گزارش جلسۀ نقد و بررسی "پیراهن قرمزی" نوشتۀ محمود بدرطالعی

جلسۀ نقدو بررسی "پیراهن قرمزی" نوشتۀ محمود بدر طالعی روز سه شنبه 28 اردیبهشت با حضورجمعی ازنویسندگان ودوست داران ادبیات داستانی درخانه فرهنگ گیلان برگزارشد. دراین جلسه که اجرای ان را ربابه کریمی به  عهده داشت، ابتدا نویسنده بخش هایی از"پیراهن قرمزی" را خواند سپس کتاب مورد بررس، بحث وگفتگوقرارگرفت.

شاهپوربوبرد:
بدرطلعی نویسنده ی شناخته شده ای است. چه بخواهیم چه نخواهیم نویسنده ی گیلانی تثبیت شده ای است ومن بسیاری از اثارشان را خوانده ام .بحث زبان درادبیات داستانی یکی از ویژیگیهای مهم و از مهمترین مقوله هایست که درآن وحدت نظری وجودندارد. اینکه زبان چیست؟ در حوزه های مختلف زبانشناسی می توان به یک اجماع رسید. اما درمورد زبان ادبیات نمیشود به یک اجماع ووحدت رسید واختلاف نظر زیاد وجوددارد.تمامی نظریه های اجتماعی وفلسفی به گونه ای هستند که برای اثبات خودشان وارد ادبیات می شوند و ان را به نقد می کشند ، درحوزه ی هرمونتیک وپدیدارشناسی...تفاوت زبان نویسندگان  از تفاوت دراندیشه  ،مطا‌لعات وتجربه ی زیستی انها ناشی میشود.از خواندن "پیراهن قرمزی" سوالاتی برایم مطرح شد که طرح این سوالات می تواند نصف جواب هایم باشد.
این که تم اصلی داستان چیست؟ ایا تم اصلی داستان درروایت پیشبرنده است؟ایا خرده روایت ها کمکی به پیشبرد فضای داستان می کنند؟ایا شخصیت های داستانی نشان داده می شوند؟ ایا پرش های روایتی کمکی به داستان می کند؟آیا پرش های زاویه دید داستان را مدرن می کنند؟آیا دغدغه های نویسنده برمخاطب تاثیر می گذارد؟
گاهی نویسنده خطر می کند می خواهد با توسل به پرش های زاویه دید شکل مدرنی به کار بدهد اما این درمورد بعضی ازرمانها جواب نمی دهد. خرده روایت ها ارتباطی با روایت اصلی ندارند و دغدغه ای هم  درداستان مطرح نیست .واگر نام "پیراهن قرمزی روی کتاب است  انتظار می رود یک رابطه ی عاطفی واحساسی محکم  به گذشته برقرارشود واحساس مخاطب را انگولک کند.
درپایان بگویم از اینکه  خود نوشتن برای نویسنده دغدغه هست ازاین منظر برایم قابل تحسین است  همچنین زبان داستان که خیلی راحت و سلیس است.

وحید تفنگچی:
  قدسی برگ‌های زرد شمعدانی٬ اقاقیا و مگنولیا را می‌چیند و گوشه‌ای جمع می‌کند؛ فرخ صدای دریا و حرکت تریلی‌ها و اتوبوس‌ها و سواری‌ها را می‌شنود. رابطه‌ی قدسی با گلدان سانسوریا در پیش‌زمینه‌ی منظر پنجره‌ای که به دریا باز می‌شود مثل رابطه‌ی شعر با آزادی٬ انگاره‌های مشابهی را بازتولید می‌کند. قدسی همان کاری را برای وصل کردن فرخ به دخترخاله‌اش می‌کند که شعر در رابطه با زمان گذشته و از گلدان چیزهایی بیرون می‌کشد که در بطن مفهومی مثل آزادی می‌شود جستجو کرد. فرخ که بدون قدسی گذرنامه‌اش را گم کرده٬ اسطوره‌ای بدون قدمت را بازنمایی می‌کند که برای آزادی٬ پیشینه و فرهنگ و ادب و تغزل چیزی که برایش اصالت داشته٬ یعنی نوشتن به زبان همین سرزمین را گرو گذاشته است. زاویه دید رمان٬ یادداشت‌گونه و شخصیت اول٬ نویسنده است. «ما دلمون می‌خواست دکتر یا مهندس بشی٬ شدی میرزابنویس. ص30» از طرف دیگر٬ بال‌های مرگ٬ مدام به سر و گوش آدم‌ها ساییده می‌شود؛ یا با خبر مرگ یا با صدای تصادف و تا زمانی که مرگ برای شخصیت‌ها با تنهایی٬ همذات نشده به صرافت مجموع شدن با هم و غزل‌های گذشته‌شان٬ که پیش از این٬ بهشان اعتبار می‌داده٬ نمی‌افتند. کمااینکه با مرگ اکبر٬ قدسی هم برای تسکین فقدان برادر٬ گذرنامه‌ی راوی می‌شود و گسیختگی ذهن و ضمیر و دنیای درون و بیرون فرخ را به سامان می‌آورد.
     رفتن به مسافرت ملازم شده با هوس پرسه در زمان و معاصر شدن با خاطره‌هایی که از پیراهن‌قرمزی و خانواده‌اش فرایاد می‌آورد٬ کمااینکه به یاد آوردن گذشته با راوی اول‌شخص اتفاق می‌افتد و رفتن و دیدن فروغ هفتاد و هفت هشت‌ساله و شوهرش که برای راوی روضه می‌خوانده که تحصیلات عالیه داشته باشد و همین٬ فرخ را نسبت به تحصیلات و خواستگار دخترش که مهندسی مخابرات و دکترای کامپیوتر داشته بدبین می‌کند٬ چنان شوقی برای راوی نمی‌انگیخته که برود مگر آن‌که بهانه‌ی کنده شدن از زمان حال بوده باشد. اینگونه است که لحن شاعرانه به‌کار راوی می‌آید که هم با ترانه‌ها نوستالژی گذشته را بیانگیزد و هم این‌که خود را درگیر جزئیات نثر استقرایی نکرده و بتواند کیفیت رونده بودن خویش را حفظ کند. شعر از آن‌رو که چشم‌انداز ارائه می‌کند و خیلی روی جزئیاتی که به نظر بیننده‌ی در حال حرکت نمی‌آیند٬ مناقشه نمی‌کند٬ مناسب حال راوی‌ست در حالی‌که مجاز مرسل در نثر داستانی٬ شخصیت را به مکان زنجیر می‌کند.
     با اینکه روایت بدون دستاویز به عمق می‌رود و از گذشته‌ای به گذشته‌ی دیگر نوسان می‌کند اما زاویه‌ی دید یادداشت‌گونه٬ این پرش‌های زمانی را توجیه کرده٬ چراکه با راوی مقتدری روبروییم که برش‌های از پیش گزیده‌ای را فراذهن خویش آورده و خواننده با ذهنیت سیال او مواجه نیست. با این‌همه حواس‌مان هست که زبان فرخ هفتادساله با رجوع قدسی به دیدن پیراهن شرابی فروغ سامان گرفته و بانی دیدار ما با برگ‌های زرد شمعدانی و اقاقیا٬‌ همان آن حقیقی و انسانی باغچه‌ی این شخصیت‌های زندگی گذرانده و پیشینه‌دار شده.

فاطمه رحمتي:
تمامي روايت در حول حوش رفتن مرد به خارج است فرعي ديگر در رمان باز نمي شود پس هسته مركزي رمان سفر مرد است.بخشي از رمان در واقعيت وبخشي در روياي مرد روايت مي شود .كه نويسنده مخاطب را فريب نمي دهد .رويا گونگي رمان را توضيح مي دهد من خيال مي بافم از همان كودكي خيال مي بافتم.رمان موجز است و از عتناب دوري مي كند .فصل ها گاهي يك صفحه و چند خط است .عناصر سازنده رمان عبا رتند از ديا لوگ .(كه از شروع رمان وجود دارد )وروايت صحنه و توصيف و شخصيت پردازي تمامي عناصر در خدمت روايت و پيرنگ و هسته مركزي پر داخته مي شود .و بخشي نسبت به بخش ديگر اضافه گويي ندارد ولي بخش پيش برنده رمان ( اطلاع رسان ) دياكوگ است .رمان مخاطب را خسته نمي كند بنرمي پيش مي رود تا پايان عنصر غالب يا گفتمان غالب در رمان سردي ارتباطات است سفر بمنزله پيداكردن رگ و ريشه ا ست رها شدن از تنهايي .رسيدن به ارزو ( مي خواهم يك بار هم شده بروم شهر چارلز ديكنز را ببينم )به ملال سردي رابطه ها سردي ارتباطات در عصر حاضر مي پر دازد سردي در دنياي تلفن موبايل و ايميل ( فروغ خانم ايرانم مي خواستم براي يك بار هم شده امان نداد سراسيمه گفت بعدا صحبت مي كنيم ) صفحه سيزده( حالا چرا بند كردي به پيراهن قرمزي به انهاي ديگر زنگ بزن يا ايميل بده )صفحه چهل .شب ژانويه و عيد نوروز هم گذشت اما از شبنم خبري نشد .صفحه چهل ويك .دلتنگي دلتگي هاي عصر حاضر است دروني شدن افرد ازهم پاشيدن رابطه ها .همچنين يك گذار سنت به مدرنيته هم در رما ن مشهود است (ميدان شهر را خراب كردند ) صفحه پنجا و شش يا (خانه خاله شده مجتمع اپارتماني )صفحه چهل و پنج .علاقه راوي به حافط و سعدي و فروغ در جاي جاي رمان پيداست.همچنين ترس از جهان بيگانه را هم مي بينيم صفحه بيست و هفت ( مي ترسم بروم گم شوم )سفر بهانه اي است كه دنبال چيز يا كسي بگردد صفحه شصد و سه ( تو اي پري كجايي )شايد يك عشق قديمي.اما نواقصي كه در رمان وجود دارد.تغيير زاويه ديد مثلا صفحه چهل و هشت با اول شخص شروع مي شود ناگهان سوم شخص مي شود .بعضي از بخشها شتاب زده است و جاي كار دارد فصل اول صفحه چهارده و پانزده زندگي فروغ و معرفي همسرش خيلي سريع گفته مي شود بايد پردازش مي شد.صفحه چهارده قضاوت داريم ( خدا وكيلي جوان برازنده اي بود ) برازندگي را بايد ساخت و نشان داد.بعضي از شخصيت ها بهتر بود ساخته مي شدند مثل قدسي يا يا مينا يا دختر راوي كه قرار است برايش خواستگار بيايد در صورتي كه پدرش هفتاد سال دارد خود دختر چند ساله است ؟سوال ايجاد مي كند.در بخشي از رمان واقعيت و خيال قاطي مي شود صفحه پنجاه و هفت جمله( ماهي ها پر در مي اورند )در خواب نيست باور پذيريش كم است.زبان داستان ساده خوش خانش است من از رمان لذت بردم دستشان درد نكند .

نرگس مقدسیان:
به نظر من کتاب از نظر فرم وساختار کاری رئالیستی وبرگرفته از واقعیتهای عینی است و درعین حال می بینیم که مسئله ی فردی وذهنی هم مطرح است ، یعنی  راوی در تنهایی  خود بسر می برد  واگویه های درونی در ان پررنگ هست،  که اینها المان هایست که ویژیگهای مدرن به داستان می دهد و مونولوگها انجا که به صورت خواب ورویا آشکار میشود، متن بیشتر جنبه مدرن می یابد و به ویژیگهای اثار غنایی نزدیک می شود.همانطوریکه از نام کتاب برمی اید عشق یک مضمون غالب در داستان است.من به عنوان یک بستر نمادین می توانم به این متن نگاه کنم .شاید بتوانم بگویم که با یک اثر واقع گرای نمادین روبرو هستیم که رویه ساده ی رویی وظاهری دارد وپس پشت آن چیزی دیگریست و حرف دیگری نهفته است.  سفر که در سراسر کتاب یکی دیکرازمضامین غالب هست می تواند کد مهمی به ما بدهد. سفر در ادبیات داستانی ما که  بسیارشناخته شده وبرجسته هست سفر ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی است که از برکه خسته شده  ومی خواهد به دریا برود ...
البته در"پیراهن قرمزی" سفر یک جورهایی با مرگ هم مرتبط هست ،من رگه هایی  از مسئله ی مرگ را هم می بینم . همچنانکه جایی در کتاب هم راوی اشاره ای دارد اینکه این سفر به مرگ منتهی می شود .

امین فقیری:
طنزی نامتعارف سرتاسر کتاب را پوشانده است. زندگی که زندگی نیست، مرگ‌ومیرها هم. و پیراهن قرمزی که در ظاهر شخصیتی دست‌نیافتنی است و راوی داستان سعی دارد که او را به‌نوعی رام کند و در مقابل بی‌اعتنایی‌های او از رو نمی‌رود و خواسته خود را تکرار می‌کند. نشانه‌های بلاهت در راوی دیرزمانی است که بیدار شده و آشکار است. داستان روی ساختاری بنا شده که مرکز‌گریز است. در عین بی‌منطقی از یک شیوه پسامدرن بهره می‌برد. اصرار راوی داستان برای سفر به لندن و دیدن دخترخاله فروغ که گاه‌گاه او را خاله‌ هاویشام می‌نامند و تعاریفی که از کودکی و نوجوانی فروغ دارد، همه‌وهمه حکایت از عشقی سودایی دارد. عشقی که فقط بر اثر تلقین‌های پی‌درپی به‌وجود آمده است. البته راوی داستان، «من»، هیچ‌گاه به این مسئله اعتراف نمی‌کند ولی خواننده چندان احتیاجی به زحمت‌انداختن ذهن ندارد و به این مسئله -که درنهایت هم‌مسئله‌ای نیست- پی می‌برد. در تعاریفی که راوی از فروغ می‌کند او را شخصیتی بخشنده و مردم‌دوست معرفی می‌کند.دنیای راوی داستان، دنیای رؤیا و تخیلات است و گاه احساسات سرکوفته و عشقی که بیشتر جنبه احترام دارد. آن‌هم احترامی یک‌طرفه،‌ چراکه راوی در اینجا مطابق با منطق زندگی عمل کرده است. نامتعادل‌بودن راوی از این گفت‌گو نیز آشکار می‌شود. انگار دارد مردِ رندبازی درمی‌آورد و چیزی را پنهان می‌کند. دوستش در شهری که نباید چندان از شهر خودش دور باشد،‌ وقتی ضدونقیض‌های فرخ، راوی داستان را می‌شنود خواننده را از مسئله‌ای آگاه می‌کند که تاکنون نویسنده سعی در پنهان‌کردن آن داشته است و آن نقب‌زدن به‌گذشته و آشکارکردن وضعیت روحی فرخ است.
تنها مسائلی که راوی را از رؤیابافی و تخیل بیرون می‌آورد، مسئله خواستگاری از دخترش هست و مرگ‌ومیر پسرخاله‌اش در آلمان که از داربست سقوط می‌کند و یک نفر دیگر که در زلزله ژاپن می‌میرد. فکر می‌کنم این اعتراف به ساختار داستان لطمه وارد می‌کند. در حقیقت نویسنده اینجا دست خود را برای خواننده رو می‌کند. «به خودم می‌گویم: فلانی! سفر ارزش این همه خواری و کوچک‌شدن را دارد؟! حالا بکش! نفست درآد. نانت نبود، آبت نبود، خارج‌رفتنت چه بود؟ کم مانده بشوی جاسوس و سالوس، آدمی که خودت هم، خودت را نشناسی». و بعد این چند سطر نوعی نتیجه‌گیری است. راوی داستان خود را مظلوم می‌پندارد. معلوم است که زندگی راحتی دارد. حداقل صحبت از فقر نیست (در هیچ کجای داستان) و بعد: «چه کسی گفته بود خونابه‌های دلم را و همین‌طور شادی‌های وجودم را نشان آنها بدهم؟» راوی چه خون‌دلی خورده است جز اینکه همه را سرِکار گذاشته است. اما داستان قابل قبول است، مدرن است. گاه‌گاه به پسامدرن هم طعنه می‌زند. و از طنز زیرپوستی هم بهره می‌برد. و مهم‌تر از همه ایجازی است که در ساختار داستان به‌کار رفته است. نویسنده سادگی نثر خود را از ابتدا تا انتها حفظ کرده است. و داستانش، داستانِ کوتاه کش‌آمده‌ای است که خواننده می‌تواند یک نفس بخواند و تمام کند.

ربابه کریمی:
نام کتاب "پیراهن قرمزی" است. روی جلد کتابی که نامش پیراهن قرمزی است ، تویش باید نشاط وزندگی باشد،اما تیره وطوسی است چرا؟گویی پیرامن قرمزی در این فضای تیره وتار محو شده.ان تنهایی ها و رویا وخواب ها اتفاقا با این فضا هماهنگی دارد. درمورد پرش های زمانی کتاب می خواستم بگویم تداعی ها انواع مختلف دارند واینکه نویسنده ملزم نیست حتما مطرح اش کند .این خود خواننده است که باید پیدایش کند. علت این پرش ها اینجا می تواند خود پیراهن قرمزی هم باشد .من ان صحنه های خواب ورویا را خیلی دوست داشتم .نویسنده می توانست بیشتر رویش مانوربدهد. اما به نظر می رسید گاهی اگاهانه بود وضمیر ناخواگاه کمتر استفاده می شد .فرخ از تنهایی فرار می کند . نه از روزمرگی او از مرگ فرار می کند  ودوربرش هم مدام مرگ پرسه می زند . بخش اخر وپایان بندی کتاب هم به نظرم قشنگ هست که اشاره ای می کند به گم شدن گذرنامه و نیازی نیست که بیاید برای خواننده بازش کند که چرا گم شد وچرا اینجوری شد.
دراین مراسم برخی دیگر از حاضران نیز به بیان نقطه نظراتی پرداختند.

گزارش از:نرگس مقدسیان
عکس: منوچهر بهدانی





ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 828
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9164
بازدیدکنندگان در ماه : 40364
بازدیدکنندگان در سال : 476139
کل بازدیدکنندگان : 1405733
کاربران آنلاین : 44