گزارش جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان " کشور چهاردهم" نوشته‌ی الهام فلاح



روز سه شنبه 18 اسفند 94 جلسۀ نقد وبررسی مجموعه داستان " کشور چهاردهم"نوشته ی الهام فلاح با حضور جمعی از نویسندگان ودوستداردان ادبیات داستانی و باهمکاری کتابفروشی فرازمند درخانه فرهنگ گیلان انجام شد. دراین مراسم ابتدا نویسنده داستانی به نام "عروس" از کتاب را خواند سپس  برخی ازحاضران به نقد وبررسی وبیان نقطه ونظرات خود ازکتاب پرداختند:
غلامرضا  مرادی:
ابتدا باید ازبان وساختمندی قصه ها بگویم که زندگی پدران ومادران مارا به تصویر کشیده است.هم فضا وهم مجموعه رفتارهایی که عناصر شخصیتی باهم دارند بومی است .نویسنده سعی کرده تمام عناصرزبان را به لحاظ نحوی به فضای بومی نزدیک کند وتردیک کرده است .ما درگذشته سابقه ی محیط اقلیمی شمال را درادبیات داستانی خود داریم ونویسندگانی چون محمود طیاری و اکبررادی مثلا در"جاده" یا برخی ازکارهای مجید دانش اراسته درمحدوده شمال واقلیم وبافت بومی می گنجد. داستانهای "کشور چهاردهم"کشش و تعلیق دارند.فوق العاده وعمده ی کاردر دیالوگ نویسی آن است .نویسنده ازعهده دیالوگ نویسی به خوبی برامده ودیالوگها از زبان شخصیتها به خوبی ادا می شود ونکته ی مهم اینکه همراه داستان نویسی جامعه شناسی روستایی است که گرچه به شهرهای ما برمی گردد ، شهرمای ما همان روستاهای دیروز هستند و مردمش همان مردمند با همان اعتقادات وباورهای خرافی ...این کتاب می تواند مرجع ومنبع خوبی برای جامعه شناسی روستایی باشد.
منوچهر بهدانی :
ابتدا مي خواستم بگويم آقا يا خانم نويسنده چرا رعايت نكردي : مي توانستي كمي در نوشتن دقت مي كردي مثلا" به جاي جاش مي نوشتي جايش ويا به جاي فحش داد به خودش ، مي نوشتي به خودش فحش داد. يا ترسش ريخته باشد انگار، مي نوشتي انگار ترسش ريخته باشد يا اينكه مطمئنيد آن زماني كه روايت مي كنيد يخ هم بودتا باشربت بخورند ؟ يا من گيله مرد تا حالا نشنيدم چشمهاي كسي را به ازگيل تشبيه كنند. يا به جاي جمله ی "نكنه تو رعيت مني كه اصلا" در متن نمي نشيند مي نوشتي مگر تو رعيت من نيستي؟ يا چشم لوچان كشي درست نيست ما مي گوييم چشم لوچان زد . يا كلمه هاي ناشناخته ی " قوزيده" ،" وا دريده "يا اينكه اين سوژه ها تقریبا" تكراري شدند حالا بايد رخدادهاي دنياي كنوني ، تنش اجتماعي ، آثار مخرب محيط زيست ، سياست ، سرمايه ، استعمار...را به چالش كشيد واكاوي كرد. اين همه پديده هاي تازه خصوصا" در جامعه ما ، يا دنياي رمانتيك عاشقانه در عصر كنوني را به ادبيات داستاني مي كشاندي . ولي مهم نيست نويسنده هر جور دوست دارد مي تواند بنويسد .نمي شود گفت ايراد هست.  اما اينكه آيا روايتهاي داستان بايد باور پذير باشد؟ يا لازم است اتفاقها و رويدادهاي داستان را باور كنيم ؟ اگر چنين است چرا شرح و بيان اتفاقهاي زندگي بايد زيبايي داشته باشد ؟ ما كه اين اتفاقها را ديديم و تويشان هستيم يا بوديم و يا مطمئنا" بسيار شنيديم بنابراين نبايد زياد جالب باشد..داستان هايي چون كوچك و باوركردن ترس ، وجود جن يا مشكلات زرين با پسري كه دوستش دارد يا دختري كه عاشق معلم سپاهي دانش شده و اين عاشقي موجب بي آبرويي مي شود و پدرش براي حفظ آبرو دخترش را يا بايد به دريا بيندازد يا مجبوربه ازدواج با مردي مسن و داراي چند سرعائله كند . خوب كه چي ؟ نويسنده هم اينها را نوشت و من هم خواندم نهايت اينكه آخيش زرين چه بدبخت بود ...طوبا چرا اينطور شد ...؟رخسار ننه ... وجيهه... اما اين روايت پذيري داستان نيست كه من از خواندنش خوشم مي آيد. اين چگونه نوشتن است كه اعجاب مرا برانگيخته مي كند. توجه كنيد مي خوانم ولذت مي برم وقتي به جمله اي مانند اين بر مي خورم : "عروس شانه هاي پيرزن را ماليد رعشه بي امان به دستهاي عروس ريخت ". چه توصيف زيبايي ! "رعشه بي امان به دستهاي عروس ريخت... چين ...چين دامن را جمع كرد و بالا كشيد پا گذاشت توي رود عين اسب نيمه رامي كه دلش جنگل و دويدن و شيهه كشيدن بخواهد ...از آب گذشت هوا ابري بود و آسمان خاكستري دريا مواج و كف دار كاكايي ها يك لحظه آرام نداشتند ماسه هاي ساحل از باران شب پيش خيس و سرد بود گوهر دوكنج پيچه اش را پشت گردنش محكم گره زد پايش را تا جايي كه مي شد توي كتله هاي نيمدارش هل داد ..."يعني چشمهايت را ببند و با گمگمه هاي ذهنت به تصوير بكش و دلهره اي همراه با تآثر و محو در خودت بخوان... ترانه ايست با تصويري به غايت زندگي .من از خواندن اين كتاب با اين سيال ذهن زيبا و اين توصيفهاي اعجاب آنگيز و نوشتار كاملا خوب لذت بردم ، من با خوانش هر جمله دركي همراه با تصوير مي سازم . شايد بگوييد همذات پنداري ميكنم يا اينكه نويسنده با ترفند و حيله مرا به ورطه ی تخيل و او هام برد... مهم نيست من از خواندن اين كتاب خوشم آمد .
ملاحت نیکی:
در ابتدا خیلی دلم می خواست یک نقد تطبیقی مکتوب از کتاب خوب خانم فلاح در مقایسه با عزاداران بیلِ ساعدی نوشته شود ، چون من با خواندن کشور چهاردهم ناخودآگاه به یاد این کتاب افتادم. در حالیکه روستا در عزاداران بیل روستایی هست که مشخصات اقلیم خاصی از ایران را ندارد و می تواند هر جایی و در هر استانی باشد (البته به جز گیلان) . چون مفهوم روستا در گیلان به دلیل فاصله خیلی کوتاه و ارتباط تنگاتنگی که بین شهر و روستا هست، با مفهوم روستا با بیشتر استان ها و نقاط دیگه متفاوت است و با مظاهر شهرنشینی صد رد صد بیگانه نیست.  من فکر می کنم خانم فلاح به خوبی این مشخصه روستایی در گیلان را نشان دادند و همچنین حضور زنان و فاعلیت ان ها را در کتاب فقط نمی شود به زن بودن نویسنده و نگاه زنانه شان ربط داد بلکه از مشخصات اقلیمی منطقه هست. بعد هم در پاسخ به ان عده دوستان که در نقدشان اشاره کردند : به دلیل مشکلات عدیده ای که در جامعه ی امروز دست به گریبان هستیم نوشتن از گذشته توجیهی ندارد، من فکر می کنم این نظر به معنای نفی این واقعیت است که مشکلاتی که با امروز درگیرش هستیم نتیجه اعتقادات و عملکرد گذشته هست و ریشه اش در همین گذشته است. چطور می شود بدون بررسی ریشه به مشکل پرداخت؟ فکر می کنم باید از این گذشته گفته و نوشته شود در مقالات و ادبیات داستانی به ان پرداخته شود.
وحید تفنگچی:   
اسم «کشور چهاردهم» از متن «اَوِستا» استخراج شده. استفاده‌ای که نویسنده٬ از «اَوِستا» می‌کند٬ صرفا تزئینی است؛ مانند قرآن٬ شاهنامه یا دیوان حافظی که بماند روی طاقچه و روی آن را غبار گرفته باشد. در مجموعه هیچ ارجاع دیگری به «اَوِستا» یافت نمی‌شود و هیچ پنجره یا زیرلایه‌ای برای مجموعه نمی‌گشاید؛ انتخاب عنوان دیگری مثل نام همان روستا٬ اصالت بیشتری برای مجموعه ایجاد می‌کرد. درصورتی هم که قصد نویسنده از انتخاب اسم «کشور چهاردهم» برای مجموعه٬ قائل شدن حسابی مجزا برای گیلان٬ به‌عنوان اقلیمی متمایز و ممتاز از بقیه‌ی ایران باشد باز کارکردی نمی‌یابد٬ زیرا همین میزان از انحصار و فردیت برای شخصیت‌ها و زیست‌بوم٬ برای استان‌های دیگر نیز قابل تصور می‌باشد٬ با همین میزان از غنا و تجربه‌های زیست شده.
     الهام فلاح با اندیشه‌ای مسئولانه و دغدغه‌مند٬ سراغ زندگیِ بخشیْ نمونه‌ای از مردمان گیلک در دوره‌ی پیش از انقلاب رفته و نشان داده که آن فضا و تجربه‌های آنها و نحوه‌ی سلوک و مراوده‌ی ایشان با هم را اگر که زیست نکرده ولی انگار از خاطره‌ی خیلی نزدیک حافظه‌ای بیرون کشیده که به گذشته و حال و ذهنیت این بخش نمونه‌ای از گیلک‌ها٬ اشراف دارد؛ از نحوه‌ی پوشش و ظاهر و رنگ‌ها تا مزه‌ها و عطرها٬ خوب دیده و چشیده و بوییده و نگارنده را با استفاده از این حواس٬ در تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی خود همراه کرده؛ پختن کاکا در ابتدای داستان گیس٬ یک نمونه از اجرای رفتار داستانی حواس در متن است؛ اما در شنیدن صدا و ضبط زبان گیلکی٬ انگار پشت دری بسته گوش خوابانده و فقط اسامی جاها و اشیاء و آدم‌ها را به‌جا می‌آورد و اگر این طرز تکلم ابداعی نویسنده را به‌عنوان لحن قلمداد کنیم٬ تازه بحث راوی پیش کشیده می‌شود٬ راوی اگر جنین بچه‌ی صدیقه باشد٬ آن‌همه دانایی و میدان دید را از کجا آورده؟ حتی اگر بگوییم راوی٬ روح کسی است که هنوز نطفه‌اش هم بسته نشده٬ اشراف به ذهن و گذشته‌ی دیگران را چطور بایستی تلقی کرد؟ حتی داستان آخر هم از این دلبخواهی‌های نویسنده٬ محفوظ نمانده؛ جنین داخل شکم٬ هر صدایی را که نویسنده بخواهد می‌شنود و هرکدام را که نخواهد٬ نه؛ جنین بدون آن‌که اقتضائات دنیای متن ایجاب کند و بستر مهیا کرده باشد٬ همه چیز راجع به دنیای بیرون می‌داند٬ یک‌سری چیزها را هم نمی‌داند مثلا الکی می‌ترسد و معلوم نمی‌شود این دایره‌ی دانایی٬ -شخصیت که نمی‌شود گفت٬ فقط دانایی‌ است- که از همه‌چیز آگاه است برای چه باید بترسد؛ راجع به دانایی‌اش هم نمی‌شود توجیه کرد که راجع به همه‌شان٬ صدیقه و فیضی حرف زده‌اند و جنین بدون دیدن آن‌ها را جذب کرده٬ چراکه در این‌ صورت٬ پس از دنیا آمدن نیز بایست همان‌ها را بداند و حتی تکلم کند و این مسئله٬ حقیقت‌مانندی را مختل می‌کند.
     از همه‌‌ی این حرف‌ها گذشته٬ سطر آخر هم اگر بخواهد بگوید که راوی همه‌ی داستان‌ها خود نویسنده بوده باز هم به او جواز حضور در متن را نمی‌دهد٬ به هر حال خودبسندگی اثر از میان رفته و خواننده٬ خالق این جهان ساختگی و نه ساختارمند بلکه مصنوعی را بیرون از دنیای متن به‌جا آورده است. بنابراین رسم‌الخط ابداعی نویسنده برای روایت را نمی‌شود به لحن تعبیر کرد؛ لحن معلول پیچیدگی‌هایی است که از روان و ذهنیت شخصیت زیسته در دنیای متن بر‌می‌‌خیزد؛ راوی بایست فارسی را با زبان معیار به کار برد اگر نه٬ نویسنده‌اش را از نویسنده‌ای شهری به سطح نویسنده‌ای شهرستانی تنزل می‌دهد. جای آن‌که نویسنده با زاویه‌دید راوی اول‌شخص٬ در زمان حال بایستد و با دستاویزی این شخصیت‌ها را احضار کند و با رسم‌الخط مجموعه‌ی حاضر٬ آن‌ها را به یاد ‌آورد٬ با زاویه‌دید سوم‌شخص و به ازای خودش –خود نویسنده- به آن‌ها نزدیک شده و در انسجام و خودبسندگی جهان متن٬ اخلال ایجاد می‌کند.
        نویسنده بدون آن‌که یک نفر از اهالی کشور چهاردهم را انتخاب کند و روایت همان یک نفر را لحظه به لحظه پیش ببرد تا به آهستگی برای خواننده٬ آشنا و مهم بشود٬ به زیرلایه‌های دیگری برای روایت و عمیق شدن شخصیت٬ راه نمی‌برد. راوی از زمان رویداد فاصله می‌گیرد تا به‌جای اجرا کردن٬ تعریف کند؛ درواقع هرجا که نمی‌تواند روایت را لحظه به لحظه اجرا کند با گریزی به جلو روایت را می‌کُشد و چیزی که اتفاق افتاده و از سر شخصیت‌ها گذشته را بدون جزئیات٬ واگویه و تعریف می‌کند. سوم‌شخصی که فعلا توی جهان داستان حضور ندارد٬ هرجای روایت را که بخواهد تعریف می‌کند٬ زمان را رج می‌زند٬ کاری به ایجاب روایت ندارد و نسبت به شخصیت‌ها٬ بی‌طرف نیست؛ راوی زمانی می‌تواند بی‌طرفی را نسبت به وقایع و شخصیت‌ها مراعات نکند که به ازای شخصیت اصلی داستان٬ روایت را اجرا بکند؛ منتها به عنوان نمونه در داستان گوهر٬ میدان دید راوی محدود به گوهر نمی‌شود و راوی به‌طور مشخص فقط همدلی‌اش را نثار گوهر می‌کند اما به لحاظ فنی٬ دارد قصه‌اش را می‌گوید و کاری به گوهر ندارد.
     نویسنده خواسته یک جغرافیای ادبی خلق کند٬ اما آدرس واقعی می‌دهد؛ مشکل زمانی پیدا می‌شود که شخصیت‌های این جغرافیای ادبی مطابق مابه‌ازاهای واقعی‌شان زیست می‌کنند اما طوری با هم حرف می‌زنند که انگار بخواهند ادای زبان آن جغرافیای واقعی را دربیاورند. اگر قصد بازسازی ادبی اقلیمی مد نظر باشد٬ بایست مواجهه‌ای با واقعیت جغرافیایی که اقلیم مورد نظر در آن وجود دارد اتفاق بیفتد؛ در غیر این صورت٬ برخوردی سهل‌انگارانه‌ شده و گوشه‌ی معتنابهی از شخصیت‌پردازی٬ مغفول می‌ماند. حتی اگر این زبان مجعول که گیلکی نیست و نویسنده لهجه‌ی گیلکی بهش داده٬ به قصد جلب بیشینه‌ی مخاطب باشد٬ عذریست بدتر از گناه؛ یعنی ادبیات در وسوسه‌ی ارتباط گرفتن با مخاطب٬ خود را محدود کرده و برای راحت خوانده شدن٬ دست و پای خلاقیت خود را بسته و جلوی ضبط درست زبان٬ می‌ایستد. به زعم نگارنده مجموعه‌ی حاضر٬ ذبح جاه‌طلبی نویسنده‌اش به‌خاطر جلب گستره‌ی عام‌تر و بیشتری از مخاطب شده.
روشن نیست که چرا راوی در زمان حال ایستاده و گذشته را روایت می‌کند؛ با چه دستاویزی به گذشته رفته؟ کمااینکه می‌شد همان زمان را با فعل‌های زمان حال٬ روایت بکند؛ اما همه چیز را در گذشته باقی می‌گذارد و این فاصله‌ی زمان روایت تا زمانی که راوی ایستاده٬ طی نمی‌شود. در داستان فیولن‌چی که راوی هنوز در دنیای متن٬ حضور ندارد٬ چطور می‌تواند شخصیت‌ها را خوب و بد کند و مداخله‌گرانه بگوید: «نه این‌که سرور٬ کاری باشد٬ اما از هیچ بهتر بود»؟ یا از گذشته‌شان اطلاعات تزریق بکند به داستان که: «گل‌خندان و سرور٬ آب‌شان به یک جو نمی‌رفت.» درواقع٬ راوی جایگاه خدایگانی و نامحسوس خود را ترک کرده و روی زمین داستان هبوط می‌کند و این ساده‌انگاری٬ فقط نازل کردن و پایین آوردن جایگاه راوی سوم‌شخص نیست بلکه شان داستان خود را نیز تا سطح «نَقل»٬ فرو می‌کاهد؛ یعنی نقالی داریم که همه‌چیز را از گذشته و حال همه‌ی شخصیت‌ها می‌داند و به اختیار٬ در زمانْ چین‌خوردگی به وجود می‌آورد فقط به این دلیل که حضور خودش را با صدای بلند اعلام کند؛ مگر آن‌که بگوییم از به پیش بردن خود به خودی وقایع در زمان رویداد٬ ناتوان است یا این‌که نخواسته وقایع به اختیار خود٬ پیش بروند و سرنوشت محتوم آن‌ها را خود – بخوانید نویسنده – پیشاپیش معین کرده و می‌دانیم شخصیت‌هایی که پیش از نگاشته شدن در ذهن نویسنده ساخته شده باشند٬ روی کاغذ مجال تجلی پیدا نمی‌کنند چرا که می‌بایست همان رفتارهایی که نویسنده از پیش برایشان تصور کرده را بروز بدهند.

عکس از منوچهر بهدانی




 

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 842
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9178
بازدیدکنندگان در ماه : 40378
بازدیدکنندگان در سال : 476153
کل بازدیدکنندگان : 1405747
کاربران آنلاین : 58