گزارش جلسه نقد و بررسی رمان "بوی برف" نوشته شهلا شهابیان

جلسه نقد وبررسی رمان "بوی برف" نوشته شهلا شهابیان در26 خرداد 94 در خانه فرهنگ گیلان و با حضور نویسندگان و منتقدان برگزار شد.
شهابیان به رسم معمول این جلسات، بخش هایی از رمان را برای حاضرین خواندند. بخشی از رمان:
خوب نمی بینم .بخارعینک شنایم را کدر کرده اما صدای نفس نفس زدن یغما را خوب می شناسم، می شنوم. انگار همین جا باشد ، درست پشت سرم! میرزای خوشنویس دست های کهنه پیچش را می گذارد روی گوش هام تا نشنوم. دو کامیون یشمی رنگ ارتش راه افتاده اند، دارند از هم دور می شوند،پشت به پشت. حالاست که یحیی دوشقه بشود. خط دردی از میانه بدنم شروع می شود، کشاله ران‌هام به دوطرف کشیده می‌شوند.من کش می آیم،جرمیخورم ازوسط دو نیم می شوم.دست وپای چپ ونیمی از شانه یک طرف، دست وپای راست و شانه وسر طرف دیگر.یحیی می گوید نوشتن ازاین روزها مهم است، بنویس می نویسم. دکترمی گوید مدیریت کردن روی ذهن مهم است.بنویس.می نویسم. مردی که پشت سرم نشسته می گوید بنویس تااجازه بدهم برگردی پیش بچه ات. می نویسم. میرزا ابوالقاسم نونقی می گوید سخت است، مثل جان  کندن هزارباره زائوست بر خشت وخاکستر. اما بنویس! می نویسم....
سهیلا فرزاد:
داستان با بوی برف، بوی سرما و بنفشه و شبنم یخ‌زده، بوی عید، بوی شستن پرده ها، بوی پاک کردن شیشه ها شروع می شود و با بوی خون، نفتالین،بوی  تند صابون وگلاب پیراهن جاجان، بوی زمستان، بوی پارچه سفید گل گشنیزی بوی خون گوسفند و سبزی و پیاز سرخ شده، بوی تلخ چای سبز، بوی دارچین و وانیل و بوی دروغ و بوهای دیگر تا به انتها ادامه می یابد و اینگونه ما در می یابیم که راوی دارای آلرژی و تنگی نفس است،  با این حال که به همه ی این بوها حساسیت دارد و باید دارو و اسپری مصرف کند،  نیز می تواند تمام این بوها را از هم تشخیص دهد.
داستان ازیحیای غایب می گوید واز جاجان همیشه حاضر در جای جای کتاب. و در پایان برخی از قسمت ها ترجیع بند «چه جان سختی عزیزه جان» تکرار می شود و ما نمی فهمیم این عبارت از کیست؟
زندگی خاندان مشیر با پیوند اختر میرزا ابوالقاسم نونقی خوشنویس که با دست های سوخته و ناسور به دشت کوچیده، با یحیی خان مشیرالدوله ی دیلمی، یک یاور آزادی خواه آغاز می شود و در 20 اسفند 1390 که خبر مرگ یحیی را می آورند و به نوعی پایان زندگی جاجان  به پیش بینی خود اوست، خاتمه می یابد.
در سراسر داستان شاهد رفت و برگشت های ذهنی راوی اول شخص، سوری هستیم که گرفتاربیماری وهذیان گویی می شود. مدام کابوس می بیند وحقایق و رویدادهای تعریف شده از طرف  جاجان را با اتفاق های زمان حال داستان  و غیبت یحیی درهم آمیخته وبرای ما تعریف میکند.راوی ازشخصی بنام ناظری می گوید و ما را مشتاق شناختن او می کند و می خواهد به ما بفهماند که یحیی برای مسائل سیاسی به زندان رفته، زندانی با کف سیمانی. هرچند درهیچ جای داستان به این صراحت چیزی عنوان نشده، اما این موضوع که یحیی شخصی سیاسی شده وسیاست ورزی می کرده نیز، درداستان جا نیفتاده وچرایی زندانی بودنش هنوز مبهم است.
این که یحیی از روی خاطرات مادر بزرگ کتاب می نوشته و حالا باید سوری آن را به اتمام برساند، آن چنان مهم و پنهان کردنی نیست، اما نویسنده اصرار دارد که مهم است و حتما رازی در آن نوشته ها وجود دارد.
در بیش از 3/1 کتاب، جواب مثبت دادن به یغما و سوزاندن  دل یحیی مطرح می شود. کتاب سرشار از تکرارهاست و مدام چیزهایی را که از صفحات اول شروع شده، به ما یادآوری می کند که مثلا بوی نفتالین  یادمان نرود.  حضور فقط اسمی ناظری یادمان نرود، یغمایی که اگر عصبانی شود، معلوم نیست چه کار خواهد کرد یادمان نرود، نرگش عمویونس یادمان نرود و... .
می دانیم که داستان یا قصه برپایه ی تخیل نویسنده  و درهم آمیزی آن با رویدادهای دل خواسته اش شکل می گیرد. اما استناد به یک بسته ی تاریخی باید مبتنی بر شواهد و قرائن نیز باشد تا در خواننده نوعی همدردی و محرمیّت ایجاد کند و او را وا دارد که به داستان فکر کند و به جستجوی تاریخ برود.   
فطرت نژاد:
داستان شما جای تکریم دارد. توصیفات بسیار زیبایی از محیط خانه دارد به همراه واقعیات رئالیستی. اما وجوه یک داستان باید به همه چیزش بربخورد و نباید ربط دلپذیر ومحکم آن به جامعه محو شود. گزمه ها و قزاق ها برای چه دوره ای هستند؟ سالدات کیست و چرا آمده؟ آیا عصر مشروطه است؟
ملاحت نیکی:
معجزه زبان را می شد احساس کرد و باز انرژی بالاتر از حد معمول و نثر درخشان خانم شهابیان. درکارنامه ادبی نویسنده هایی که سابقۀ خوبی درداستان کوتاه دارند، ما اکثرأ مدیریت رمانشان را به صورت بخش بخش  می بینیم. داستان ساده شروع می شود رفته رفته،  پرش و بعد گره گشایی و پاسخ .   تابخش 7 با همین روال وظرافت روبرو هستیم. اما بعد از بخش 17 کتاب یک گسست داریم.شکل روایت عوض می شود و گره گشایی مرحله ای نیست. اگر این بخش ها می آمدند لابلای بخش های قبلی دیگرحالت گسست ایجاد نمی شد. شاید بخش درخشان 32 در اول می آمد بهتربود.چون باید زیباترین و دلچسب ترین بخش شوق خواندن را در انسان ایجاد کند.
ابوالقاسم مبرهن:
آیا این متن پرسش برانگیز است؟یحیی کجاست؟ نویسنده سعی کرده با به وجود آوردن پرسش ها،به ما درجاهای دیگرپاسخ دهد که این پاسخ ها حرکت پاندول وار دارند. نویسنده ، راوی و مؤلف را یکی دیدم  البته رولان بارت که نظریه مرگ مؤلف رامطرح کرده منظورش این بوده که خود مؤلف هم خواننده است. یعنی اینکه خواننده با چه دیدگاهی متن را می خواند.ما وقتی به فرم می‌پردازیم کمی از محتوی دورمی شویم واین فرم محتوی را قربانی می کند.خوشبختانه در این رمان هم فرم،هم محتوی می تواند معنارا تداعی کند.امابخشی اززیبایی شناسی کار به هدررفته.زیبایی شناسی هدف وغایت‌مندی کاررامی رساند.فضای غرق شدن یحیی، کف سیمانی، فضاهای قشنگی بودند.رمانی که دربسترتاریخ  نوشته شده ،خواننده را به چه سمتی می کشاند؟از نظراسامی نتوانستم ارتباط نزدیکی ایجاد کنم. کاتب ارتباطی با دیگران نداشت.        
نرگس مقدسیان:
نویسنده خوب همراه با "چگونه گفتن"به "چه گفتن" نیز فکرمی کند. "بوی برف" از معدود کتاب هایی بود که حرفی برای گفتن داشت و این برای من قابل تقدیر است.زبان ولحن کار که عنصر بسیار مهمی است ،موفق بوده. همانطور که آقای پاینده مطرح میکند فصل اول چه از نظر سبک و چه از نظر موضوع اگربتواند نمونه ای از ویژگی های کل رمان ارایه دهد ، موفق است.صفحه اول با افعال بعید وساده ای که داشت بیشتر به گذشته می پرداخت تا به اکنون وای کاش این ها برعکس بودند. رمان همراه با نشانه هایی مثل بوی برف، بوی خون، عشق و نوستالوژی و برش‌های تاریخی است.
بین فصل های درخشان 17 تا 20 گسست عظیمی ایجاد شده و ما یک سبک وساختار متفاوتی را شاهدهستیم.یکی از ویژگی های داستان مدرن، میزان توجه به درون انسان هاست که از فصل 9 تا 24 و آخر کتاب این ویژگی ها را داشت.به درون وذهن آدمی نقب می زد و این نتیجه را دربرداشت که خواننده برداشتی تک تأویلی نداشته باشد و وجه مدرنی به کار می داد. ما از یک انسان آشفته روحی باید یک روایت ازهم گسیخته و پریشان داشته باشیم ومن متاسفانه در فرم شاهد این گسست نیستم.  ما شاهد سه نسل از زن در این  رمان هستیم. جاجان، مامانو  و خود راوی . راوی یک شخصیت فرعی است و ما او را از طریق نوشته های یحیی می یابیم.این همه اقتدار مادر بزرگ برای چیست؟ در مورد زن ها من یک سیر نزولی را دیدم.در مقابل جسارت مادربزرگ که نماد یک زن داناست، مامانا مثل مقوای زیر پازل است.  راوی هم یک جورهایی مرید مادربزرگ است.من زن امروزی را جسورتر از این حرف ها می بینم و چون این رمان یک رمان رئالیستی است باید به این نکته توجه می شد.رمان به دنبال هستی شناسی است و یحیی قهرمانش . به عنوان نسل امروز شاید خواسته از طریق نوشتن به زندگی معنا بدهد. درانتها یحیی می میرد و قهرمانان راوی همه می میرند وشاید به گونه ای کتاب خواسته بگوید که قهرمانان ما همه مرده اند.
ربابه کریمی:
شکلی که از نفتالین داریم به ما نماد گلوله های برف رامی دهد ونوید زمستان با بوی پیراهن جد بزرگ شروع می شود وبه بوی خون میرسد و به کابوس ها و به بخش‌هایی که می خواهد کابوس‌هایش را برای کسی بگوید.
صحنۀ قشنگ بچه ها را داریم که دورهم حلقه می زنند واتحاد ظریف و بچه گانه ای که ایجاد شده !از ضرب المثل های جالبی استفاده کرده که سایه اش بسیار پهن است در رمان.جایی که می خواهد از عشق بپرسد و ناگهان تسبیح پاره می شود. بوی گوشت ، کلاغ های مرده ، بوی روز پدر که انگار دست از سر خانم شهابیان بر نمی دارد!  نمی توانیم بگوییم از سوژه قدیمی در قالب رمان نو استفاده شده. داستان جاجان  و راوی همزمان با هم پیش می رود. بنفشه های یخ زده می گویند با اینکه برف نیست سرما هست. فضای رمان تاریخی بود و به سیاست ربط پیدا می کرد . لحن رمان یکدست و بدون سکته بود. 
فرهاد فتوحی:
کتاب را خیلی دوست دارم به خاطر زحمت بیش از اندازه خانم شهابیان واینکه از نزدیک شاهد این تلاش ها بودم. این که بتوانی  فرزندی را به دنیا  بیاوری وآن را به دیگران نشان بدهی.
رمان حد وسط نداشت . یک رمان خیلی خوب و خیلی بد بود. در "بوی برف" یک مثلثی وجود داشت .سه امر سیاست ،تاریخ و رمان .متاسفانه "بوی برف" مثل رمان های هم عصر خودش درگیر هیچ امری نیستند.  نکته  خوب "بوی بوف "  این است که دغدغه رمان شدن دارد  و نکته منفی آن، این است که به هیچ کدام از این سه امر نرسید و هر سه امر در یک مسابقه با هم هرسه بازنده شدند. یک مصافی بوده بین رمان آپارتمانی –شهری و یک رمان تاریخی.
شخصیت سوری یک شخصیت شهری است که من خیلی خوب می شناسمش و در چندین رمان او را دیده ام. آیا امر سیاست و تاریخ را این آدم می تواند به دوش بکشد؟ما داستان های تاریخی مثل " بوف کور"  و شخصیت های پیرمرد خنزر پنزر و خمره و دختر اثیری و شازده احتجاب را داریم که یک دور سیال تاریخی دارند یا ابوتراب خسروی که می‌رود به 700 یا 800 سال پیش با آن نثر کهنش یا فرهاد بردبار با "رنگ کلاغ". شازده احتجاب توانایی  کشیدن بار تاریخی داستان را داشت.راوی ما جرأت ورود به رمان تاریخی را نداشت. آیا وظیفه رمان شکستن تاریخ است؟ رمان نوشته می شود که بگوید ، تاریخی که نوشته می شود درست  نیست. در هیچ جای رمان ما وارد اصل تاریخ دست ساخته نمی شویم. یک جایی از خوشنویس صحبت می کند و ما را به تاریخ می برد و درجاهایی گذاری میزند به حسنک وزیرو تاریخ بیهقی.خیلی زود ازآن دنیا بیرون می آییم و می رسیم به دنیای تکراری دهه شصت . رمان  سه زاویه دید منحصر به فرد دارد.سه راوی چرخشی  و یک راوی وقایع نگار .این گونه چرخش راوی از لحاظ عناصری نکته موفقی است.اول شخص درگیر،اول شخص ناظر،تک گوی درونی، راوی نامه نگار...یک جور کهن الگویی دارد.مبارزه با قدرت و تلف شدن ، یک میراث است برای خانواده یک نوع ژن، یک کهن الگو.
این رمان اطناب زیادی دارد.هر جا که می آییم  وارد رویدادی بشویم  با کمی غرغر و همان حرف های تکراری درباره گذشتۀ نزدیک روبه رو می شویم.  چیزی در رویدادها نداریم در حالی که به دنبال شرح وضعیت‌ها هستیم.راوی نسبت به تاریخ وسیاست اشراف ندارد. ما درتاریخ صحنه نداریم و به جای آن واگویه می آید. فصل هایی که قلیان درونی داشت شکل می گرفت ، بهتر بود در اول می آمد.
منوچهر بهدانی:
چقدر از پيش نويس كتاب خوشم آمد.  سخت است ، مثل جان كندن هزارباره زائوست بر خشت و خاكستر ، اما بنويس مصيبت اين خاك به توبره كشيده را كه در تاريخ دوارش بماند..ميرزا ابوالقاسم خوشنويس كه قلم به مزدوري نفروخت دستانش بسوخت..
مرد گفته بود هرزه  بعد كف سيماني وسرد سلول و تاريكي پشت چشم بند و رعشه فاتحانه يك بيگانه بر جسمي كه روح نداشت ..اين نوشته را با تمامي ايجاز داستانگويي داشته باشيد تا وقتي ديگر پس از خواندن كتاب به سر وقتش برويم
جاجان زن سالخورده كه صدرا برادر شوهر زنباره و خائن را ميكشد تا از تجاوز به خود دفاع كند غلام نوكري كه صدرا به زنش تجاوز كرده و او كينه اي سخت به دل داردو جسد صدرا را گور به گور مي كند و اما برادر صدرا يحيي كه مبارز هست و عزت نفس دارد و و طن دوست كه ياغي ميشود و در اين بين سوري اين شخصيت داستاني كه هيچ جوري نمي تواني بفهمي چگونه در چه زماني خودش هست و كابوسش يا واقعيت .تمام افكارش آنقدر پيچ و تاب دارد كه خواننده بايد چند باره بخواند شايد بفهمد سوري در كجاي قصه هست و در چه زمان يا مكاني ..روايتش آنقدر پر تنش هست و در هم برهم كه تو مي ماني اين شخصيت داستاني بيمار هست يا  روانپريش . سر خورده يا  ..عاشق .ولي چرا اينقدر پراكنده گويي مي كند من خسته شدم از بس دنبال سيال  ذهنش دويدم..  دنبال كردم از اينجا به جايي ديگر از ميرزا خوشنويس كه هنوز روايتش به نيمه نرسيده سر از صندوقچه جاجان كه نمي دانم چيست و هنور صندوق باز نشده صدرا هجوم مي آورد تا به جاجان تجاوز كند و همين بين يحيي پيغام مي آورد از يغما ..و من همانطور گيج و گيج اينسو وآنسو مي دوم انگار من هم جنون گرفتم ..چقدر سخت است بخواهي  انديشه هاي بعضا"  ماليخوليايي  سوري را جمع كني بعد آنهايي كه سره هستند از ناسره جدا كني ..بي آنكه در اين بين دلت براي مامانو نسوزد  خاتون را نبيني و..متوجه موتيف قصه نشوي خيانت ..خيانت تن به تن   خيانت  برادر به برادر  ..خيانت دوست به دوست ..خيانت شغاد به رستم..يحيي عاشق سوري و سوري عاشق يحيي و نمي دانم چرا يحيي به سوري نمي گويد عاشقش هست و پيغام يغما را مي آورد يغما مردي چون صدرا  پليد..اما  نويسنده  كتاب آشنايي كامل به نوشتن دارد متنها شسته رفته ويراسته شده ساختار عالي جمله بنديها  درست فن نوشتاري كاملا" رعايت شده سپانلو مي گويد : شرط لازم داستان نويسي نخست قدرت بينايي و شنوايي است . وقتي باكوشش بسيار بدست مي آيد يك موهبت هست ،  سپس عنصر تخيل كه مطلقا" موهبتي است ذاتي و قابل تكامل يافتن .و داشتن دانش ادبي و احاطه كامل به مكتبها و سبكها و آنوقت كار توان فرسا يعني  عرق ريزان روح.. نويسنده  اين كتاب با اين اثر حرفه اي خود به خيل داستان نويسان به صورت جدي پيوسته است . نويسنده توانست با فضاسازيهاي لازم و شرح واقعه هاي مشوش كننده و تلخ  وغمگين خواننده را به دنبال خود بكشاند راوي با چند پاراگراف به ما مي گويد ميرزا خوشنويس را دستش سوزاندند چون نخواست دروغ بگويد قصه اي كه همچنان در اين ديار تداوم دارد ..يحيي دگر انديش است  ويغما  شغاد .. بوي برف از موهبت تخيل بسيار برخوردار است و تاكيد بسيار بر خصايص وصفات جسمي  و ذهني كاراكترها ي قصه با تمهيد هنري در ساخت بياني دارد ..اما كمي به اطناب مي زند ..اما خواننده داستان را باور مي كند يكي از صفات خوب داستان .اما يادتان كه نرفت گفته بود م پس از خواندن تمام كتاب به سروقت آن نوشته مي رويم  مرد گفته بود هرزه وبعد كف سيماني..اين اوج داستان هست و نهايت غافلگيري من  كه بفهمم  سوري آن زني هست كه  در كف سيماني زندان مورد تجاوز قرار مي گيرد..حالا مي فهمم چرا اينقدر پريشانگويي  و پراكنده گويي داشت وداراي  انسجام انديشه نبود .. تحسين مي كنم اين كتاب را و آرزو دارم نويسنده اين كتاب بيشتر بنويسد وكتابهاي بيشتري از ايشان بخوانيم .
 
گزارش از: پروانه اظهاری
 






 

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 822
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9158
بازدیدکنندگان در ماه : 40358
بازدیدکنندگان در سال : 476133
کل بازدیدکنندگان : 1405727
کاربران آنلاین : 38