گزارش جلسۀ نقد وبررسی رمان "روایت دیگری هم دارد" از حسن فرهنگ‌فر



جلسۀ نقد وبررسی رمان "روایت دیگری هم دارد" از حسن فرهنگ‌فر با حضورنویسنده وجمعی از نویسندگان وعلاقه مندان ادبیات داستانی عصرروزسه شنبه 20 بهمن 94 درخانه فرهنگ گیلان انجام شد.دراین جلسه ابتدا نویسنده بخش هایی از کتاب را خواند، سپس حاضرین نقطه ونظرات خود را درمورد رمان "روایت دیگری هم دارد" بیان کردند.
شاهپور بوبرد:
ادبیات به نظرم مثل فردیت آدمی پیچیده است. پیچیدگی روحی. آنگاه وقتی به ادبیات روی می آوریم. به دنبال ساده کردن این  دنیای روحی که پیچیدگی اش آزارمان می دهد می باشیم. و این کار آسانی نیست. منظورم ساده کردنش.
داستان نویس روح سر در کلافش را با جزُ جُز کردنش و نظام بخشیدنش لحظه ای به وحدت درونی می رساند. و این تا دوره ای چون مورفین آرامش می کند. تا زمانی که تاثیرش از میان برود و سرگشتگی ش باز از نو با رنج بی پایانش سربرسد با سرخوشی موقتِ دوره اییِ بی پایان. هنرمند نمی تواند گوشه ای بایستد تا مرگ به سراغش بیاید. اگرمجبورباشد حتی بر مرگ پیشدستی می زند.
نویسنده ای که می خواهد برای افتخاربنویسد به آن نمی رسد. وقتی نرسد مهاجم می شود. با دنیا در ستیز است.
وقتی برای خودش بنویسد, صادقانه وباعریانی درونی خودش، به وجد می آید و چون کودکی که نقاشی کشیده باشد آن را به رخ همه می کشد. چاپ اثر جز این نیست که آنچه را از درونت ریشه دوانده است به رخ بکشی . فرهنگ فرعزیزبرای خودش می نویسد. با همان حس و‌حال زیستی و عریانی خودش و به دور از تکلف.
داستانهای که از او خوانده ام.عمیقا بن مایه های عاطفی دارند. و تاثیر گذارند. "روایت دیگری هم دارد". گرچه از ساخت زبانی پیچیده تری نسبت به دیگر اثرش  "ما زود بزرگ شدیم". بر خوردار است. و در اینجا عواطف و احساسات را چنان تکه تکه می کند که تا اندازه ای از متن ترا دور نگه میدارد ، ولی این ضعف نیست لااقل با پخش کردن آن احساسات مخاطب را هم در تناقض نگه می دارد. تا اندیشه کند.و تکه هایی از آن را خود چیدمان کند. رفت و برگشت‌های ذهنی ای داستان مخاطب را مجبور به مکث می کند. اگرچه این شیوه در اینجا خواندن اثررا کند پیش می برد ،ولی باید با حوصله و صبر پیش رفت. شاید اگر یکبار دیگر خوانده شود. بتوانی به آسانی روایت را در ذهن بچینی. اگر مخاطب بتواند چنین زحمتی به خود بدهد؟  این اتفاق را به فرهنگ فر عزیز تبریک می گویم. که خود را مجبور به روایت داستان گویی اثر قبلی ش نمی کند و شاید به همین دلیل هست این داستان روایت دیگری هم دارد. 

مانیا ثنایی:
امیدوارم نویسنده روایت دیگر را هم بنویسد .چون در این روایت من خواننده همچون راوی داستان سرگردان شدم.راوی داستان آقای زمانی دوبار بازجویی سیاسی شده،سیاسی بوده یا نبوده؟
کنش سیاسی وروشنفکری از راوی،فضای زندان،حرفهاورفتارزندانیان دیده نمیشود.
بیشتر صفحه های رمان را فضای زندان پر کرده.دیالوگهای پیش پا افتاده ومعمول زندانیان.
اگر بگوییم داستان سیال ذهن است و نویسنده می‌خواسته از انباشته شدن خاطرات رهایی یابد،در این مورد موفق بوده وبه خوبی توانسته از خاطرات پراکنده ذهن وروان پریشی هایش داستان بسازد.
چگونه متهمی که محکوم به شلاق خوردن است واو را می‌برند برای اجرای حکم میتواند به آبدارخانه برود دستور چای بدهد؟تا جایی که من دیده وشاهد بوده ام متهم محکوم به شلاق ویا....تحت الحفظ است نه آزاد وول.
همه محکوم به مجازات هستند وهیچکس نمیداند چرا؟ جالب بود
بوی تعفن که فقط مشام راوی را آزار می‌دهد نشان از فضا ومحیط متعفن پیرامون آقای زمانی ،راوی داستان دارد فضایی مردانه آلوده، کثیف که هیچکس به خاطر ارزشها عقاید وآرمانهایش محکوم نمیشود. نه انسان شرافتمندی وجود دارد نه فرهیخته ای!!!هرکس را که زندانی می‌کنند ،شلاق می‌زنند ،هرزه قمار باز کلاهبردارودون پایه است.جامعه ای تهی از معیار ارزشها.
بیش از پنجاه اسم در داستان آمده که فقط تعداد انگشت شماری در داستان نقش داشتند.
آقای زمانی متاهل ومتعهد که به گمان خودش دچار اختگی شده راهی نا کجا اباد میشود تا به خودش ثابت کند مردانگی ونرینه بودنش را.
وبا به یاد آوردن کرم کدوهایی که بچه ها از مقعد خود بیرون می‌کشیدند وبه گوشه میز می‌مالیدند.
همه زنهای ذهن راوی به جزمستان خال داشتند که تکرار خال می‌تواند لکه سیاهی باشد نشان از آلوده بودن همه زنهای سرزمینی که درآن زیست می‌کرد.
ابتدا گمان کردم داستان سیاسی می‌خوانم ،سیاسی نبود.نباشد.داستان جذاب دیگری؟ آنهم نبود. پس چه بود؟ ومن چرا خواندم؟ آیا خاطره این کتاب مانند صدها کتابی که به شیوه مدرن خوانده ام در ذهن من میماند؟ نه . به امید روایتی دیگر...

مرسده کسروی:
راوی این رمان از زبان اول شخص در حال روایت تکه پاره هایی از خاطرات خود است که از فیلتر ذهن راوی به تناسب تداعی های مختلف می گذرند. تا فصل چهارم روایت به صورت تک گویی بیرونی – احیانا خطاب به دکتر روان شناس –  و بعد از آن به صورت اول شخص بیان می شود. مرد میان سال راوی داستان از خلال روایت سرگذشت خود سعی دارد با سرگشتگی درون کنار بیاید که این تلاش تا پایان داستان ادامه دارد و گویا به نتیجه هم نمی رسد. در داستان شخصیت های زیادی ورود می کنند، از مادر راوی و همسرش و سه فرزندش تا آدم های زندان و همسایه ها اما راوی به هیچ کدام به تامل نمی پردازد. شاید بشود گفت مهم ترین و پررنگ ترین آدم داستان بعد از راوی همسر او و زن خال دار هستند که هیچ کدام در داستان به شخصیت های فرارونده از شخصیت راوی بدل نمی شوند. علت این که چرا تا فصل چهارم راوی در حال واگویی احوالات خود با دکتر روان شناس است و بعد ناگهان زاویه ی دید به اول شخص تغییر می کند، مشخص نیست. رفت و برگشت های ذهن راوی به مقاطع مختلفی از گذشته آن چنان سریع و بدون خط و ربط مشخص اتفاق می افتد که گاهی تبدیل به دردل یا خاطره نگاری می شود.
نقطه ی قوت داستان زبان پاکیزه و روان داستان است و توصیف های نویی که جابه‌جا مخاطب را شگفت زده می کند.
مرد میان سالی که پس از یک تجربه ی ناموفق سیاسی و مکافات زندان آن قدر به روزمرگی زندگی با زن و سه فرزند و تامین معیشت خانواده مشغول می شود که در اوج استیصال رو به بنگ می آوردو در دامی ناخواسته گرفتار می شود. به جرم عمل خلاف اخلاق به زندان می افتد و شلاق می خورد و وقتی آزاد می شود همه چیز خود را از دست رفته می بیند. راوی خود را مجبور به تبعید از زادگاه و هجرت به تهران شلوغ می کند. از روان شناس کمک می خواهد و رو به روابط با فواحش خیابانی می آورد اما هیچ کدام به او در به دست آوردن آرامش کمکی نمی کند.
به نظر می رسد راوی سعی دارد با ذکر یک سری یادآوری ها این طرح را به مخاطب عرضه کند اما چفت و بست ها میان رفت و برگشت های ذهنی ضعیف عمل می کنند و مخاطب پاسخ بسیاری از سوال های خود را نمی گیرد.
المان خارش که در داستان به عنوان نمادی از روزمرگی استفاده شده بسیار غلو شده به کار گرفته شده است و به علت تکرار زیاد کارکرد خود را در نیمه های راه داستان از دست داده است.

منوچهربهدانی:

يك هنرمند از دردهاي اجتماعي آنچنان زجر مي كشد كه آدم معمولي نمي كشد حال اين هنرمند شاعر موسيقي دان يا نويسنده باشد  (نقل قول از نويسنده )
نويسند ه آوازپرنده را كه همه صدايش را به يا كريم مي شناسند، جور ديگر مي شنود.اين همان تفاوت است بين يك آدم معمولي و يك هنرمند . آوازها،  اتفاقها،  پديده ها و رويدادها براي يك هنرمند هميشه متفاوت است تا براي ديگران .همانطور كه شعله هاي سوزاندن كتاب  با ديگر شعله ها فرق دارد .همانطور كه عاشقانه ديدن هنرمند با ديگران فرق دارد .همانطور كه نظاره كردن يك هنرمند به مسائل  اجتماعي فرهنگي مدني .يك جامعه متفاوت است. چقدر فرق است بين دادگاهي كه متهم يك آزاد انديش است با دادگاهي كه متهم يك سرخورده. آنجا با غرور و صلابت دفاع مي كند و در جايي ديگربا شرم و خجالت همراه با خارش تن سر فرود مي آورد تا  همه چيز را اعتراف كند .ونكته بسيار مهم تفاوتي است بين هنرمندي كه خوب مي بيند، بد بيان مي كند  و هنرمندي كه هم خوب مي بيند و هم خوب بيان مي كند .
انسان  همانگونه كه مي تواند در اوج باشد و شرافت ،همانگونه نيز مي تواند در خفت باشد و حماقت . كتاب "روايت  ديگري هم دارد" را من ازاين منظر نگاه مي كنم،كه  انسانها روايتهاي مختلفي دارند و اين روايتها جدا از شرايطي نيست كه در آن زندگي مي كنند .درجامعه اي كه نگرش بالنده تاواني سخت دارد ،موجب سرخوردگي و تهي شدن شخصيت افراد آن اجتماع مي گردد.
نويسنده كاملا" به حرفه نويسنده گي آشنايي دارد . بي شك مي توان  گفت  يك حرفه اي به شمار مي آيد. نويسنده اززبان شخصيت اصلي با زاويه ديداول شخص ودروني وپاره اي اوقات ازمن گويي  براي نوشتن استفاده كرده است . خودش حضور دارد و به بيان احساس اتفاقهايي كه برايش روي داده  مي پردازد وهمچنين برخي اتفاقها را كه ناظر بود شرح مي دهد. روايتها يك دست نيست بخشي پراكنده گوييها هم به چشم مي خورد. شايد دوره شيرين روايتهاي يكدست داستاني با ساختارهاي ساده وتم هاي رئاليستي يا رمانتيسم گذشته به قول بالزا ك درابتداي داستان بابا گوريو كه مي گويد تويي كه  داستان را مي خواني. تويي كه مي نشيني روي مبل راحت و لميده داستان رنجها را مي خواني . البته  بايد توجه داشت نقل روايت اگر خاطره گويي باشد. نمي تواند خطي و يكدست باشد.  چون خاطره ها اساسا" پراكنده هستند و هيچ كس نمي تواند يكدست روايت كند .در هر صورت  اينگونه كتاب ها را نمي شود روي مبل لميد و يكباربخواني و بروي پي كارت .نه بايد با دقت بخواني شخصيتهاي داستان همه واقعي هستند . براي ما بسيار آشنايند و خواننده مي تواند با اتفاقها و شخصيتهاي داستان همزاد پنداري كند.

وحید تفنگچی:
نویسنده برای رمان٬ زاویه‌دید یادداشت‌گونه را انتخاب کرده بدون آن که گیرنده‌ی یادداشت‌هایش را معرفی کند٬ ولی از لحن تخاطبی‌‌اش برمی‌آید که برای شخصیتی منفرد می‌نویسدواین‌که نمی‌تواند خواننده‌های متکثر این رمان را به‌عنوان مخاطب خود قرار بدهد یا هر یابنده‌ی این پاره‌نوشته‌ها را؛ زیرا برای خواننده‌ای که از او تقاضای تعریف کردن چیزی را نکرده٬ نمی‌تواند بنویسد: «باشد٬ می‌گویم». کلمه‌ی باشد را برای چه آورده؟ غیر از این است که این کلمه فقط در جواب اصرار کسی برای تعریف کردن یا نوشتن چیزی ذکر شده و راوی پس از قدری امتناع٬ بعد از آن که دیگر نتوانسته خودداری کند از گفتن٬ شروع کرده به یادداشت‌نویسی؟ پس هرچه باشد٬ هنوز اثر در حیطه‌ی رمان مدرن باقی مانده و راوی با نویسنده و همچنین گیرنده‌ی آن یادداشت‌ها با خواننده‌ی اثر٬ خلط نشده است. این‌که نگارنده اصرار دارد برای یادداشت‌های رمان٬ مخاطبی خارج از متن٬ متصور نباشد٬ تنها به این دلیل است که می‌خواهد دنیای مخلوق نویسنده را جهانی واقعی بیانگارد که بدون مخاطب هم کار خودش را به انجام می‌رساند و قائم به ذات خودش باشد اما زمانی که هنرمند برای خودش مخاطب جستجو می‌کند یعنی که می‌خواهد نمایش بدهد و ادای واقعی بودن دربیاورد٬ چرا که جهان واقعی و لحظه‌های خصوصی آدم‌ها نیز تماشاگری ندارند. حتی گمان نمی‌رود که نویسنده خواسته باشد که فاصله‌گذاری کند چرا که تا انتهای متن٬ به خواننده‌ی اثر اشاره‌ای نشده.
     نویسنده با دستاویز زاویه‌دید یادداشت‌گونه برای نماندن در زمان حال روایت توجیه می‌یابد و از پرداخت مکان و جزئیات موثر در فضا٬ صرف نظر می‌کند. نهایتا همه چیز در حد واگویه باقی می‌ماند و جز تخیلات راوی با چیز دیگری سروکار نداریم؛ یعنی چیزی که واقعی باشد مثل مکان و ظاهر آدم‌ها و خواننده بتواند شخصیت‌ها را آن‌میان جا بدهد و تصور محسوسی از آن‌ها پیدا کند.‌ وقتی بنا به تعریف کردن باشد٬ اصل کنش‌ها و دیالوگ‌ها٬ همان‌طور که واقع شده‌اند٬ بیان نمی‌شوند و همان‌طور که جزئیات روابط علی-معلولی در اثر گذشت زمان٬ محو می‌شوند٬ منطق ماجراها و برخورد آدم‌ها نیز لزومی به تشریح و ارائه‌ی جزء‌به‌جزء پیدا نمی‌کند و راوی از آن‌جا که با وضعیتی که شرح می‌دهد٬ درگیر نیست و روایت را لحظه به لحظه پیش نمی‌برد٬ همان‌طور سردستی و بدون سببیت٬ هرچه به ذهنش می‌رسد را بازگو می‌کند. لزوم ایستادن در زمان حال و جزئیات موثر را موبه‌مو بیان کردن برای همین‌هاست که خواننده با روایت٬ درگیر بشود و چیزیی را که برای راوی اتفاق افتاده٬ جدی بگیرد. اما راوی این رمان٬ سهل‌انگارانه فقط خطوط پررنگی که از گذشته به یادش مانده را طرح می‌زند و ضربان روایت را از آن می‌گیرد؛ چیزی که به خواننده می‌رسد٬ کالبد بی‌جان خاطره‌هاست.
     راوی تداعی آزاد دارد یعنی معلوم نیست محورهای طولی روایت چطور پیش کشیده می‌شوند؛ هرچه را که بخواهد می‌گوید و از هرچه که نخواهد بگوید٬ شانه خالی می‌کند؛ درحالی که می‌بایست هر محور٬ محور بعدی را پیش بکشد و به ایجاب روایت٬ مطرح بشوند.
     گذشته از همه‌ی این حرف‌ها٬ مخاطب زاویه‌دید یادداشت‌گونه باید معین باشد؛ یعنی در خلال پیش‌برد روایت مشخص بشود چطور شده این مخاطب که هویت معلومی دارد و به خواننده شناسانده شده٬ روبروی راوی قرار گرفته و به کدام انگیزه‌ی متعینی که روایت ایجاب کرده٬ روایت این رمان را از راوی مطالبه می‌کند. حتی خودآگاهی نویسنده‌ی این شیوه ازروایت به قدری است که تنها به دادن جواب‌هایی که مخاطب نامحسوس از او انتظار دارد بسنده می‌کند و چیزهای دیگری را که ولو بالقوه جزء محفوظات آن راوی باشد اما بی‌ارتباط به پاسخ آن مخاطب مشخص٬ جز به اشاره و با واسطه‌ی جزئیاتی مربوط به مسائل اصلی٬ ناگفته می‌گذارد. در مورد رمان حاضر مشخص نمی‌شود که مخاطب می‌خواهد کدام ماجرا را بشنود٬ زندان٬ کودکی راوی٬ عاشق شدن او و یا زندگی خصوصی وخانوادگی‌اش را. درواقع خلاء اصلی٬ فقدان شخصیتی است که بتواند مخاطب همه‌ی دقایق محرمانه‌ی راوی و غیر از آن باشد.

سعید تغابنی: 
كتاب با طرح روي جلدِ وارونه زندان افتتاح مي شود و با عبارت (( باشد ، مي گويم )) راوي داستان – آقاي زماني – آغاز مي شود كه گويا عنوان كتاب در ابتدا قرار بود تحت همين عبارت (( باشد ، مي گويم )) باشد كه لابد بعداً به ((روايت ديگري هم دارد )) تغيير نام يافت .
كتاب در حدود 183 صفحه تلاش مي كند ما را با آقاي زماني آشنا سازد تا از آن طريق برايمان ادبيات زندان – چه قبل و چه پس از انقلاب – و ادبيات جامعه شهري پس از انقلاب را در روايتي لابد ديگر ، مثل طرح روي جلدِ آن بازگو كُند .
در طول اين 183 صفحه آقاي مهرداد زماني كه در دوران پس از انقلاب نيز به زندان افتاده ( البته آن كجا و اين كجا ؟!) ، در زندان خاطرات خود را مي نويسد و به مستان ( خانمش ) پس از آزاد شدن مي دهد كه : (( هرچه به سرم اومده اين تو نوشته ام )) ص 106 . باري در يادداشت هايش شرح مي دهد كه او روشنفكر بوده ( قبل از انقلاب ) ، مثلاً چپ هم بوده ، در رژيم شاه زنداني كشيده حالا يك فرهنگي پاكسازي شده پس از انقلاب است كه در حال حاضر به چيزي جز زن ، مشروب و ترياك انديشه ديگري در سر ندارد ؛ و بيشتر از همه البتّه زن : (( همه تلاشم اين بود مطمئن شوم كه اخته نيستم . حالا ديگر مطمئن شده بودم ... يادم نمي آيد چندمين نفر بوده است .)) ص 176
داستان حكايت روشنفكر اخته اي است كه به طور موازي آقاي زماني را در زندان هاي شاه و جمهوري اسلامي نشان مي دهد.اگرچه داستان در خصوص ادبيات زندان - قبل و بعد از انقلاب - و ادبيات جامعه شهري پس از انقلاب است ، امّا ما چيزي از زندان شاه نمي بينيم و حتي از چپ بودن آقاي زماني چيز زيادي نمي دانيم و هيچ عمل اجتماعي اي ازش نمي بينيم . فقط مي دانيم كه چپ بوده است ، زنداني كشيده ، سرباز صفر بوده و تنها حركت اجتماعي يكي يادي است از اينكه در روستا مانع تاخت و تاز رئيس پاسگاه شده و يكبار هم (( رساندن صد نسخه برگهاي استنسل شده به دكه روزنامه فروشي در ميدان صيقلان رشت )) ص 39
فرهنگ فر برعكس براهني كه در رمانهاي زندان اش روشنفكرها را به دودسته موجه و غير موجه تقسيم مي كرد ايشان همه را از قماش هم مي داند : (( كسي كه شلاق مي زد چهره وحشتناكي نداشت . آدم معمولي بود. شايد بارها او را ديده بودم . شايد هم كلاس بوديم . يك وقتي . شايد بارها برايش دل سوزانده بودم. يا اوبراي من . شايد همين حالا دخترش با عسلم دريك مدرسه روي يك نيمكت درس مي خواند. )) ص 137
امّا در اين تشابه و اين آدم ها دو نوع شلاق مي زدند يك دسته شلاق مي زدند به قول مستان به الواطها و يك دسته مثل آقاي زماني به گونه اي ديگر : (( ... از ذهنم گذشته بود كه شلاق بردارم و بنوازم بر تنِ ظريفِ ستاره ... بنوازم بر پشتش ... و با شلاق بنوازم بر تنِ مثلِ برفش و او به خود بپيچد مثل مار )) صص 175-174-173
و حالا تصوير آقاي فرهنگ فر از سرزمين اش را بشنويم : (( من هم مثل يكي از اين همه جسد هايي كه هر روز تو گوشه و كنارِ همين تهران ، زير پل ، كنار اتوبان و صدها جاي ديگر پيدا مي شود و هرگز هم شناسايي نمي شوند )) صص 181-180
چه بر اين انسان گذشته ؟ آقاي زماني در زندان شاهي مي گويد : (( ... هيچ واهمه اي نداشتم . سرم را راست گرفته بودم ... ابايي نداشتم كه در محوطه دادگاه كسي مرا ببيند . )) و همو در زندان بعد از انقلاب مي گويد : (( ... خودم را به سربازي كه پرونده ها را در دستِ راست گرفته بود و من با دستبد به دستِ ديگرش بسته بودم مي چسباندم و كاملاً چسبيده به او حركت مي كردم تا حلقه دستبد را كسي نبيند و سرم پائين بود . )) ص 130
ضمن يادآوري اين نكته كه آقاي فرهنگ فر با قلم شيواي خود در ترسيم چهره ها و ماجراهاي باور نكردني ، صادقانه و عيني ، ادبيات زندان و ادبيات جامعه شهري معاصر موفق عمل كرده و با چشم پوشي از برخي اغلاط چاپي و املايي ، همانگونه كه با شاملو آغاز كرديم اين وجيزه را با حرفهايي از نيما به پايان مي بريم :
رضا براهنی در مقاله نيما يوشيج و تاريخ مي گويد : (( بدين ترتيب نيما به ما هشدار مي دهد كه جهل توده ها شما را از كوره بدر نكند . اعتراض و عِتاب آنان ، پيروي آنان از كوران ديگر ، كه ممكن است حتي به قيمت جانِ شما هم تمام بشود نبايد شما را مجبور به خالي كردن ميدان بكند . هنر در اين است كه انسان به توده ها در زماني خدمت كند كه آنان قدر خدمت را نمي توانند بگذارند. ))
رضا مدبرنیا:
رمان را با ذهنيت گمگمه‌هاي برف از همين نويسنده شروع به خواندن كردم ولي هرچه جلو رفتم اثري از اين ذهنيت در داستان فوق‌الذكر نيافتم، رُمان در 39 بخش طراحي شده، با نگاهي به پشت جلد رُمان كه دو نوع زندان به تصوير كشيده را نشان مي‌دهد، زندان وارونه و زنداني كه وارونه نيست، رمان كلاً بر اين دو تصوير جلد روايت مي‌شود، و متأسفانه وجه وارونگي زندان در رمان بر وجه زندان كه وارونه نيست غالب مي‌باشد و روايت براساس اين وجه غالب شكل مي‌گيرد، و اگر نبود بخش 39 رمان كه زيباترين بخش داستان مي‌باشد كه به رمان غنا بخشيده چيزي براي گفتن دارد، و آن را قابل اعتنا كرده است، در غير اين صورت معلوم نبود چرا داستان نوشته شده، زيرا نويسنده در روان‌كاوي روح زمانه خود موفق نبوده.
قهرمان داستان، آقاي زماني كه معلمي پاك‌سازي شده و به نوع برگشت از اعتقادات گذشته و صعود به زندگي روزمره آن هم از نوع لمپني، نه يدي و سامان‌ده، روايت مي‌گردد، و اين روايت در واقع گزارش‌گر زندگي روزمره است، نه كاشف موقعيت‌هاي نو و ناآشنا از دل زندگي روزمره، در اين نوع روايت بازنمايي ادبيات داستاني در دستور كار قرار دارد نه خلق امر نو، ولي ادبيات كشف جهاني تازه است و ارائه اين جهان به مخاطب، جهاني كه بايد باشد نه جهاني كه هست، زيرا هيچ چيز به اندازه وضعيت تثبيت شده وحشتناك نيست. و داستان‌هاي خوب كه اغلب در نقطه بحران شكل مي‌گيرند، يعني با ورود در تازه و شگفت در زندگي تثبيت شده در غالب شي‌ء، يا اتفاق، يا انسان، گسيختگي در وضعيت تثبيت شده به وجود مي‌آورد.
چخوف كاشف موقعيت عالي و نو در دل زندگي روزمره است. او را رهبر انقلاب اكبر 1917 نيز دانسته‌اند، هر چند او در سال 1904 در 44 سالگي درگذشت اما در آثارش و مشخصاً در (باغ آلبالو) فروپاشيدگي جامعه روسيه در آستانه انقلاب را نشان مي‌دهد، او در اين كشف استادي بي‌نظير و چيره‌دست مي‌باشد، نويسنده‌اي است كه از دل زندگي روزمره و ملال اين زند بزرگ‌ترين موقعيت‌هاي تراژدي، و كميك خلق كرده است، فشردگي، ايجاز، و اتخاذ روايتي مبتني بر امور عيني يكي از ويژگي‌هاي اصلي داستان‌هاي چخوب است.
فضاي رمان پر است از برزخ، معلوم نيست برزخ فضاي حاكم كه بر روابط انساني در اين رمان، حاكم است مانند ترس، تنهايي، سرخوردگي، فروپاشي باورها، و اعتقادات ديرينه شخصيت‌هاي اين داستان از كجا آمده، آيا از زيست آدم‌هاي قصه است يا منشا قدسي دارد.فضاي رمان پر است از برزخ، معلوم نيست برزخ فضاي حاكم كه بر روابط انساني در اين رمان، حاكم است مانند ترس، تنهايي، سرخوردگي، فروپاشي باورها، و اعتقادات ديرينه شخصيت‌هاي اين داستان از كجا آمده، آيا از زيست آدم‌هاي قصه است يا منشا قدسي دارد.
مطلبم را با گفتاري از كتاب اورهان پاموك نويسنده ترك تبار در كتابي به نام رنگ‌هاي زندگي، از انتشارات نشر اختران – ترجمه علي‌رضا سليماني به پايان مي‌برم پاموك مي‌گويد، ادبيات مي‌كوشد با سياست خود از مرزهاي ممنوعه عبور كند و بزرگ‌ترين كل را بسازد تنها در اين صورت است كه به نظر وي رمان از بيشترين عمق برخوردار خواهد بود، همان كاري كه نويسنده فقط در بخش 39 كتاب انجام داد، و زيبائي زندگي را وقتي كه ابرها از تكه تكه بزرگتر شدند ارائه داد.

گزارش از:نرگس مقدسیان
عکس از: منوچهر بهدانی










ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 848
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9184
بازدیدکنندگان در ماه : 40384
بازدیدکنندگان در سال : 476159
کل بازدیدکنندگان : 1405753
کاربران آنلاین : 64