نگاهی بر رمان "خوشه‌های اقاقیا" نوشتۀ نرگس مقدسیان / هادی غلام‌دوست


                                            عروسک پشت ویترین                                                                                    
                                                                                                       هادی غلام دوست

خوشه های اقاقیا
نرگس مقدسیان
نشر افراز چاپ اول
« بعضی از منتقدان با تسامح تک گویی درونی را یکی از شیوه های ارائه جریان سیال ذهن دانسته اند. جریان سیال ذهن، تکنیک روایت متداولی است در داستان نویسی جدید. نویسنده با یاری گرفتن از این تکنیک می کوشد محتوای ذهن شخصیت را نقل کند، این محتوای ذهن برخاسته از خاطرات، احساسات، افکار، بینش ها و دریافت ها و ادراکات حسی شخصیت داستان است و اغلب نقل آن به طور اتّفاقی و غیر مستقیم صورت می گیرد.
تک گویی صحبت یک نفره ای است که ممکن است مخاطب داشته یا نداشته باشد.
تک گویی درونی تداعی معانی است. به کمک تک گویی درونی، خواننده به طور غیر مستقیم در جریان افکار شخصیت داستان و واکنش های او نسبت به محیط اطرافش قرار می گیرد و سیر اندیشه های او را دنبال می کند.»1
داستان « خوشه های آقاقیا»ی نرگس مقدسیان به شیوه ی تک گویی درونی که یکی ازشیو ه های جریان سیال ذهن است، روایت می شود. راوی داستان روی تخت بیمارستان با خود گویه های درونی ِ ذهنی ِ به ظاهر مهار نشده ی خود، خواننده را در جریان حوادث داستان قرار  می دهد. او که نمی تواند به درستی افکارش را مدیریت کند، گاهی در ذهنش با خود حرف می زند، گاهی پرستاران را مورد خطاب قرار می دهد که البته برای آن ها حرف های او بی ربط است! گاهی با تداعی معانی تکّه ای از داستان را روایت می کند. و به این صورت حوادث داستان جسته و گریخته، پیش و دنبال، درهم و برهم و به هم ریخته در ذهن آشفته ی راوی داستان یعنی آوا جر یان می یابد. او که در چنان شرایط بحرانی قرار دارد که دیگر نمی تواند دغدغه هایش را کنترل کند، دغدغه هایی که بی گمان در زمان تندرستی اش به خوبی مدیریت می شد و به بیرون راه نمی یافت، اکنون افکارش در چنین وضعیتی به یک باره، افسار گسیخته، امکان بروز پیدا می کند. و حاصلش آشکار شدن سر گذشتی تلخ از زندگی آوا، زن روز نامه نگار مجروحی که راوی داستان است. راوی داستان تلخی که خواننده با خواندن کتاب با زندگی و همه ی آن چیزی که بر او و خانواده و اوضاع سیاسی، اجتماعی ای که در آن زیسته آشنا می گردد.
راوی داستان مخاطب ندارد. باید گفت این خواننده ی کتاب است که مخاطب اوست و با خواندن صفحه به صفحه ی کتاب، کم کم با کم  و کیف  زندگی از سر گذشته ی راوی آشنا می شود.
داستان، داستان وضعیت است. گزارش یک وضعیت  قرمز بحرانی!  از سویی راوی داستان بر اثر ضربه ای که درخیابان بر سرش وارد آمده، دچار مصدومیّت شدید شده، برتخت بیمارستان افتاده و افکارش را نمی تواند متمرکز کند.
« باید همه ی این ها را بنویسم. این که نمی دانم چرا توی ذهنم همه ی چیزها با هم قاطی می شود؟ این محو و گم شدن ها را، این تار و روشن شدن ها را، این عوض شدن، جا به جا شدن، تصویر در تصویر شدن دائم همه چیز جلوی چشم هایم را...ص38 »
« این تصویر های لعنتی نمی گذارند از چیز دیگری بنویسم. این تصویرها توی سرم جا خوش کرده اند و مجبورم می کنند، فقط از آن ها بنویسم....ص64 »
و از سوی دیگر فضای داستان نیز عادی است. وضعیت غیر عادی و بحرانی فضای داستان از همان ابتدای کار به چشم می آید. داستان با به خاک سپردن آرش شروع می شود.آرش برادر راوی است که جان سپرده است.  قبرش  در حیاط خانه زیر درخت اقاقیا کنده می شود. مردم اندکی حضور دارند. یکی دو تا دوست، آقا فرج و سیا، چند تا فامیل نزدیک مثل خاله عصمت و خاله ربابه.
  اگر از خاطرات زیسته شده ی خوانندگان میان سال کتاب در گذریم، به نظر می رسد که برای خوانندگان دیگر دریافت حسّی و ملموس خمیره ی داستان با توجه به ساختار آشفته  و به هم ریخته ی روایت به آسانی میسّر  نباشد!
در داستان هیچ اتّفاق تازه ای رخ نمی دهد. همه اتّفاق ها پیش از این افتاده است. و حتی در داستان اتّفاق تازه ای در حال شکل گیری نیست. داستان حول محور گزارش دادن ماوقع حرکت می کند. گزارش وضعیت بحرانی موجود. گزارش چگونگی مرگ آرش! آن هم به وسیله ی زن روزنامه نگار آسیب دیده ای روی تخت بیمارستان و به شکل هذ یان گویی! گزارشی پازل وار، تکّه تکّه، و از هم گسیخته! جایی فرار آرش به برنجزار، تیر خوردن از پشت، بی کاری او، دفن کتاب در حیاط خانه، پیدا شدن جسد های گوناگون در گوشه و کنار شهر که به روش های متفاوت کشته شده اند، دزدی خودرو، جا به جایی مواد، پاپوش درست کردن، اعدام در ملا عام، زوزه ی پیوسته ی سگ همسایه که توله هایش را کشته اند، کابل ها و کلاف ها، تاول های پشت و کف پا، تهمت ها و افترا ها، بازجویی و زندان وحضور مردانی که چهره شان آشکار نیست، جز این که دو حفره ی خالی روی چهره های پهن خود دارند و قدی به بلندی یک ساختمان دوطبقه و تنی به درشتی و پهنی یک تشک دونفره! وضعیّت بحرانی در تمام صفحات کتاب به نمایش در آمده است.
روایت داستان گاهی به روش تداعی معانی صورت می گیرد.
«ببین چطور خودش را جمع کرده زیر پتو! کله اش کو؟! کله اش پیدا نیست. پسری که زیر پل افتاده بود، سر نداشت. سرش بریده شده بود...ص26»
« پاهای سیاه و لاغر هم اتاقی ام از زیر پتو بیرون زده، تختش، رو به رویم، زیر پنجره است. صدای ناله اش را می شنوم، نمی توانم بخوابم.
آرش پاهای سیاه و لاغرش را زیر پتو قایم می کند که مادر نبیند، می دانم که از درد زیاد نمی تواند بخوابد. ص18 »
« دو نفر شکلات سفید بزرگ را از روی تخت رو به رویم بلند می کنند و به طرف بیرون می برند.
جنازه اش را آورده اند. شکلات سفید گنده ای که دو طرفش را با نخ کلفتی بسته اند.دو سرش را گرفته اند، توی اتاق های خانه می گردانند و بعد...ص97 »
و راوی با دیدن یک تکه خون دلمه بسته توی تلویزیون رو به رویش، حرف های پدر را به یاد می آورد.
« امروز یک گوساله چند ماهه سقط شد. یه تکه خون دلمه بسته .ص59 »
روایت داستان گاهی به شکل نماد بیان می شود. غرق شدن آرش، پیش بینی مرگ او.
« نوبت آرش شده، آرش می پرد. روی سطح آب گرداب درست می شود...چرا بیرون نمی آید.ص44»
و گاهی از یاداشت هایی که در کاغذ A4 دارد، خواننده را با پاره ی دیگری از داستان آشنا می کند.
« توی روز نامه هستم. دارم مقاله را بازنویسی می کنم. .. کا غذ ها ی A4  را از روی میز بر می دارم ص90 »
گاهی به کمک لپ تاپ روایت داستانش را پیش می برد.
« آرش عکسی را از لپ تاپ نشانم می دهد و زیر نویسش را برایم می خواند.ص64»
در داستان «خوشه های آقاقیا» خواننده از آرش چیز زیادی نمی داند! بیش از آن که از او بداند و بتواند حرف هایش را بشنود و به اندیشه اش پی ببرد، از چگونگی ی مرگش با خبر می شود! فقط می دانیم زمانی دانشگاه می رفته، بیکار است. اهل کتاب است. با پیکان مسافر کشی می کند. با توطئه ای( گذاشتن مواد در ماشینش) به زندان می افتد. در حال فرار از پشت تیر می خورد. و عاقبت در حیاط خانه اش زیر درخت آقاقیا دفن می شود. او که تأثیر زیادی روی خواهرش آوا گذاشته است و همیشه سعی داشته  او را نویسنده ی متعهدی بار بیاورد ، نوشته های آوا را ناچیز می شمارد و پیوسته او را بازخواست می کند.
« خودت می فهمی .خودت می فهمی چی نوشتی؟! کاغذ های   A4 را یکی یکی به دستم می دهد و می گوید: نه دارم جدی می گویم، اصلاً خودت می فهمی چه نوشتی؟!
به خطوط تایپ شده ی روی صفحه های      A4 نگاه می کنم. می فهمم...! نمی فهمم...! نمی دانم!ص51»
مگر آوا چه نوشته بود که باید از طرف برادرش به شدت سرزنش شود؟! و نوشته هایش تا حدّ کاغذ باطله پایین بیاید؟! خواننده نمی داند!
« راستشو بگم اینا ارزش خوندن ندارن. ص70»
آرش مگر کیست؟! گناهش چیست؟! چرا هیولا رهایش نمی کند؟!
شاید نام آرش بتواند اندکی در شناسایی او به ما کمک کند. آرش، قهرمان اسطوره ای ایران باستان که جانش را در راه وطنش گذاشت. و برادر راوی داستان که هم نام او است، شاید تنها گناهش  وطن خواهی اش باشد!
چگونگی مرگ آرش و نیز وضعیت او در داستان خواننده را به این فکر وا می دارد که شاید بتوان رد پای آرش را در تک تک شخصیت های پیدا و نهانِ از دست رفته ی دیگر داستان که به عناوین مختلف تلف شده اند، پیدا کرد. انگار مرگ آرش تلفیقی از مرگ کسانی است  که به روش های دیگر مثل پیدا شدن سرِ بریده در زیر پل، اعدام شدن، چاقو خوردن، مفقود شدن  و از این دست، جانشان را از دست داده اند. انگار پیکر آرش در دیگران تکثیرشده! انگار همه ی شخصیت های از دست رفته ی کتاب یکی اند. یک پیکر تکثیر شده. که اگر همه شان را جمع کنند، یکی می شوند. یک پیکر، یک اندام! یک آرش! که به جرم وطن خواهی باید از بین بروند!
می توان گفت، نویسنده در خوشه های آقاقیا برای خواننده گردابی فراهم آورده است که همه کس و همه چیز را دارد در خود فرو می برد و می بلعد! و این وضعیّت ادامه دارد وحتی راه گریزی هم نیست!  کور سویی در داستان نیست. جز یک مورد! عروسک پشت ویترین که آوا آرزو دارد، آن را داشته باشد که من این را خیلی می پسندم و دوست دارم.
وقتی پدر آوا او را بغل می کند، آوا با خود فکر می کند: « می خواهم زیر گوشش از عروسک بگویم، عروسک پشت ویترین.ص83»
وقتی ساک را به درِ خانه شان می آورند، آوا فکر می کند: « شاید عروسک پشت ویترین سر کوچه مان تویش باشد. همان عروسکی که موقع برگشتن از مدرسه وقتی می مانم، نگاهش می کنم، انگار گوشه های لبش کمی از هم باز می شود. به من لبخند می زند. شاید آرش خواسته خوشحالم کند!ص108»
و این آرزوی به ظاهر دست نیافتنی هم چنان پا بر جاست! ای کاش روی این عروسک  خواهی آوا بیش تر کار می شد و یک جورهایی پاراگراف آخر داستان دریچه ای می شد رو به روشنایی، صلح، زندگی!
                                               لا هیجان- مهر ماه 1394


1- واژه نامه ی هنر داستان نویسی، جمال  میر صادقی

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 884
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9220
بازدیدکنندگان در ماه : 40420
بازدیدکنندگان در سال : 476195
کل بازدیدکنندگان : 1405789
کاربران آنلاین : 77