« پدر با خودش حُکم بازی می‌کند » / طیبه رضایی کُمساری

      

پدر با خودش حُکم بازی می‌کند
     ماندگار ایستاده بود زیر سایبان. گوشت را با تکه کارتون نیم¬سوخته¬ای باد می¬زد و از چایی که پیرمرد جلوش گذاشته بود می¬خورد. نشسته بودم روی کُنده¬ای که نَم داشت از بارانِ تازه قطع شده. جلبک از کُنده بالا می¬آمد و شبیه سنگی می¬کردش که کمی جلوتر تا نیمه توی آب بود. ماندگار صدا بلند کرد:
     «مشتی برامون بخون.»
     پیرمرد خاک سیگار را تکاند. بشکن زد و با پاشنه¬ی چکمه¬ای که پوشیده بود ضرب گرفت.
     «می¬خوام برم دریا کنار ... .»
     ماندگار استکان را گذاشت توی نعلبکی و کمر چرخاند که پلک¬ها را هم گذاشتم. چشم که بسته باشد گوش تیزتر می-شود. صدای موج را می¬شنیدم. بَم بود و کوتاه. مثل این که موج گوشت بود و گوشت¬ها پهن. روی هم که سوار می¬شدند صدایی می¬ساختند که از زیادی به هم مالیده شدن خسته به نظر می-رسید. 
     باز گذاشتن پرده¬ای که آبی حریرش کِدِر شده هیچ به دل آدم نمی¬نشیند، همان بهتر جمع باشد. دامون همین حالا پیداش شد. همیشه همین جور بی وقت می¬آید. نوک پا ایستاده روی آجری که زیر پنجره گذاشته و خیره به اتاق نگاه می¬کند. به خیالش با مینا حرف می¬زند. این را به خودم گفت. آن شب که به سرم زد بروم سراغش. پدر خانه نبود. تلفن زده بود دیرتر می¬آید. پرسیده بود: 
     «نمی¬ترسی که مخمل؟»
     گمانم فکری شده بود با مادر حرف می¬زند. در آمدم:
     «نه آقا.» 
     خواستم توی حال خودش باشد و خیالش جمع شد می¬تواند بالای سر عزیزجان بماند تا یکی از برادرها جایش را با او عوض کند که عزرائیل توی تنهایی پیرزن خفتش نکند. برادرها هنوز هم به عزرائیل مجال ندادند. دامون بغض داشت. همین حس¬ها فکری¬ام می¬کند خودش را به این راه زده، وگرنه دیوانه از شاشیدن به پیژامه¬اش هم ملال ندارد، چه رسد به نبودن کسی. پرسیدم "چه کار دارد هر شب این جا؟" گفت:
     «با مینا حرف می¬زنم.»
     و آجر را گرفت جلوم. چشم¬هاش برق داشت، به نظر می-خواست بزند زیر گریه. شاید هم من این¬جور می¬خواستم تا انگشت¬هام جرأت کنند و خود را برسانند روی گونه¬، به بهانه-ی پاک کردن چیز تازه. صورتش صاف بود، مثل این که هیچ وقت مو نداشته. جوری مردانگی که برای اثباتش نشانه¬ای وجود ندارد. پرسیدم: 
     «می¬خوای حرف بزنیم؟»  
     راهش را گرفت و رفت. همین جور که می¬رفت برمی¬گشت و نگاه می¬انداخت که بداند هستم یا نه، یا شاید پی چیزی دیگر بود.
     با ماندگار می¬رفتیم چمخاله. من گفتم آن جا. از روزهای دانشجویی فقط چند تا اسم از گوشه و کنار آن شهر یادم مانده که یکیش آن¬جاست. خلوت است. نباشد هم کسی توی باد و باران دم ظهر پاییز که چیزیش هم به ظهر نمی¬ماند به سرش نمی¬زند برود آن جا. پدر گفته بود: 
     «گناه داره پسر. نامزد کرده یعنی چرخ و واچرخ. بچرخ باهاش.»
     سیب سرخ را دایره¬وار پوست می¬کندم و به خیالم همانی بودم که پدر می¬گفت. رو کردم به ماندگار. 
     «به نظرت خونه¬های قدیمی ترسناکن؟»
     «پدر یه چیزهایی از اون خرابه بهم گفته. مردم بیکارن.»
     خندیدم. گفت:
     «نترس.»
     «دارم می¬خندم.»
     یک¬باره بُراق شد که: «بِبُر صدای اینو. اینم موج بود روش موندی؟»
     صدا را که گفته بود: "چه کسی کفن را مچاله می¬کند؟" خاموش کردم.
     پدر مینا را دیده بود. می¬گوید تازه با دامون نامزد کرده بودند و ماه گرفتگی یکباره افتاد توی صورتش. دختر از وحشت خودش را خفه کرده بود. با طناب. می¬گوید طناب را توی همین اتاق روبرو بسته بود. به میله¬ی کهنه¬ی خمیده¬ای که کسی نمی¬دانست آن جا چه می¬کرده. از پدرِ مینا شنیده بود قبل از آن اتفاق هیچ وقت میله به چشمش نیامده. زن و مرد همان وقت¬ها از این خانه رفتند. مادر می¬گفت:
     «زن بیچاره زندگیش را باخت.»
     نمی¬شود با ماندگار از این حرف¬ها زد. زندگی براش چیزهایی است که می¬بیند. باور نمی¬کند بعضی چیزها به چشم نمی¬آیند یا دیر می¬آیند، درست مثل آن میله¬ی خمیده. 
     ماندگار تکه سیب¬هایی که نوک چاقو می¬گرفتم جلوش را می¬خورد. آبِ سیب که از کنار لبش ریخت بیرون شبیه دامونش کرد. دستمال گرفتم سمتش و به گوشه¬ی لبش اشاره کردم که یعنی پاک کن. دهان را کشید روی چهارخانه¬ها¬ی ریز و درشت آستین پیراهن. سبزی که تیره باشد و خیسش کنی شبیه جلبک لزجی می¬شود که جا خوش کرده¬ روی سنگ. ماندگار سرعتش را کم کرد و سر گرداند سمت پاترولی که از کنارش می¬گذشتیم. موهای سرخ زن ریخته بود روی صورت و می¬خندید.
     «بگو چرا مردک گاز نمی¬ده.»
     دستمال را چپاندم توی مشتم و فکر کردم شاید به درد پاک کردن شیشه¬ی اتاق مینا بخورد. همه¬اش که نه، همان قدر که قرار است چشم¬های دامون بهش نزدیک باشد. مثل جیپ¬هایی که عکسشان پر است توی آلبوم قدیمی¬های پدر. آن¬ها که خاک مالی می¬شدند و قد دیدن پاک. برای دیدن و دیده نشدن. با ماندگار از آن روزها زیاد حرف می¬زند، با من نه. گفته بود خوبی¬اش این است که درگیر نمی¬شود.  
     دامون تکیه داده به دیوار و آجری که روش ایستاده بود را توی بغل دارد. می¬بوسدشان. جای مینا شاید. تند و بی قید. مثل این که عجله¬ای در کار باشد. جوری که آدم به صرافت می¬افتد آجری را دوست داشته باشد. شاید همان که توی بغل دارد. گوشه¬هاش را دیدم که پریده بود و کم رنگ¬تر می-زد. نمی¬شود آجر را باهاش شریک شد. این را از آن روز که مصطفی خواسته بود از چنگش در آورد و هوار می¬کشید که:
     «دیوث به این دست نزن.» 
     می¬دانم. همسایه¬ی کوچه پشتی است. بچه دبیرستانی¬ها همیشه از این چیزها به سرشان می¬زند. حتمأ شب قبلش چند قطره¬ی بی قابلیت بیدارشان کرده و جای خالی کسی که نبوده توی ذوقشان زده که روز روشن می¬گردند دنبال دیگری تا تلافی در آورند. صدای دامون که بلند شد پدر رفت بیرون. آجرها را از مصطفی گرفت و به دامون پس داد. از پنجره ¬می-دیدمشان. دست گذاشت پشت شانه¬اش و باهاش تا سر کوچه رفت که مطمئن باشد نمی¬توانند اذیتش کنند. گاهی فکر می¬کنم پدر جور عجیبی حواسش به اوست.   
     ایستاده بودم روی پله¬ی چهارم که باران کند شود. این جور وقت¬ها برای زورآزمایی با من هم شده تا می¬تواند می-بارد. به کسی که شبیه دامون بود شک کردم. شبیه که نه. می-خواستم شبیه ببینمش. ایستاده بود زیر ساعت. حتما روی یکی از آن کاشی¬ها که لَق می¬زنند. مثل این که کارگرها جای سیمان با آبِ باران چسباندنشان که تا آسمان اخم می¬کند دهان گشاد می¬کنند برای سیر شدن. نگاه مرد پاهایی که تند و کند از کنارش می¬گذشتند را دنبال می¬کرد. هیچ به آدم¬هایی که منتظرند نمی¬مانست. زُل زد به جایی بالاتر، به مجسمه¬ی میرزا که سوار بر اسب است و میلی به تاختن ندارد. غروب و نَم باران مهر برنز تن اسب و میرزا را تاریک¬تر کرده بود. جوری تاریک که به نظر چشم¬های میرزا برق داشت و آدم به سرش می¬زد دارد همین اول غروبی از بین زن¬هایی که رد می-شوند کسی را انتخاب می¬کند. شاید یکی از آن¬ها که باد این روزهای رشت دست¬هاش را ناسور نکند و گرم باشد تمام تنش. ببردش کنار حوض پر آب و او بشود ماهی لیزی که از دستش می-سُرد و میرزا بدپیله¬تر شود. پدر می¬گوید:   
     «مردها دو جاشان باید گرم باشد.» 
     بعد دست می¬کشد به شکم و می¬گوید:
     «ما چون فقط می¬خوریم باید جبران کنیم.»
     شکمش شبیه بقچه¬ا¬ی است که زن¬ها توی فیلم¬هایی که می-بیند با خود این ور آن ور می¬کنند. مانده¬ام وقتی بازی¬هایی که در می¬آورند را از بَر است چطور رغبت می¬کند فیلم بگذارد توی دستگاه، چهارزانو بنشیند گوشه¬ی کاناپه و ببیند زنی موهاش را تکان می¬دهد، عاشق بچه¬ی ناخواسته¬ای است که توی شکم دارد و از این علاقه به مرد بلند بالایی بگوید که تنها بوسیدن ازش بر می¬آید و نه حتی ماندن پای بوسیدن. ماندگار می¬گوید:
     «از ساق¬هاشان خوشش می¬آید.» 
     پدر اسمش را می¬گذارد خاطره. 
     دامون سر انداخته پایین و می¬رود. برنمی¬گردد پی چیزی. وقتی سماجت خرج دیدنش می¬کنم فکری می¬شوم خود مینا هستم. آن وقت به صرافت می¬افتم زُل بزنم به تصویر خودم توی آینه. دنبال ردی که پیدا نمی¬شود. پدر می¬گوید بس که پرده¬ی اتاق را جمع کرده¬ام و خرابه¬ی روبرو را پاییده¬ام این¬جور شدم. دست خودم که نیست. آدم یک وقت¬هایی دوست دارد توی دیگری دنبال خودش بگردد.
     صدای پاره شدن لایه¬های گوشت توی دهان ماندگار را می-شنیدم. هر بار که چیزی را به دندان می¬گرفت فکر می¬کردم به سگی گرسنه می¬ماند. تکه¬ای گوشت را گذاشت توی دهانم و گمان بردم جفتش شده¬ام. جفتی که باید برای سیر کردن شکم شوهرش دنبال تکه گوشت باشد. آبدار هم نشد عیبی ندارد.
     کسانی از زیر پنجره¬ی اتاقم می¬گذرند. صدای پاها یک جور نیست. از این جا که نشسته¬ام نمی¬شود دید. باید بلند شوم. تا کنار پنجره بروم و سر خم کنم پایین تا بشود. تکان نمی¬خورم. صدا می¬گوید:
     «بهونه می¬گیری.»
     خوبی ندیدن این است که می¬توانی تصور کنی. کسی که می-تواند چند جور راه رود و با خودش جوری حرف بزند که کنجکاو شوی.
     گاهی همه¬ی چیزی که از کسی داری در حد چند خاطره است، حتی یادت نمی¬آید چه جاهاییش را توی ذهن ساخته¬ای و کجاهاش واقعا اتفاق افتاده. مادر می¬گفت:
     «خدا نکند یک چیز کابوس شود.»
     و از چیزی که کابوسش بود درست¬درمان حرف نمی¬زد. چشم-هاش اما پنهان کاری بلد نبود. وقتی زُل می¬زد به جایی و یادش می¬رفت زُل زده. مثل آن بار که خیره به پیازهای توی تابه دود آشپزخانه را گرفته بود و وقتی صداش زدم فکر می-کرد قد چشم بر هم زدنی پرت بوده. سیاهی پیاز را که توی تابه دید گفت:
     «نفهمیدم.»
     زیر گاز را خاموش کردم. تکیه داد به ردیف کابینت¬ها. نشستم جلوش. کف دست را می¬کشید روی سیب گلو.
     «باید عادت می¬کردم. خیلی سال گذشته.»
     «خواستی؟»
     دست برد توی موهام. سفیدی ناخن¬های پاش به کبودی می-زد. سر گذاشتم روی زانوش که سرما از لای پرزهای زمخت شلوار حس می¬شد. گفت: 
     «صداشو می¬شنوم. صدای یه دختر. از سقف آویزونه.»
     دست¬هاش می¬لرزید وقتی گفت:
     «به پدرت نگو.» 
     دیگر مثل قبل رغبت نمی¬کنم بروم اداره. خلوت اتاق و این که فقط پرونده¬ها هستند که باید بالا پایین شوند خوب است، اما همین که از پست¬خانه می¬آیم بیرون و می¬بینم توی میدان شهرم، هجوم آدم¬ها یاد میدان جنگ می¬اندازدم. برایم کسانی هستند که می¬دوند تا جایی سنگر بگیرند. حس می¬کنم همه¬شان ازم فرار می¬کنند. مثل این که چیزی توی دست دارم که قرار است کلکشان را بکند. نمی¬کند. من هم سنگر  می¬گیرم و اوضاع بدتر  می¬شود، چون آن وقت باید بگردم دنبال کسی که می¬خواهد ماشه را بچکاند. شلیک یا هر کار دیگری که قرار باشد بزند به سرش. زن و مردی که توی بساطشان فقط فلفل خوراکی و گوجه¬ی کال پیدا می¬شد هم جوری فرار می-کردند. ایستاده بودند نزدیک من و مطمئن از این که کسی سر و سینه¬ی   آن¬ها را نشانه نمی¬رود. توی صورتشان رضایتی عجیب موج می¬زد وقتی می¬گفتند:
     «تازه بیچَه¬ایم.»
     برای این که دیگران خاطره¬ات را باور کنند با خودت می¬بریشان جاهایی که خاطره چال کرده¬ای. سر خاک مادر که رفتیم ماندگار رغبت نکرد انگشت بگذارد روی سنگ. گفت:
     «با خودم قرار گذاشتم روی نوحو کم کنم.»
     دبه¬ی سفید را پر آب کردم و ریختم پای اناری که بالای قبر کاشته بودم. شاخه¬های درخت داشت خشک می¬شد. پرسید:
     «چطور بود؟»
     به عکس توی قاب مادر نگاه می¬کرد که چادر سیاه سر کرده بود. کنار آینه¬ی زنگار زده و دو شمعی که پدر گذاشت کنار قاب.
     «منظورم مرحومه¬س.»
     داشت مرگ را بازی فرض می¬کرد و نمی¬خواستم خیال کند فکرش برایم مهم است. گفتم:
     «مثل همه¬ی مادرا.»
     «اسپندای روی آتیشن. منتظرِ از جا پریدن.»
     و با نوک زبان صدای اسپندی را در آورد که می¬چکید توی اسپنددان. 
     پدر که مادر را توی حمام دید بال بال می¬زد، اما کوتاه می¬پرید. رد خون را دنبال کرد و رسید به مادر که توی وان خوابیده بود، یا به قول پدر خواب رفته بود. دستی که از مچ جدا شده یا اگر رد پارگی را با چاقویی که توی ذهن می¬ساختی ادامه می¬دادی می¬توانستی فکر کنی جدا می¬شوند. آن وقت دلت         می¬خواست بگردی دنبال نخ و سوزنی که مادر همیشه یادش می¬رفت توی کدام قفسه گذاشته. صدام     می¬کرد. می¬گفت:
     «از من رو می¬گردانند. تو بگرد دنبالشان.»
     تا بیایی پیداش کنی خون حمام را برداشته. شیر آب را نمی¬بندی. می¬خواهی رد سرخی را پاک کند. سوزن نخ ندارد. منت سوراخ آن را هم باید بکشی. بالاخره جوری نخ را از توش رد می¬کنی و سعی که همه چیز را به هم وصل کنی. نخ را که بکشی رگ پاره می¬شود. شُل می¬کشی تا نشود. به خودت که می¬آیی چند زن می¬بینی و مرد. لباس روشن پوشیده¬اند و کرباس را می-کشند روی سر مادر. سفید بود. گمانم شبیه حریری که مادرِ مینا نشانش داده بود و همیشه ازش حرف می¬زد. می¬گفت:
     «دختر حتمأ عروس زیبایی می¬شد.»
     چای داغ بود و انگشت¬ها را که گذاشته بودم روی فنجان سفالی داشتند گرم می¬شدند. ماندگار کف دست¬ها را به هم می-مالید. پرسیدم:
     «فکر می¬کنی خوشبخت می¬شیم؟»
     با سرانگشت روی ماسه را رَج زد.
     «اگه غیر این فکر می¬کنی هر کی راه خودشو بره.»
     خیره نگاهش می¬کردم و تمام تنم سرد شده بود. سردتر از هوا. یکباره سر بلند کرد و دستم را گرفت توی دست. خندید. بلند خندید. سرخی نوک دماغ شبیه دلقک¬هاش کرده بود. گفت:
     «شوخی کردم.»
     از وقتی ماندگار رفت پدر با خودش حرف می¬زند. یعنی با خودش که نه، با کسی که نیست. از به رگبار کشیدن کسانی که هنوز جوان بودند شروع می¬کند و می¬رسد به مادر که نامردی کرد و زود رفت. بعد هم ناموس در آورده¬ی تنهایی را می¬فرستد برای خودش. گاهی می¬گوید تقاس پس می¬دهد. تقاس خون-هایی که ریخته. می¬گوید:
     «حتما آن¬ها هم کس و کاری دارند که نفرین بلدند.»
     به این جاها که می¬رسد صدام می¬کند و چای تلخ می-خواهد. آن قدر تلخ که جایی برای فکر نگذارد. بعد هم ورق-ها را بُر می¬زند. با خودش حکم بازی می¬کند.  
     خواستم به ماندگار بگویم رقیب دارد. نه این که براش رقیب تراشیده باشم خودش پیداش شده. درست آن  وقت¬ها که او نشسته و با پدر حُکم بازی می¬کند می¬آید می¬ایستد جلوی پنجره-ی اتاقم. داریم حرف زدن با هم را یاد می¬گیریم. حالا می-دانم وقتی می¬خواهد بماند دست به سینه می¬ایستد، وقتی هم می¬خواهد برود دست¬هاش را از هم باز می¬کند و کفشان را به هم می¬ساید. همان وقت¬ها که صدات بلند می¬شود:
     «نمی¬خوای ببینی آقا بابا کجای کاره؟»
     و صدای پدر که آهسته است:
     «همیشه این¬جور نمی¬مونه.»
     نبض کنار ابروی ماندگار می¬زد. چند روزی می¬شد سرشاخ شده بود. این را خودش می¬گفت. گفته بودم:
     «تنها راحت¬ترم.»
     و وقتی پرسید: «چی می¬خوای؟»
     ساکت ماندم. دست گذاشت زیر چانه¬ام و زُل زد توی چشم-هام.
     «می¬خوام بدونم.»
     چیزی نگفتم. دستش را مشت کرد و کوبید کنار ابرو. چند بار. ترسیدم. از این که مشت¬هاش هوس کنند صورتم را نشانه بگیرند. باید از حس¬ها حرف زد، پدر می¬گوید قایم کردنش همه چیز را به هم می¬ریزد. گاهی دلم برای این که توی بغل ماندگار باشم تنگ می¬شود. برای حس کردن شانه¬ها و حتی موهای نخراشیده¬ی روش. نفس¬هایی که نمی¬دانی خودشان آن جور تند و کند می¬شوند یا تویی که بهشان فرمان می¬دهی، برای تظاهر به داشتن حسی یگانه.
     صداش از پذیرایی می¬آمد. به پدر گفت:
     «این که فقط من بخواهم کار را پیش نمی¬برد.»
     صدای پدر در نیامد. حتما باز فکر می¬کرد اگر مادر بود اوضاع بهتری داشتیم. ماندگار که رفت پدر آمد اتاقم. تو نیامد. ایستاد کنار در. نگاهش نمی¬کردم اما می¬توانستم بفهمم تا همان جا را هم سخت آمده. گفت:
     «من نسخه می¬پیچم تو خوددرمانی می¬کنی. نباید می-گذاشتی برود.»
     نماند که چیزی بشنود، گمانم از همان لحظه حرف زدن با خودش را شروع کرده بود.
     نور چراغ معابر می¬افتد توی اتاق. این جور نمی¬شود خوابید. پرده را می¬کشم. ساعت را کوک کرده¬ام. وقتی کسی نیست که دست بگذارد روی شانه¬ات تا بیدار شوی تکلیف این می¬شود که دست به دامن ساعت شوی. آن که از همه قدیمی¬تر است تا یادت نیاید خیلی هم زندگی نکرده¬ای. همان که مادر جهزیه آورده بود. هنوز بوی دست¬هاش را می¬دهد، بویی شبیه سینی پر از گلپر که باید پوست می¬انداخت و همیشه¬ی خدا توی انبار پیدا بود.

طیبه رضایی کُمساری
مهر، آبان و آذر 1392

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 880
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9216
بازدیدکنندگان در ماه : 40416
بازدیدکنندگان در سال : 476191
کل بازدیدکنندگان : 1405785
کاربران آنلاین : 76