گزارش مراسم جشن امضا رمان "شهرزاد چاه" و نقد و بررسی مجموعه داستان"بی رفت وبی برگشت" نوشتۀ مژه ساجدین

مراسم جشن امضا رمان "شهرزاد چاه" و نقد و بررسی مجموعه داستان"بی رفت وبی برگشت" نوشتۀ مژه ساجدین روز سه شنبه 27 مهربا حضور جمع کثیری از نویسندگان ودوست‌داران ادبیات داستانی درخانه فرهنگ گیلان انجام شد. در این مراسم نرگس مقدسیان که اجرای آنرا به عهده داشت ضمن خوشامدگویی از مدعوین، ابتدا از بیوگرافی وکارنامه‌ی نویسنده گفت و سپس ازمژده ساجدین دعوت شد تا بخش‌هایی از رمان "شهرزاد چاه" را بخواند. پس ازآن ملاحت نیکی یادداشتی را به عنوان معرفی رمان "شهرزاد چاه" خواند. ودرخاتمه کتاب "شهرزاد چاه" توسط مجیددانش آراسته، فرامرزطالبی، مریم اسحاقی و... به همراهی نویسنده رونمایی شد.
درادامه‌ی جلسه بعد از انتراکتی کوتاه، مجموعه داستان "بی رفت، بی یرگشت" مورد نقد وبررسی قرارگرفت. ابتدا فریبا کریمی سپس وحید تفنگچی، رضامدبرنیا، مریم اسحاقی ولاله فقیهی، نقدها ویادداشت‌های مکتوب خودرا ازکتاب خواندند:

مریم اسحاقی:
مجموعه داستان بی رفت بی برگشت مجموعه داستانی از مژده ساجدین از انتشارات به نگار است. شامل پنج داستان کوتاه ( بی ستاره، بی فردا، بی مراد. بی نشان، بی چراغ) و سه داستان سه گانه ی سنگاب است. داستان ها با نثری روان و شیرین نوشته شده است راوی اغلب داستان ها اول شخص ناظر زن یا کودک است.  فضاهای داستان ها بومی و در جغرافیای گیلان رخ می دهد. داستان های ساجدین به صورت خطی روایت نشده اند و اغلب رفت و برگشت زمانی دارند و این رفت و برگشت های زمانی در سه گانه ی سنگاب به اوج می رسند. داستان ها با خرافات و باورها بومی آمیخته اند. دیالوگ نویسی نویسنده قوی و با تکیه کلام های گیلکی است.
داستان اول مجموعه، بی ستاره،  داستان بومی با راوی کودک است با تم فقدان فرزند و پایان بندی تکان دهنده. این داستان با منطق شاعرانه و حکایت حرمان، برایم تداعی داستان سپرده به زمین بیژن نجدی را داشت. داستان بی فردا راوی اول شخص زن است و بن مایه ی دزدی و تجاوز در کودکی دارد. در مجموع تم پنج داستان اول مجموعه: فقدان فرزند، خیانت مرد، ترک پدر است. انتخاب  نام های مشابه برای داستان ها که هوشمندانه انتخاب شده، تا اندازه ای لو دهنده است و تشابه نام ها سبب می شود داستان ها به طور مستقل در ذهن مخاطب جاگیر نشوند. به ویژه این که مورد تجاوز یا ترک یا خیانت واقع شده اند. به جز زن داستان بی چراغ که جسور است و دزد و متفاوت.  به نظرم در صفحه ی 46 کتاب، نویسنده دچار زیاده گویی در مورد دزد بودن زن می شود.
بخش دوم کتاب سه گانه ی سنگاب  است. که به نظرم دو داستان اول جزو داستان های درخشان کتاب هستند و ساجدین در این سه گانه با جزپردازی و فضاپردازی خوب، نشان داده که رمان نویس و قصه گوست. در این سه گانه نویسنده با ترفندهایی توانسته داستان هایی متفاوت و اقلیمی بنویسد:
1.دیالوگ ها بومی نوشته شده بی آن که به زبان گیلکی نوشته شود، تکیه کلام و اصوات گیلکی دارد مثل خاب خاب رسوا کردی، وابده، کرده کاران
2. آوردن صفت قبل از اسم نظیر سرخ ماهی/ سرخ کولی/ پیله بابا/ لوس دختر
3. ب تاکید اول فعل: آواره بکنی
4. جدا کردن ضمیرها: بیدار شدم نماز آخر من را بخوانم، به دل من آتش افتاده بود. دست من لرزش داشت که لحن گیلکی به دیالوگ می دهد.
4. نام بردن مکان و دادن نشانی مانند حاجی دادخواه
داستان باغ مینا، تم خواهرکشی دارد. روایت خونسرد مینا زن داستان است. تناقض نام داستان باغ مینا و فضاسازی داستان که سرشار از باغ و گل و عطر و تصویر عرقیات است با تم خواهرکشی این داستان را از داستان های درخشان کتاب می کند و اثری از ناله و زاری زنانه نیست، فقط نویسنده در صفحه 87 با دخالت در ذهن مینا و داوری کردن مراد، به روایت خونسرد و بی پروایی و جسارت زن لطمه می زند.
در مجموع از خواندن مجموعه داستان بی رفت و بی برگشت و نثر شیرین آن لذت بردم و مشتاق خواندن رمان شهرزاد چاه مژده ساجدین هستم.

فریبا کریمی:
" بی رفت، بی برگشت" را می شود یکسره خواند. بی مکث، بی شتاب. تعبیری پارادوکسیکال چون عنوانش.داستانهایی کوتاه که پیشوند" بی" در همه ی آنها، نشانگر فقدانی پنهان و در پی آن حسرتی آشکار است.مژده ساجدین از رنج زنان می نویسد. از زنی که قسر است، از زنی که نتوانسته است فرزند پسر به دنیا آورد، از زنی که از استخوانهای فرزند مرده ی خود نیز دست برنمی دارد و از زنی که از هراس جامعه ی سنتی، ثمره ی عشق ناکام خود را با دست خویش در آب غرقه می کند.
نویسنده اما شناخت قابل توجه دیگری از زنان عصری که داستانهایش در فضای آن می گذرد، به دست می دهد. دورانی که سوختن و ساختن تنها راه چاره آنان بود تا بدانجا که خودشان هم باورشان شده بود که این ناچاری، فضیلتی است بی چون و چرا. و هم از این رهگذر بود که آن سیلی معروف را به صورت خود می نواختند تا زردی ناشی از رنج درونی را با سرخی ظاهر بپوشانند و تلاطمات روحی شان را از فرزندان خویش پنهان می کردند و حتی از مردانشان تا وانمود کنند که همه چیز آرام است!
ویژگی دیگر داستانهای مجموعه ی " بی رفت، بی برگشت" توصیف دقیق جزئیات است. جزئیاتی که صحنه ها را به شدت باورپذیر می کند .نکته ی مثبت دیگر این مجموعه به جغرافیای روایت ها برمی گردد. خانم ساجدین دیار خویش، گیلان زمین را بخوبی می شناسد. او در کتابش، جا به جا از ویژگی های دیارش یاد می کند، غذاهای محلی را چنان یاد می کند که طعم بی نطیرشان در دهان حس می شود، از اشیای خاص مورد استفاده در سرزمین شمالی اش می گوید، هرجا لازم می داند گویش گیلکی را به کار می گیرد بی آنکه در آن افراط کند و حتی زمانی که شخصیت های گیلکش به فارسی سخن می گویند، با ظرافت تکیه کلام ها و جابجایی های زبانی آنها را به کار می گیرد به نحوی که برای خواننده ی غیر بومی و غیر آشنا به گویش گیلکی نیز، این زبان قابل فهم می شود.

اما خوشبختانه با وجود غالب بودن جغرافیا و ویژگی های محلی، " بی رفت، بی برگشت" در حد یک اثر بومی باقی نمی ماند. سوژه ی داستانها، گستره ی وسیعی را در بر می گیرد . رنجها و شادی ها، بیم ها و امیدها و آرزوهای بر باد رفته و یا به بار نشسته ی انسانها می توانند در هر زمان و مکانی بوقوع بپیوندند.آنجا که نویسنده از جن و پری و آل و ورد و جادو و بطور کلی از مقوله ی خرافات سخن می گوید، باورهای بی پایه و اساس اما به شدت ریشه دوانده در ناآگاه ترین اقشار را فارغ از تعلق شان به این یا آن بوم ، نشانه می گیرد و تمامی اینها موجب می شود که این مجموعه داستان، به اثری فرابومی، فرا روید.

رضا مدبرنیا:
با ديدم اسم كتاب، بنام بي رفت، بي برگشت، اين ذهن در من تداعي شد كه قرار نيست در اين مجموعه هيچ چيز تغيير كند و هيچ شوكي اعمال گردد. شروع داستان با يك دنيا بسته و سنتي روزمره، بدون امر نو مانند قصه بي ستاره، خالجان لب چاهچه، آش فاطمه زهرا – كربلا، خالجان بيوه است و غيروه، به مخاطب مي گويد، من اينگونه مي نويسم، و در اين امر چيره دستي دارم، يعني در چگونه نوشتن، نه در چه نوشتن، و واقعاً درست مي گويد، چون در كل داستان همين نگاه جاري است، نويسنده از چه نوشتن دوري مي كند، براي اينكه، ماده داستاني هر نويسنده بر پايه چيزي بنا مي شود كه جهانبيني او را ساخته است و نويسنده از اعمال اين رابطه يعني ماده داستاني و جهان بيني بشدت فاصله دارد و حتي اعتقا ندارد، و رابطه جهان بيني با او مانند رابطه جن و بسم‌الله مي باشد زيرا حتي آنجا هم كه نيم نگاهي به فرديت له شده، خود دارد، چون اعتقادي به زيست مدرن ندارد بدون هيچ مكث و كنشي فوراً از آن عبور ميكند.نقل به معني من در ص 9 بي ستاره وقتي قرار ميشود مامان و بابا يكي دو ماهه بروند كربلا، هر چه غر ميزنم كه ديگر چهارده سالم شده است – پايان نقل قول، نويسنده سعي وافر دارد براي برونرفت ملال و نااميدي را در بازگشت به شيوه زيست گذشتگان مي‌بيند اين، يعني دعوت مردم به رجعت را يا شيوه زيست گذشتگان، شكل هوشمندانه توجيح وضع موجود و وسيله اي براي ابدي ساختن «امروز» مي پندارد.هر چه در داستانها مكث كردم هيچ نگاهي با وجوه روانكاوانه زندگي شخصيتها داستان رو به رو نشدم به عبارتي داستان فقط به روايتي از زندگي روزمره اكتفا كرد آن هم از منظر سنت يعني خلق ساده معنا از دل روزمرگي، يعني اين كه آدمهاي داستانهايش كه ريشه در شهر زادگاهش دارند، خواننده را به جهاني فراموش شده رهنمون مي كند كه در آن هيچگونه بشارتي نيست، نه شادي، نه اميد و نه اختياري براي انسان عصيانزده امروز كه بايد نقشي را از بودن بازي كند كه برايش مقدر كرده‌اند. داستانهاي اين مجموعه بيشتر خاطره‌گون با درونمايه نااميدي هستند كه ريشه در دوران كودكي و نوجواني راوي دارند با رگه‌هاي سورائاليستي كه حس را در تصويرهايي وهم آلود انعكاس مي دهد.نويسنده با مجموعه داستان خود روايتگر عشق و اميال و آرزوهاي تباه شده آدمهايي دردمند است كه شادي هاشان چنان حقيرانه و پيش پا افتاده است كه نمي توان رنگ از شادي را در آنها پيدا كرد، آنها شاديهاي رنجگونهاي هستند كه آدمهاي داستان آنها را به عنوان شادي مي شناسند، يعني نويسنده ميان كنش و ملال، جانب ملال را ميگيرد، ملال يعني اينكه زندگي بي معنا شده و هيچ كوششي براي اين كه زندگي معنا پيدا كند در حوزه ملال نيست، نويسنده در ادامه چگونه نوشتن و با ارائه تصاويري كه اكنده از ايماژهاي از شهر زادگاهش يا آلمانهايي بي نظير، خواننده را به همذات پنداري فرا مي خواند كه در صفحات 9 درج شماره آش فاطمه زهرا ميپزه – ص 10 زنها و دخترهاي دم بخت سبزي و پياز خرد ميكنند ص 11 چله خانه، هفت بار چهارشبه خاتون ار صدا زدم – ص 11 خانه كلوش – ص 36 چوچاق يا وارنبو ص 37 ... همه اين ايماژها چون بر مدار سنت و گذشته است با همه زيباي آنها كه قابل انگار نيست و دست مريزاد دارد ولي نتوانست تصوير ذهني براي ما رقم زند كه بتوانيم نگاهي نو و تاريخي به مجموعه قصه ها داشته باشيم، نويسنده سعي دارد همچنان قصه گوي عامه پسند را ارزش بداند و در آن مي ماند و هيچ كوشش براي ارتقاء آن ندارد يعني مخاطب را با ذهن قصه پردازي نگاه داشت و از تركيب نكردن دو عنصر هم ادبيات يعني سنتي آن قصه پسندي و مدرن آن شخصيت پردازي، همچنان قصه گويي عامه پسند را تقويت ميكند و ارتقاء ادبيات داستاني در اين مجموعه از ادبيات عامه پسند سنتي قصه گو به فضاي انديشه اتفاق نمي افتد؛ همان كاري در سينما ايران توسط فرهادي با فيلم فروشنده اتفاق افتاده و سينما عامه پسند قصه گوي را يك گام ارتقاء داد. به خاطر اين نگاه هيچ كدام از كاراكترهاي اين مجموعه در ذهن تكثير و بارور نمي شوند و بخار عدم اين تكثير نشانه هاي وحدت و تكثير در جهان سركوب شده نشان داده نمي شوند، آنها ميل به زندگي را در جهان ديگر را مي خواهند، منتها از نگاه گذشته و سنت.


لاله فقیهی :
مژده ساجدين همان طور كه در آثار ديگر، در مجموعه‌ي بي رفت، بي برگشت نيز پيش از هر چيز قصه گوست. قصه هايي برآمده از فرهنگ و زيست بوم خطه ي گيلان با همه ي آداب و سنن، باورداشت ها و خرافه هايش و غني از واژگان و اصطلاحات بومي و مشخصه هاي بومي مكان و زمان كه به صورتي طبيعي در تار و پود متن تنيده شدهاند؛ و خصلت قصه گوي نويسنده تعليق و كشش لازم را براي همراهي مخاطب تا پايان داستان ها فراهم ميكند.حضور عناصر وحشت، انتقام و خرق عادت در بعضي از داستان ها از ديگر جاذبه هاي مجموعه است كه با عنصر مكان تكوين يافته و به مكان در تعامل با وقايع و آدمها شخصيت بخشيده است. آنجا كه از آدمها اميد فرجي نيست، مكان به صورت نجات دهنده ظهور ميكند.در اولين داستان مجموعه، "بي ستاره"، عنصر مكان به صورت فضايي ايزوله، شخصي شده و امن براي تحقق روياهاي پيرزني بي اولاد نمود پيدا كرده است. اتاقي كه با پرده ي مخمل قرمزي با نقش چشمهايي براي رفع چشم زخم از دنياي بيرون جدا شده است. پيرزن در اين مكان فارغ از هنجارهاي جامعه و نگاه ديگري كه در قالب باور چشم زخم همواره موجب هراس شخصيت شده، بهشت كوچك خود را مي سازد و مخفيانه اسكلت نوزادش را چون طفلي جاندار مي پروراند. اين مكان سحرانگيز خانه ي پشتي ست. ساختمان قديمي كوچكي در حياط خانه كه قرار بوده به عنوان اتبار آذوقه استفاده شود. خانه اي كه سالها پيش عروس و داماد با هزار آرزو زندگي مشترك خود را در آن آغاز كرده و خيال خوشبختي را در آن پرورانده بودند؛ و به اين ترتيب زمان و مكان در پيوندي معنادار اندوهناكي جهان واقع را تسكين ميدهند.كافه و كمد دو عنصر برجسته ي مكاني در داستان "بي فردا" هستند كه در جهت پيشبرد داستان محوريت يافته اند. كافه كلبه كافه اي ست كه در ساعتهاي دم ظهر خلوت است و ديوارهاي جلاخورده ي قهوه اي و طلايي دورتادورش را گرفته اند: گرم و شيرين، مثل كمدي بزرگ كه جان ميدهد براي بازيهاي بچگانه. جالب است كه اين دو عنصر در ابتدا و انتهاي داستان بر هم منطبق مي شوند. راوي كه در كودكي به علت سهل انگاري پدر و مادر مورد آزار و اذيت يك دزد و متجاوز قرار گرفته، دچار روان پريشي شده است. اين سهل انگاري و بي توجهي آن قدر براي كودك دردناك و غيرقابل پذيرش بوده كه در خيال خود صحنه ي قتل پدر و مادرش را توسط همان دزد ساخته و باور ميكند و به اين ترتيب در دنياي ذهني خود از پدر و مادري كه ديگر برايش ارزش وجودي ندارند، انتقام مي گيرد. كمد به مكاني امن تبديل ميشود كه او را از فضاي ناامن و بي مهر زندگي هرروزه جدا كرده و وارد دنياي آزاد و بي محدوده ي تخيل ميكند؛ جايي كه در آن هر چيزي ممكن است."

وهمچنین درپایان مراسم هدیه‌ی خانه فرهنگ گیلان توسط ملاحت نیکی به نویسنده اهداشد.






 

ارسال دیدگاه

: نام شما
: پست الکترونیک
: دیدگاه
: کد امنیتی

درباره‌ی خانه فرهنگ گیلان

خانه‌ی فرهنگ گیلان در راستای گسترش ارتباط با هنرمندان و هنردوستان داخل و خارج از مرزهای ایران و هم‌اندیشی با آنان در بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری ، سایت اینترنتی خانه را نسبت به گذشته در سطحی پیش‌رفته‌تر با سازماندهی امور ...

آمار بازدید کنندگان

بازدیدکنندگان امروز : 833
بازدیدکنندگان ديروز : 1047
بازدیدکنندگان در هفته : 9169
بازدیدکنندگان در ماه : 40369
بازدیدکنندگان در سال : 476144
کل بازدیدکنندگان : 1405738
کاربران آنلاین : 49