گزارش رونمایی نمایشنامۀ "دیوار" و "چراغ‌های بی‌فروغ" و نقدوبررسی "برای پیرهنت می‌میرند" از ناتاشا محرم‌زاده

مراسم رونمایی نمایشنامۀ «دیوار» از ناتاشا محرم زاده و مجموعه داستان«چراغ‌های بی‌فروغ» از شروود اندرسون ترجمۀ رضا ستوده و ناتاشامحرم‌زاده روز26 آبان 94 درخانۀ فرهنگ گیلان با حضورجمعی ازهنرمندان، فرهیختگان صدا وسیما وادیبان گیلان برگزارشد. دراین مراسم که درآن برخی اززنان وجوانان حافظ محیط زیست گیلان نیز حضورداشتند، رضا فتوت خواه به عنوان کارگردان و بهنام رمضانی نژاد به عنوان ویراستارکتاب صحبت کردند وسپس ناتاشا محرم زاده ورضا ستوده درارتباط با نمایشنامۀ«دیوار»،«چراغ‌های بی‌فروغ» وترجمۀ آن سخن گفتند.همچنین درساعات پایانی برخی از حاضران به نقد ،بررسی بحث وگفتگوپیرامون مجموعه داستان  «برای پیرهنت می میرند»نوشتۀ ناتاشا محرم‌زاده پرداختند.
منوچهر بهدانی:
داستان برا ي فهميدن نوشته مي شود. يعني خوانش داستان اثري است از فهم مقوله‌ها و پديده‌هاي اجتماعي سياسي ، فرهنگي، با نشانه‌هايي قوي از جغرافياي يك مرز وبوم كه در بطن جامعه روستايي يا شهري و آپارتماني اتفاق مي افتد و اين اتفاقها بايد جالب و چالش برانگيز باشد تا خواننده را جذب كند و نويسنده نيز بايد با داشتن آگاهي و بلد بود فن نويسندگي و آشنايي كافي بر محيط خود و حشر و نشر با مردم جامعه‌اي كه در آن زيست مي‌كند، داستانش را بنويسد و چه خوش اقبال كه آثارش را مردم بسياري بخوانند و بفهمند. حتي مردمي كه بيرون از جغرافيايي كه نويسنده در آن حضور دارد. زيرا درك و فهم مرز نمي‌شناسد. بنابراين ادبيات هر مرز و بوم نشاني از محصول كاشته‌هايي است كه نويسنده از خاك كشتزار آن منطقه با دقت ، ظرافت ،مهارت و  انديشه‌اي قوي برداشت مي‌كند و با بسته بندي زيبا و خردمندانه به دنياي ادبيات جهان ارائه مي دهد.
مجموعه داستان به هم پيوسته "براي پيرهنت مي‌ميرند" خواندنش را كه شروع مي كني مي‌فهمي نويسنده از فن نويسندگي، فضا سازي و ايجاد صحنه و موقعيت‌هاي داستاني كاملا" آگاه است. يعني با يك نويسنده حرفه‌اي روبرو هستي. شخصيت‌هاي داستان از افراد مياني جامعه و پيوستگي‌هایشان در زندگي فاميلي ، آشنايي و رابطه‌هاي نزديك با هم قرار دارند. ولي هركدام با ويژگيهاي جداگانه. اما مجموعه داستان مانند پازلي هست كه بسيار سعي كردم در كنار هم بگذارم و تصوير بسازم .ولي نتوانستم.
سعید تغابنی:

با خواندن اين مجموعه آدم با «ماريو بارگاس يوسا » هم صدا مي شود كه گفته بود : «... اگر اين آدم ها مايه تأسف من مي شوند ] يعني ميليونها انساني كه مي توانند بخوانند امّا عزم جزم كرده اند كه نخوانند [ ، تنها براي اين نيست كه نمي دانند چه لذّتي را از دست مي دهند ، بلكه به اين دليل نيز هست كه معتقدم جامعه بدون ادبيات ، ...، جامعه اي است محكوم به توحُش معنوي و حتي آزادي خود را به خطر مي اندازد » ؛ و خواندن بيشتر داستان هاي  اين مجموعه چه لذّت بخش هستند و آنهايي كه نخوانده اند نمي دانند كه چه لذّتي را ازدست داده اند !
شما شروع داستان هايش را ببينيد ! آغاز گري هاي قوي ، بدون مقدمه هاي شير فهم كن ، همراه با قدرت زباني ، كشش ادامه داستان را در خواننده ايجاد مي كند . به عنوان نمونه نگاه كنيد به آغازكري داستان خرچنگ پير با فضاسازي و تصوير سازي ناب و هنرمندانه.
چون بيش و كم نويسنده عاشق نمايش و تئاتر است و دستي هم در آن دارد ، اين ، قدرت و توانائي هايش را دو چندان كرده ، داستان هايش داراي نو آوريهاي نثري و ديالوگ هاي شسته و رفته همراه با تصاوير ناب بي هيچ اضافه گويي اي كه با نحونثري به خواننده هديه مي شود.
در داستان زيباي «نوشتن بدون دماغ » ناتاشا محرم زاده از جايگاه رفيع بيژن نجدي در هراس است و كتاب يوزپلنگان را خمير مي كند ؛ امّا به واقع  ايشان آبروي همشهري خودشان راخوب نگه داشته و مجموعه داستاني با حد و اندازه هاي پُر و پيمانه به دست داده است كه هر كدام از داستانها نشان و جاپايي از بزرگان را در خود دارد : از شهر نوش پارسي پور در داستان نهال نازك انار ، منيرو رواني پور در داستان نوشتن بدون دماغ ، ويليام فاكز در داستان آينه از اولش لق بود، چُخوف در پنجشنبه روزي ، ساعدي در برادر بزرگ تر ، آل احمد در براي پيرهنت مي ميرند.
اگرچه بايد اذعان داشت ، به قول شيروود آندرسن كه تمام نويسندگان نياز به گذشته دارند تا در ابتدا از آنچه نوشته شده كش بروند ، به عاريه بگيرند و بدزدند. چيزي كه هست بايد هنر آن را داشته باشند تا آنچه را كه مي گيرند مال خود كنند ، جهان خود را به كلمه تبديل كنند. تمام آن چيزي كه ناتاشا محرم زاده در تكنيك قوي خود دروني كرده و امضاء خود را بر پيشاني آنها مي گذارد    ( و در واقع منظورم الگوبرداري ساختاري است نه گرته برداري مستقيم ).
شخهصيت هاي داستانهاي اين مجموعه در كليه داستانها تكرار مي شوند و سرنوشت محتوم خود را رقم مي زنند و هر كدام برخي از قسمتهاي داستانها را روايت مي كنند ؛ لاله ، كيميا و ... كه همگي برداشت هايي برابر اصل از واقعيت هاي اطراف  ما هستند و با استفاده از گفتگوهاي حساب شده يا   تگ گويي از يك سو به نثر نويسنده قدرت مي دهد و از سوي ديگر تصاوير ناگفته را مي نمايند ( نگاه كنيد به داستان برجسته آينه از اولش لق بود . ) و اينها اين نويد را به مخاطب مي دهد كه به ظهور چهره اي تازه نفس در ادبيات داستاني شمال اميدوار باشد ؛ چهره اي كه خود را با سبكي مستقل و نثري دلنشين ثبت كرده است ؛ همراه با طنزي كه نيشخند تلخي را هم به خواننده مي دهد و ما را تا كتابفروشي حيدر كه زماني پاتوق روشنفكران بود مي برد .
به  نظرم تنها-البته فقط شايد- مشكلي كه مي ماند اين روايت ها در سطح خانواده ها مي مانند                     و بسط نمي يابند و جامعه را به چالش نمي كشند و برخي داستانهاي بي درد و لوكس                                             ( البته كماكان با ديالوگ هاي شسته و رُفته و بي نقص ) ، در كتاب جا پيدا مي كند                                   ( نگاه كنيد به داستان گلدكوئسيت  و فساد خانوادگي عين سريال هاي طول و دراز شبكۀ  GEM) ،                شايد مشكل جاي ديگر است : به قول رحيم فروغي ( مترجم ) كه مي گويد ؛«... امروزه ادبيات ما از بخشي از معنا و كاركرد خودش تهي شده است و بخش كاركرد اجتماعي در داستان ها و در اين سال ها در كشور كنار گذاشته شده است ... نويسندگان امروز اصلاً مشكلي با اين جهان ندارند و  دغدغه ها يشان خيلي كوچك شده اند ».

وحید تفنگچی:

در مجموعه‌ی «برای پیرهنت می‌میرند» با شخصیت‌هایی مواجهیم که داستان به داستان٬ پیش می‌آیند و در نظر خواننده٬ دارای پیشینه می‌شوند. به سیاق مجموعه‌های ویلیام فاکنر مانند «تسخیر ناپذیر» و «برخیز ای موسی»٬ آدم‌های شناسنامه‌داری ساخته می‌شوند تا نویسنده بتواند ستون داستان را بر قدمت آنها استوار کند. آنچه که در پی می‌آید٬ یادداشت‌هایی‌ست که نگارنده سعی کرده دلایل خود را له یا علیه داستان‌ها٬ در آن تنظیم کند.
     در داستان «نهال نازک انار» دنبال کردن موتیف انحراف در عناصر ذکور خانواده و مداومت و اصرار بر انحراف که از خاک‌سپاری پدربزرگ به بعد٬ جای خود را به ناگزیر ادامه دادن به انحراف٬ می‌دهد٬ به جای آن‌که تبدیل به امر ادبی شده باشد صرفا به کار پی‌جویی رگه‌های فمینیسم در نویسنده می‌آید و در غیر این‌صورت٬ ابتذالی که از پدربزرگ به نوه‌ی پسری ارث می‌رسد غیر از انحصار امر مبتذل به مردها٬ توجیه دیگری نمی‌یابد مگر آن‌که بر پایه‌ی منطق تصادف٬ این ارث به مردها منحصر شده که ساختار داستان را سست می‌کند؛ یعنی نویسنده خواسته که این‌طور باشد و ایجاب روایت نبوده که باز برمی‌گردد به رگه‌های فمینیستی‌ و برای ابتذال آن همین که جنبه‌ی جسمانی و جنسی و تخدیری‌اش را در نظر بیاوریم کافی‌ست کمااینکه وجه لذتجویی از این خودارضایی هم توی داستان مطرح شده و جوری هم نبوده که با رفتار٬ اجرای لحظه‌ی سرخوشی را نشان بدهد بلکه به گفتن و ردیف کردن صفت‌ها اکتفا می‌کند. تنها حرکت داستانی متن هم عقیم می‌ماند؛ جایی که دست راست پدربزرگ به دست راست مادرش تبدیل می‌شود و بعد انگار که نویسنده یادش رفته دوباره راوی در ص22 می‌گوید «من دستم را می‌گذاشتم توی دست‌های بزرگ او» در حالی‌که پیش‌تر اشاره کرده بود که «دست پدربزرگ موهاش ریخت و لاغر شد٬ شبیه دست راست مادرش.»
     مساله‌ی دیگری که بر ابتذال مردها اضافه می‌کند٬ لذتجویی از محارم است؛ چنان‌که راوی از پدربزرگ نقل می‌کند «ایمان دارد مادرش که به او شیر می‌داده٬ سرش را به روی او خم می‌کرده و خال دست چپش را می‌بوسیده و می‌مکیده.» به وضوح پدربزرگ این را از مادرش به یاد نمی‌آورد بلکه چنین چیزی را به او نسبت می‌دهد و همین مادرش را از ابتذال مبری می‌کند چرا که در حقیقت٬ این فقط تصور پدربزرگ راوی‌ست ولی ابتذال پدربزرگ را دوچندان می‌کند و برای افزودن بر کیف خودارضایی‌اش به تصور گرفتن یکی از آن دو توده‌ی نرم و لطیف و مکیدن نوک دانه‌دانه و قهوه‌ای‌اش پرداخته و جای آن‌که چهره‌ی مادرش را مجسم کند٬ فقط سینه‌ی برهنه‌ا‌ی که در حال مکیدن آن است و دهان زنی که خال روی دستش را می‌مکد و می‌بوسد را برای خواننده ساخته؛ حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست چهره‌ی مادرش را زمان شیر دادن به خودش٬ به خاطر بیاورد مگر آن‌که پس از سنی هم که بتواند چیزی را به خاطر بیاورد٬ به این رفتار ادامه می‌دادند. علاوه بر پدربزرگ٬ خود راوی هم در حین خودارضایی٬ چشم به نهال نازک انار که ایمان داشته خواهرش است٬ دارد و هنگامی که تصمیم می‌گیرد زن نگیرد٬ بحث کامجویی از خواهر بارزتر می‌شود. پدر هم که خودارضایی نمی‌کند٬ برای خالی نبودن عریضه می‌تواند خانم‌باز باشد؛ چرا که نه؟! خلاء میان پدربزرگ و نوه٬ می‌بایست که پر می‌شد؛ به‌ هرحال او هم ناسلامتی٬ مرد است. حال اگر جای خال کذایی را با مابه‌ازایی که از آن استعاره شده عوض کنیم و به یاد بیاوریم که راوی٬ علیرغم تصمیم‌هایش٬ نتوانسته از انحرافش چشم بپوشد به این سوال می‌رسیم که عمده کردن چنین انحرافی از طرف خانم نویسنده – انحرافی که منحصر به جنس مذکر هم نیست – در عناصر ذکور داستان خود٬ چه سببیتی جز مبتذل کردن مردها و ارائه‌ی نگاه رادیکال فمینیستی٬ در این متن می‌یابد؟
     گذشته از همه‌ی این حرف‌ها٬ اشاره‌هایی توی داستان هست که رها شده و به کار داستان نیامده. اگر پدربزرگ مدرک دکترایش را به جای پاریس٬ از شفت یا لولمان گرفته بود٬ چه چیزی توی داستان تغییر می‌کرد؟ اسم پاریس توی داستان آمده بدون آن‌که چیزی به داستان اضافه کند. همچنین پدر نداشتن پدربزرگ و خیانت کردن پدر و به جان نهال انار افتادن مادر و پیدا کردن خواهر راوی و دفن کردن نوزاد مرده‌‌ی خودش توی باغچه هم نه مجالی برای پرداخت می‌یابند و نه انگیزه‌های مناسبی  در پس خود دارند یا در پی انگیزه‌هایی انجام می‌شوند که خنده‌دار به نظر می‌رسند و داستان در این موارد از فقدان محورهای عرضی٬ رنج می‌برد در حالی که روایت به زمان حال نمی‌رسد و به صورت واگویه باقی می‌ماند.






ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 847
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9183
بازدیدکنندگان در ماه : 40383
بازدیدکنندگان در سال : 476158
کل بازدیدکنندگان : 1405752
کاربران آنلاین : 63