/3 به نقد کتاب آقای محمدرضا پور جعفری "دیدار با خورشید" اختصاص داشت. جلسه ساعت 17:45 با حضور علاقه مندان و هنرمندان در خانه فرهنگ گیلان برگزار گردید. در ابتدا، مجید دانش آراسته  مقدمه ای قرائت کردند.  در ادامه جلسه رضا مدبرنیا، حسین نوروزی، منوچهر بهدانی، شهلا شهابیان،شهین باباعلیان، شاهپور بوبرد و ترانه مومنی نقد مکتوب ارائه دادند که در ادامه با هم می خوانیم.
یاسمن خلیلی و فرهاد فتوحی نقد شفاهی ارائه دادند که به شرح ذیل می باشد.

یاسمن خلیلی:
از ابتدا تا آخرین داستان به نظر می رسد یک راوی وجود دارد. در داستان گفتگوی زیر میزی بنظرم دایره واژگان زنانه نیست.

فرهاد فتوحی:
وقتی فهرست این کتاب را دیدم با خودم فکر کردم که این داستانها بهم پیوسته اند ولی این قضیه یک جایی کات می خورد. در ابتدا بنظرم رسید که  با یک ذهن گذر کرده داستان رئال روبرو هستم( یک زمان خاص تاریخی ایران). دریافتی که از خواندن داستانها نمودم این است که در قید یک بعد تاریخی نیست .سیال و ذهنی است در تمام داستانها راوی روشنفکر وجود دارد و یک سیری در داستان نویسی ایران دارد. روشنفکرهایی که منزوی شده و در اوج آنها داستان "اسب زخمی" است و بنظرم زیبا بود که انسانی به طبیعت تبدیل می شود. یک حرکت ادیسه ای وجود دارد در داستانی که در آن بلدزرها قبرها را می کند، بصورت خطی پیش رفته و نوع متفاوت نوشتار را دارد. راوی پس این متنها، یک حرکت کند و تکنیکال دارد در قسمتهایی از متن غنای داستان رعایت نشده و در بعضی جاها رعایت شده .و حتما نویسنده خودش با آگاهی  این عمل را انجام داده است.

نقد مکتوب منوچهر بهدانی:
اين كتاب چهار فصل دارد كه هر كدام مي تواند يك كتاب باشد.  ديدار با خورشيد –تب – تن –متامورفيس يا مسخ شدن. من مسخ شدن را براي بررسي انتخاب كردم.
داستان ها فضائي هستند همچون آسماني كه لكه هاي ابر در آن شكلهائي چون غول ؛.كرم .لوكوموتيو، جنگل ؛سنگ به تصوير مي آيد ولي من خركچي نمي بينم .شايد آسمان ابري هميشه با رعد و غريد ن همراه است با خنده ميانه اي ندارد .اين داستان مملو است از انديشه هائي وهم آلود و تا حدودي ماليخوليائي كه نويسنده بسيار خوب و زيبا به تصوير كشيد . داستانها شخصيت ندارند .يا دداشتي هستند از آلام روحي و احساس، فاقد هر گونه اتفاق و رويداد .اما كشش داستان آنگونه است كه دوست دارم ومرا به انديشيدين وا مي دارد سيال ذهن نويسنده ستود نيست حتي اگر هيچ شخصيتي حضور نداشته باشد داستان فقط منولوگ است . كرم . اين حيوان احمق كه هيچ نميداند تاري كه مي تند تار اسارت اوست و هر قدر پيچ و تاب بيشتر مي دهد، نه اينكه رقص شادي اوست ، زندانيست براي اسارت و سياهي ،حصاري كه تنش درآن خواهد پوسيد .
غول اين نادان كه مي انديشد دنياي بيرون از كوزه دنيائي پر ازشاديست و زندگي ، غافل از اينكه او آلت دست آدمكي خواهد شد احمق كه فقط به خود مي انديشد . او تنها ابزاري خواهد شد براي يك زندگي پوچ يك نادان ديگر. و اما جنگل ، اين قصه جنگل نيست قصه تن است زيرا جنگل خود صدها تن دارد تناور وسبز با سايه هائي كه درآن مردان جنگاور در پهنه تاريخ زيستگاهشان بود .نه، براي جنگل هيچ مهم نيست پاهايت چپ باشد يا راست فقط گامهايت استوار باشد كافيست .در حنگل بايد استوار گام برداشت .
خجك ريز است .به چشم ديده نمي شود ولي هر زمان اگر بزرگان نباشند اين خجكها هستند كه زندگاني را تاراج مي كنند و به يغما مي برند و هستي و پوچي و بيهودگي به ارمغان مي آورند زيرا كوچك هستند و حقير.
صفرها خود هيچ هستند .با گردني به شانه افكنده و التماسي حقارت وار به دنبال عددمي چرخند وهرگاه به عددي رسيدند آنگاه است كه هيچ كس جلو دارشان نخواهد شد هرقدر عدد بزرگتر او نيز خطرناكتر چون او صفر است و هيچ؛ اگر عدد ي نباشدو اما سنگ اين موجود سخت و خشن جمود و بي انديشه ،هيچ راهي جز يكدندگي و لجاجت نمي شناسد او حتي به درختي كه تكيه گاهش هست ارزشي قائل نيست او سخت مغرور است .غافل از اينكه بولدوزوري در راه است كه چون او هيچ نمي انديشد مامور است و معذور .

نقد مکتوب حسین نوروزی پور:
ويكتور شكلوفسكي از نظريه پردازان روايت شناختي در اوايل قرن گذشته بوده كه هنوز هم مي توان از ايده هايش براي شناخت روايت از آن بهره برد، عقيده او بر اين است  كه واقعگرايي ادبيات داستاني حاصل فن ( تكنيك) است نه مشاهده ي علمي واقعيت. نخستين گام در تازه نمودن دريافت از طريق روايت، آشكار ساختن قواعد ادبي از راه هجو است. راويان با آشكار نمودن ترفندهاي قصه گويي نشان مي دهند كه داستان ساختگي است، يعني در مقايسه با دنياي واقعي، شخصيت هاي داستان، باور ناپذير و رويدادها نا محتمل است. در نتيجه، نويسندگان بعدتر ناگزير مي شوند كه داستان هاي باورپذيرتر بيافرينند. جايگزين قواعد داستاني، نه رونوشت برداري از واقعيت ( مثلا تصويربرداري از كارهاي روزمره يك فرد)، بلكه فنوني است كه بهتر استتار شده باشد. هر تمهيد ادبي بايد « انگيزش»  داشته باشد. يعني نويسنده كه قصدش آفرينش داستان است بايد براي هر فني كه به كار مي بندد توجيه واقعگرايانه قابل پذيرش ارائه دهد. % نظريه هاي روايت والاي مارتين ترجمه محمد شهبا انتشارات هرمس چاپ 82.
اگر با چنين ديدگاهي به ادبيات داستاني امروز ايران نگاهي اجمالي شود، مي بينيم اگر اتفاقي كه قرار بوده در زبان روايت انجام پذيرد تا چه حد هنوز در كوره راهي قرار داريم كه نتوانسته ايم شاهد رخدادهايي در ساختار روايت شناختي باشيم با همه ي اين وضعيت تاريخي چندين دهه ساله اخير كه پشت سر گذاشته ايم هنوز چشم به راه روايت هايي هستيم كه ما را به روايتگر بزرگ ادبيات داستاني ايران صاق هدايت پيوند دهد. اما جه در اين راه مدعياني هر چند گاه پيدا شده اند ولي از ادامه ي اين كار سخت بازماندند زيرا داستان رياضت و ممارست و سرسختي و لجاجت مي طلبد كه خيلي ها از خيل نويسندگان معاصر با داشتن تريبون ها و هوچيگريها و هياهوها نتوانستند به قله ي معنوي داستان نزديك شوند و مي دانيم كه نوشتن غم است و غصه و راه تدبير و انديشه كه توي هم جمع شده كه حاصل آن متني مي شود كه خواننده را به وجد بياورد و هم او را غصه دار كند از همه ي دردهاي بشري و هم او را به فكر وادارد براي رهايي از اين افسردگي و چشيدن طعم لذت يك سبد خيال براي فردايي كه هيچ نمايي از آن پيدا نيست. با چنين وضعيت و نگاه خاص خود به طرف ديدار با خورشيد رفتم. با آشنايي اندكي از جناب محمد رضا پور جعفري داشته ام و از سوابق فعاليت هاي گوناگون ايشان چه در عرصه ي چاپ و نشر و چه در حيطه ي فرهنگ و انديشه و نگاه ماجراجويانه در طول زندگي داشته اند كه به نوعي در اين مجموعه داستان نمايان مي شود. همه ي اين ها باعث شد كه بيش از 2 بار اين مجموعه را بخوانيم. اگر اين مجموعه از ديد نويسنده اين اثر به 4 بخش فاصله گذاري شده من از مجموع خوانده هايم در اين متن قطور به اين فكر رسيدم كه از كل 35 داستان اين مجموعه مي شود چند داستان برجسته ي طنز آميز ياد كرد از جمله: كتك خوردم ملس است ، گفتگوي يك سويه زيرميزي، اسب زخمي، گوش ها اشاره كرد و مابقي داستان ها انگاري جوري بر حجم كتاب سنگيني مي كنند و استفاده افراطي از زبان طنز در داستان هايي ديدار در مسكو، تصويرهايي از يك نمايشگاه، گم شده هاي من، بيماري تازه، شاشباران، نگاهي از پل، فتق، دستها، پاها، چشم ها، زبان ها، منخرين پس مانده هاي من، كرم، خر و خركچي، غول، لوكوموتيو، جنگل، سنگ، صفر، خجك، شكلي از روايت را نشان مي دهد كه گويي براي ارائه وضعيتي از چالش فكري دچار آشفتگي خاص مي شود و گاهي اين رويه متن خواننده را در هنگام روبرو شدن با اين نمايه داستاني منفعل مي كند و رابطه كنش مندي متن با خواننده گسسته و پاره مي شود.
هر چند تعداد ديگري از عناوين داستان ها مستند بوده مانند قرار با رفيق داستاني، حالا چه مي كني؟، با برف هم نيامدي، ديدار با خورشيد، ساعت شش صبح شانزدهم بهمن، سنگ هاي شكسته، ما سه تن بوديم، نورگيري، بر پايه تجربيات زيستي شايد بوده باشد ولي در ميان اين تعداد هم شاه كله ي اين رديف با برف هم نيامدي، ديدار با خورشيد را مي توان نام برد. چرا كه زبان گاه تعزلي اين دو داستان رنجش خاطري از زندگي آدم هايي است كه مي شود نه عين آن را بلكه چيزي سايه وار آنان را در زندگي ديد و باورپذيري آن ها كم نيست و نشري نشسته و رفته دارد مثل با برف هم نيامدي! برف ها آب شدند و سيلاب ها راه افتادند. با آن ها هم نيامدي. با هواي خوب حالا چه طور؟ چرا نمي آيي گمان مي كنم خودت هم مي داني كه نمي تواني بيايى و يا در داستان ديدار با خورشيد: ديگر در دهانش چيزي جز آب دهان نيست. اما تلخي قرص ها زير زبانش مي ماند. آخرين برق سرخ رنگ سپيده را روي لب پرهاي آب مي بيند. اشكش را كه بر اثر فشار استفراغ، چشم هايش را پر كرده پاك مي كند و به طرف خانه ي خورشيد بر  مي گردد.
اما در داستان هاي ديگر اين مجموعه ريخت روايت مستند گونه بدون آن چنان شكل گرفته كه نحوه ي رويدادهاي آن داستان منشاء خاطره نويسي دارد. مپل قرار با رفيق داستاني، حالا چه مي كني؟ ساعت شش صبح شانزده  بهمن ، سنگ هاي شكسته، ما سه تن بوديم كه مي شد تخيل داستاني آن را گسترش داد و از آن داستان هايي ساخت كه دور از كليشته هاي روزمرگي ها باشد ،  اما مقداری هم داستان های مجموعه از متن هایی پرشده که نگاهی تمثیلی دارند.
بیان تمثیلی حرکتی رو به جلو در ادبیات داستانی امروز نیست چرا که راه کار در ان وجود ندارد که بشود از آن متن لذت مفهومی یا ساختاری بدست آورد. یادی نمی گشاید که در آن حیطه ما به درک جدیدتری از رخدادها برسیم و آن چنان متن های تمثیلی مجموعه ضعیف و ناتوان بوده که فهم تازه ای در آن نیست به عنوان نمونه داستان جنگل: نگاه به ساعتم می کنم و سرکار نمی رسم.  بدبیاری را ببين! درست امروز  که باید نهال های زیادی برای نشا بیاورم پا میایم توی چاله افتاده اند چه می شد اگر سازمان جنگلها نزدیک بود.
یا داستان سنگ:حالا حس می کنم زوج خوشبختی هستیم. نرمای استوار درخت با جان مهربان سر سختم در می آمیزد. بر کناره راه سنگ و سنگ و سنگ ایستاده یا نشسته اند. نیم خیز یا افتاده بر کناره. در گرمای آفتاب: باد و باران یا زیر نور ماه.
گنجه دوم: شب است. من تاریکم. چشم به راه صبح. پشت پرچین مانده ام نمی توانم به آن سو بروم. پرچین برای اندامم بلند است. کسی باید بلندم کند و بگذاردم آن سو. آن جا صبح است. باغچه پاییزم سرشار از رنگ و طراوت بامدادی است.
در خاتمه باید از کوشش و تلاش نویسنده مجموعه قدردانی که درگه ادبیات داستانی را با مفاهیم جامعه شناختی و تاریخ سرزمین خود پیوند داده و خواسته حتی تجربیات تا بوبی را که سالهای سال به عنوان پرونده نمیندد به آن نزدیک شد در داستان هایش بیاورد مثل سنگ های شکسته و قرار با رفيق داستان در داستان های این مجموعه ولی اما تخیل و رویاهای نویسنده اگر با این مفاهیم و ادراکات جفت و بست نشود داستان فاقد توانایی می شود و در سطح باقی می ماند. و فقط مبدل به یک آلبوم حوادث تاریخی و اجتماعی می گردد. این نه به این معنی می باشد که پورجعفری قادر نیست چنین کاری کند او نشان داده که داستان نويس ملسي است که از کتک خوردن های آدم ها داستان لذت آوری پدید می آورد که شکوه و عظمتی دارد. با کنایه و اشاره به رنج آدمی در طول تاریخ همراه با اسب های نجیبی که در طول تاریخ این زمین همواره در سنگلاخ جاده های پرشیب فراز زخمی شده اند و گاه حتی از دیار خود دور شده اند طوری که مرد دهقانی اسب زخمی خود را در چهره مردی می بیند که کنار او روی نیمکت پارک نشسته  و او نشانه ای دارد که اين که اسب او زخمی بر سینه داشته و این طنز تلخ هرگز از خاطر خواننده این داستان محو نخواهد شد. و اگر تمام این مجموعه با چند داستان به یاد ماندنی مرور شود باید گفت جناب پورجعفری دست مریزاد.

در پایان جلسه آقای پور جعفری از دوستان و حضار جلسه تقدیر و تشکر نمودند و همچنین در ادامه .... بخشی از صحبتهای ایشان را باهم می خوانیم:

تمام داستانهایم با اول شخص آغاز شده بجز یکی (دیدار با خورشید) که با اول شخص نیست. اگر جهان پلید است منم در آن سهمی دارم. گذشته را کنار گذاشتم و به زبان حال صحبت میکنم. اگر مرده باشد با زبان گذشته نشان میدهم. من در هر دوره، با یک زبان خاص می نویسم و دیگر تکرار نمی شود و البته فکر می کنم با توجه به سنم است.
این چهار مجموعه داستان با هم مرتبط هستند به شکل یک رمان بجز دیدار با خورشید. در غرب رمان وجود دارد چون رمان زاده آرامش، امنیت و آزادی است و من می توانم بوف کور را نمونه ای از رمان ایرانی بدانم چون از فرمول غربی نوشته شده. هزار و یک شب و سمک عیار پایه های رمان هستند. ولی ما باشعر تمام هنرها را پوشش دادیم. من در مدت سی و پنج روز این کتاب را نوشتم. رمان نوشتن احتیاج به آرامش دارد.

مهرک ممیزی نژاد
mehrak_momayyzei@yahoo.com
شروع جلسه:17:45
پایان جلسه:19:45

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 823
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9159
بازدیدکنندگان در ماه : 40359
بازدیدکنندگان در سال : 476134
کل بازدیدکنندگان : 1405728
کاربران آنلاین : 39